" /> سارا کرمی - بهائیت
مستبصرین

سارا کرمی

سارا کرمی

سارا کرمی از زبان خودش :

متولد سال ۶۳ می باشم ۲۷ ساله فرزند مرحومه حوری کرمی ، حدود ۱۳ سال است که عضو کوچکی از جامعه برزگ مسلمانان و شیعیان شده ام . خیلی ها فکر می کنند ما یک شبه تصمیم گرفتیم مسلمان شویم یا یک شبه این اتفاقات افتاد ولی ما چند سال قبل از این که اعلام کنیم این تصمیم را گرفته بودیم ، باید به این نکته اشاره کنم که ما از اعضاء فعال جامعه بهائی بودیم.

در تمام جلسات شرکت می کردیم حتی در جمع بهائی از من می خواستند که مناجات بخوانند از همان ابتدا و از سه سالگی در کلاسهای گلشن و درس اخلاق شرکت می کردم بعد از اینکاه دوره ابتدایی را تمام کردم از دوم یا سوم راهنمایی به خواست خدا ددوستانی پیدا کردم که در مسیر مدرسه پوشش چادر داشتند آنها در بین تمام دانش آموزان از کسانی بودند که همیشه در نماز جماعت شرکت می کردند .

خاطرات:

 آقایی به نام مرحوم گل آرایش در بین نماز ظهر و عصر صحبت می کرد من فقط به ذوق و شوق این که پای صحبت ایشان باشم در نمازها شرکت می کردم بدون اینکه مسلمان شده باشم و اصلاً بدانم باید چه چیزی بخوانم فقط خم و راست می شدم به عشق اینکه به صحبت های بین دو نماز گوش کنم و ببینم که اسلام چه می گوید و در اطرافم چه خبر است چادری بودن دوستانم باعث شد که من کم کم به چادر علاقمند شدم و من از مادرم خواستم که برایم چادر تهیه کنم ، پوشش بهائی ها چادر نیست بلکه پوشش آنها مانتو و روسری است آن هم فقط در جمع قریبه ها و در جمع خودشان همان روسری را هم برمی دارند برای همین خیلی عجیب بود که یک دختر بهائی در محله ای که بیشتر خانواده ها بهائی بودن بخواهم با چادر به مدرسه بروم اما مادرم نتنها نترسید که پشت سرش حرف بزنند بلکه خوشحال هم شد و این لطف خدا بود که من از همان ابتدا در دلم به اسلام علاقه داشته باشم مادرم از پس انداز خودش که برای خرج خانه گذاشته بود برایم چادر خرید . اما پدرم راضی نبود که من چادر به سرم کند ولی مادرم به هر صورت پارچه را تهیه کرد و خودش دوخت ، یادم می آید آن روزی که پارچه را خرید تا زمانی که چادر را بدوزد ذوق و شوق عجیبی داشتم و برای آماده شدنش دیگر طاقت نداشتم می خواستم هر چه زودتر آماده شود و با آن به مدرسه بروم ، کم کم حرفها از این طرف و آن طرف شنیده می شد که چرا با چادر به مدرسه می رود مگر بهائی نیست مگر بهائی ها چادر سر می کنند حتی شرکت من هم در نماز جماعت هم آنها را به شک انداخته بود که چه خبر است چه اتفاقی افتاده است چه شده که من اینطور در نماز جماعت شرکت می کنم و چادر سر می کنم و آن موقع من بچه بودم و نمی توانستم جواب آنها را بدهم اما الحمدلله آن موقع از عهده شان بر می آمد و جوابشان را می داد .

ما برای نماز خواندن در خانه هماهنگ می کردیم که ببینیم که پدر کی از سر کار برمی گردد تا زمانی که نیست نماز بخوانیم ، خیلی وقت ها می شد که ما نماز ظهر را می خواندیم و مشغول نماز سلام نماز عصر بودیم که پدرم زنگ  خانه را میزد و ما فوری سجاده هایمان را جمع و آن را مخفی می کردیم از ترس اینکه پدرم نبیند این زمانی بود که ما هنوز مطرح نکرده بودیم که به اسلام مشرف شده بودیم برای همین نمازهایمان به این صورت بود اکثر اوقات نصفه و شکسته و با ترس و لرز و وحشت و با نگهبانی دادن یکی برای نماز خواندن دیگری همراه بود من گاهی به بهانه درس خواندن در اتاقم نماز می خواندم ، زمانی که بهائی بودیم در ماه رمضان از صبح چیزی نمی خوردم و به دوستانم می گفتم روزه هستم در صورتی که نبودم و دوست داشتم که بکویم من هم روزه هستم و برای سحری از خواب بلند شده ام اینکه ما چطور توانستیم در آن محیط خوب و بد را تشخیص دهیم و بخواهیم خود را مثل مسلمانان نشان دهیم و بخاطر عشق و محبت مادرم به ما بود

ادعاها :

 محبتی که در جامعه بهائی به ما نشان می دادند با سیاست بود بعنوان مثال از صبح که برای کلاس اخلاق می رفتیم بازی می کردیم تفریح ، مسابقه ، بگوبخند ، حالا یک دعایی هم می خواندیم و درس اخلاقی هم به ما می دادند می خواستند یک چنین عشقی را در دل ما بگذارند مثلاً در آن سنی که من بودم برنامه شان این بود که من بدون حجاب در جمعی بروم که دختر و پسر در آن آزادند وبا هم ارتباط راحتی دارند و از حجاب به قول خودشان ، زحمت خبری نیست ، آنها می خواستند چنین عشقی را به ما منتقل کنند که حالا یک روز با بچه های درس اخلاق برویم پارک ، یک روز ناهار برویم بیرون و چیزهایی از این دست ولی مادرم عشق خدا را به ما نشان داد واینکه راه سعادت کدام است آدم هر روزش را هر طور که بخواهد می تواند سر کند ممکن است یک روز از صبح تا شب بنشیند در خانه و غصه بخورد ولی مهم این است که بداند راه سعادت چیست و کدام راه راهی است که خدا می خواهد مادرم می خواست با عشق مادریش یک چنین چیزی را به ما یاد بدهد .

یک شخص بهائی چه بهائی زاده باشد یا نه وقتی در جامعه بهائی حضور دارد اصلاً کمبود های بهائی بودن را نمی بیند اما وقتی جدا می شود و با یک دید دیگر نگاه می کند تازه متوجه می شود ، من همیشه می گویم که فکر می کنم آن ۱۷ سال عمرم را که در بهائیت بودم تلف کردم واقعاً تک تک بهائی ها عمرشان را تلف می کنند آنها دنبال یک چیز پوچ هستند آنها خودشان را از جامعه جدا کرده اند مثلاً همین مسئله انتخابات را نگاه کنید از چند وقت قبل انتخابات به همه گفته می شود که می توانند در آن شرکت کنند و حق انتخاب کردن دارند حالا چه کسانی نمی توانند شرکت کنند بهائی ها !!! آیا واقعاً حیف نیست در جامعه ای که همه در انتخابات شرکت می کنندو حق اظهار نظر دارند آنها نتوانند شرکت کنند بهائی ها در خودشان زندگی می کنند و اصلاً جامعه بیرون را نمی بینند همین که ماه رمضان می شود تمام آدم های اطرافشان روزه می گیرند ولی برای آنها اصلاً مهم نیست که ماه رمضانی آمده و رفته است ، همین که ماه رمضان تمام می شود همه مسلمانها دست جمعی به نماز می روند و عید را هم تبریک می گویند ولی آنها اصلاً خاص بودن این روز را لمس نمی کنند همیشه به خودم می گویم آدم یک عمر در این دنیا باشد و یک بار امام رضا (ع) را زیارت نکرده باشد واقعاً حیف نیست !!

دیدگاه ها

باید از یک زاویه دیگر به مسئله بهائیت و بهائی بودن نگاه کرد تا فهمید چه کمبودهایی دارد تاوقتی که فرد بهائی است نمی تواند این را ببیند بهائیان با خودشان می گویند این مسلمانها را ببین که مجبورند چادرو مقنعه سرکنند ولی ما راحت هستیم و هر طور که بخواهیم می گردیم ولی وقتی جدا می شویم و از طرف اسلام نگاه می کنیم متوجه می شویم همین حجاب ، همین چادر ،آدم را به جایی می رساند که نقطه اوج است یادم می آید در یکی از جلسات درس اخلاق من دخترها و پسر ها را جدا می نشاندم وقتی معلم وارد شد گفت خوب است دیگر مسجد درست کرده اید چرا جدا نشسته اید این چه وضعی است بعد آمد هر دختری را کنار یک پسر نشاند تا اینکه نوبت به من رسید و گفت برو بشین کنار فلان پسر من هم ایستادم و گفتم هرگز چنین کاری نمی کنم این خیلی برایشان سنگین بود که چرا چنین رفتاری نشان دادم در مورد حجاب قانون بهائی ها این است که در جلساتشان به محض اینکه در جلسات وارد می شوند مانتو و روسری خود را روی چوب لباسی آویزان می کنند و بدون حجاب وارد جلسه می شوند .

در دعا خواندن ، ما مسلمانان و شیعیان برای خدا دعا می خوانیم و هدف ما خداست ولی بهائی ها برای بهاءالله و حضرت اعلا و عبدالبهایشان دعا می خوانند نه خدا !! مقصودشان از این دعا خواندن خدا نیست ، درخواستی که می کنند از خدا نیست ولی مسلمانان تا آنجایی که من در این مدت دیدم دعا را برای خدا می خوانند .

مراسم ضیافتشان را به خوبی یاد دارم . ضیافت یعنی مهمانی که هر ۱۹ روز یکبار تشکیل می شود و هر دفعه چند خانواده دور هم جمع می شوند .

این جلسه ها هر بار در خانه یکی از این خانواده ها برگزار می شود ، شروع جلسه با خواندن مناجات و دعا است مثلاً ذکرهای یا صبوح ، یا قدوس ، یا ستار و ….که فکر نمی کنم منظور آنها خدا باشد .

بعد اخبار سایر بهائیان را به یکدیگر منتقل می کردند که مثلاً فلان شب فلان کس تسجیل شده یافلانی فوت کرده حتی از اسرائیل هم اخبار می آوردند.یک نفر که به عنوان رئیس جلسه بود اخبار را می خواند تا دیگران هم آگاهی پیدا کنند بعد افراد حاضر اتفاقاتی که برایشان افتاده بود گزارش می دادند ، مثلاً ممکن بود در مدرسه اتفاقی افتاده و مدیر مدرسه از فرزندشان سؤالی پرسیده این سؤال در ضیافت مطرح می شد و مورد مشورت قرار می گرفتتا آنها بدانند چه پاسخی باید به فرد بدهند همچنین برای جذاب تر کردن جلسات مسابقاتی برگزار می کردند که برای والدین و کودکان و …. به صورت جداگانه بود ، در واقع ضیافت جایی است که از هر گروه سنی اعم از پیرو جوان و کودک در آن شرکت می کنند .

بعد از آن هم پذیرایی و در آخر کار مراسمی اجرا می شد که به آن گلدان می گفتند : یک ظرف شکلات خوری یا ظرفی زیبا در وسط جمع قرار می دادند و سپس هر کس به اندازه وسع خود مبلغی را داخل آن می انداخت و خدا می داند که این پولها کجا خرج می شد . یکی دیگر از کارهای تشکیلاتی آنها آموزش آموزش درسهای اخلاق است که برای گروه های خاصی در نظر گرفته شده و از سن ۱۳ تا ۲۰ سال در این کلاسها شرکت می کنند . این کلاسها مخصوص فرزندان خانواده ها ست و برای هر فرد ، بسته به گروه سنی که در آن قرار دارد متفاوت است این کلاسها در خانه ها تشکیل می شود و بعد از اینکه دعا و مناجات را می خوانند به برگزاری انواع مسابقات و سرگرمی ها می پردازند ، بعد هم بازی و پذیرایی و …. صورت می گیرد .

یک سری کتابها هم خودشان تألیف کرده اند درباره زندگی عبدالبهاء چگونگی زندگی روحیه خانم و …. که اینها را هم در این کلاسها می خوانند و آموزش می دهند همچنین وقتی بچه ها به سن تسجیل می رسند یکسری نمازها به آنها آموزش داده می شود درکل فکر می کنم جذابیت این کلاسها در این است که دختر و پسر در این جلسات با هم هستند که باعث می شود به این جلسات جذب شوند ، به خصوص در این گروه سنی خاص که تحولات مربوط به بلوغ در آن رخ می دهد .

زمانی با مادرم تصمیم گرفتیم وقتی وارد جلسات می شویم روسری خود را در نیاوریم و تا آخر جلسات با مانتو و روسری می نشستیم ، این موضوع برایشان خیلی سنگین بود و هم سؤال شده بود که چرا همه بدون حجاب وارد می شوند اما شما می خواهید با حجاب باشید . یکبار مادرم از من خواست که شعر طولانی یکی از از شاعران بهائی را که کشته شده بود حفظ کنم و من حفظ کردم و در جمع بزرگترهای جامعه بهائی خواندم آنها خیلی خوششان آمد و مرا تشویق کردند یکی از آنها می خواست مرا به تهران ببرد تا آنجا در جلسه ای آن شعر را بخوانم ولی مادرم گفت نمی خواهم اورا به تهران ببرید یا تشویقش کنید فقط خواستم به شما ثابت کنم که دختر من توانایی اش را دارد . شاید مادرم روی حساب آینده ، این کار را کرد که جامعه بهائی بعدها نگویند حتماً اینها کمبودی داشتند که چنین کاری را کردند.

مادرم بارها برای ما توضیح داد که ما می خواهیم مسلمان شویم و قرار است اتفاقی بزرگ در زندگیمان رخ دهد عواقبش را هم برایمان گفت ، اینکه ممکن است همه ما را ترک کنند حتی پدر،پدربزرگ ، خاله ، دایی و …. و ممکن است دیگر آنها را نبینیم و اینکه قرار است مشرف شدنمان از طریق روزنامه خبر اعلام شود و حتی یک روز گفت ممکن است مرا بکشند حالا اگر کشتند شما باید فلان کار را انجام دهید و با فلان کس تماس بگیرید ، ببینید مادرم تا کجاها فکرش را کرده بود ، برای ما که بچه بودیم خیلی سخت بود که یک مادر بنشیند و به بچه هایش بگوید اگرمرا کشتند شما چه باید بکنید ، واقعاً درآن لحظه نمی دانستم که چه بگوییم  .

تاریخ مشخص نداده بودند که قرار است چه زمانی اطلاعیه چاپ شود ، عصر نیمه شعبان بود که مادرم گفت برویم روزنامه بگیریم ،ببینیم چه خبر است . اصلاً انتظارش را نداشتیم یکدفعه مامان عکس خود را در روزنامه دید . درست خوشحال شدیم ولی انگار دنیا روی سرمان خراب شده بود که حالا قرار است چه اتفاقی بیفتد پدرم اصلاًاطلاع نداشت و شب را تاصبح از شدت استرس چشم روی هم نگذاشتیم یعنی واقعاً می ترسیدیم . فردا صبح که به پدرم اطلاع دادند ما را از خانه بیرون کرد ، تا به حال چند بار بهائی ها گفته اند که چرا می گویید شما را بیرون کرد ،آنها شاکی هستند که شما دروغ می گویید او شما را بیرون نکرد، ولی واقعاً پدرم من ،مادرم و برادرم را با دست خالی از خانه بیرون کرد ، آنروز تا ظهر در خیابان ها راه می رفتیم و نمی دانستیم باید کجا برویم و چکار کنیم ؟ آن روز برای ما سخت بود ولی برای مادرم سخت تر از من و برادرم گذشت . ولی جدای آن استرس ، اضطراب و سختی امیدی هم ته دلمان داشتیم . یک خانم خیاط بود که با تمام اقوام و دوستان ما آشنایی داشت و همه او را می شناختند حالا یا او را دیده بودند یا نامش را شنیده بودند ،در واقع خیاط خانوادگی ما بود . ایشان ازدواج نکرده بود و با مادرش زندگی می کرد و در خانه آنها هیچ مردی نبود ، به خانه آنها رفتیم که بعداً حرفی پشت سرمان نباشد در آن لحظات پر تلاطم اطمینانی که مادرم به ما می داد آرامش را برای ما بوجود آورد اینطور نبود که بنشیند و جلوی ما اشک بریزد و گریه کند ، اصلاً چنین چیزی نبود او خیلی محکم بود ما به کسی تکیه کرده بودیم که مطمئن بودیم پشتمان ایستاده است و خودش مطمئناً به خدا تکیه کرده بود.

کسانی که وقتی به دنیا می آیند اذان و اقامه در گوششان زمزمه می شود باید افتخار کنند که چه چیز با ارزشی دارند و قتی دو فرزند خود را در این کار نزد کسانی بردم که زبان زد بودند احساس خیلی خوبی داشتم و اشک میریختم یا وققتی به کودکم قرآن خواندن را یاد می دهم وقتی دخترم که ۷ سال دارد و می گوید مامان چند آیه از سوره یاسین را حفظ مرده ام نمی دانید چه احساسی به آدم دست می دهد الان ممکن بود دو فرزند من بهائی باشند و من یک نسل بهائی را تربیت کنم ولی خدارا شکر چنین چیزی رخ نداد همین که پسرم را در راه محرم برای امام حسین (ع) سیاه پوش می کنم و دخترم را به یاد حضرت رقیه چادر می پوشانم همه اینها نوعی احساس دلگرمی و آرامش است .

برچسب ها
نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن