مقالات

نهى از گریه بر میت

 

هرگاه مصیبتى بر انسان وارد شود قلبش اندوهگین مى‏شود و هر چه مصیبت سنگین‏تر اندوه فراوان‏تر، تا آنجا که اشک را از چشمان سرازیر مى‏کند واین امرى فطرى است. تصور کنید مادرى را که در حادثه‏اى فرزند عزیزش در جلو چشمانش از بین برود، آیا اشک چشم او در این مصیبت خشک مى‏شود؟ آیا مى‏توان با زور و کتک جلوى گریه او را گرفت؟ آیا هیچ عاقلى به خود اجازه چنین کارى مى‏دهد؟ آرى، عاقلانه است اگر به او دلدارى داده و با زبان ملایم او را به صبر و شکیبائى دعوت کرده و از جزع و فزع و خداى نکرده گفتن کلماتى که بر ناشکرى و راضى نبودن به قضاى الهى دلالت کند جلوگیرى کنیم.

اسلام که دینى فطرى است(۲)، به این امر عاطفى توجه داشته و نه تنها جلوى گریه مصیبت دیده را نمى‏گرفت بلکه مى‏بینیم که رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله خود در بعض از مصائب گریه مى‏کرد. به نمونه هائى از آن که از صحاح سته است توجه فرمائید:

۱ – «عن أنس بن مالک قال: شهدنا بنتا لرسول اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم قال: ورسول اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم جالس على القبر قال: فرأیت

(۱) الف – صحیح بخارى، ج ۶ ص ۹۹، تفسیر سوره ابراهیم علیه‏السلام ، و ج ۷ ص ۱۰۳، کتاب الاطعمه، باب اکل الجمّار، و ج ۸ ص ۳۶ و ۴۲، کتاب الادب، بابهاى: «ما لا یستحیا من الحق…» و «اکرام الکبیر و…».

ب – صحیح مسلم، ج ۴ ص ۶۶ – ۲۱۶۴، کتاب صفات المنافقین واحکامهم، باب ۱۵، ح ۶۳ و ۶۴٫

ج – سنن ترمذى، ج ۵ ص ۱۳۹، کتاب الامثال، باب ۴، ح ۲۸۶۷٫

(۲) اشاره به آیه ۳۰ از سوره ۳۰ (روم).

(۶۶)

عینیه تدمعان…»(۱). انس مى‏گوید: دخترى از رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله از دنیا رفته بود. دیدم که حضرتش بر قبر او نشسته و از چشمانش اشک مى‏ریزد.

۲ – «… إنّ ابنه للنبى صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم ارسلت الیه… أنّ ابنتى قد حضرت فاشهدنا، فأرسل الیها السلام ویقول: إنّ لله ما أخذو ما أعطى… ففاضت عینا النبى صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم فقال له سعد: ما هذا یا رسول اللّه؟ قال: هذه رحمه وضعها اللّه فی قلوب من شاء من عباده ولا یرحم اللّه من عباده إلاّ الرحماء»(۲).

دخترى از پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله به حضرتش پیام فرستاد که دخترم در حال احتضار است شما هم حضور یابید. و چون در آغوش پیامبر جان داد حضرت گریه کرد. سعد گفت: این چیست؟ (یعنى چرا گریه مى‏کنى؟) فرمود: این رحمتى است که خدا در دل هر که بخواهد قرار مى‏دهد و او فقط به بندگانى که اهل رحمتند رحم مى‏کند.

۳ – «… ثمّ دخلنا علیه بعد ذلک وابراهیم یجود بنفسه فجعلت عینا رسول اللّه تذرفان…»(۳).

رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله در مرگ پسرش ابراهیم مى‏گریست… .

دیگر از مواردى که رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله بر بعض مصائب گریست، گریه او بر سر قبر مادرش آمنه، بر زید و جعفر -آنگاه که خبر شهادتشان به او رسید-، بر عثمان بن مظعون، بر بالین سعد بن عباده و شاید موارد دیگرى که صاحبان صحاح آنها را نقل نکردند. ما نشانى موارد مذکور را در پاورقى مى‏آوریم تا کسانیکه مایلند بتوانند بدان رجوع کنند(۴).

از مجموع روایات چنین برمى‏آید که رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله یعنى کسى که خود امام رحمت بود، هنگام مصیبت مى‏گریست و این امرى فطرى بوده و کسانى که عواطف انسانیت در آنها نمرده اینگونه‏اند. حال نوبت آن است که ببینیم خلیفه دوم مسلمین از نظر عواطف چگونه بود و آیا در این امر عاطفى پیرو رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله و مطیع آن حضرت

(۱) صحیح بخارى، ج ۲ ص ۱۰۰ و ۱۱۴، باب فی الجنائز، باب قول النبى صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم یعذب المیت ببعض بکاء اهله علیه… وباب من یدخل قبر المرأه.

(۲) الف – صحیح بخارى، ج ۷ ص ۱۵۲، کتاب الطب، باب عیاده الصبیان، و ج ۸ ص ۱۶۶، کتاب الایمان والنذور، باب قول اللّه تعالى: واقسموا بالله جهد ایمانهم و…، و ج ۹ ص ۱۴۱ و ۱۶۴، کتاب التوحید، باب قول اللّه تبارک و تعالى: قل ادعوا اللّه أو ادعوا الرحمن…، و باب ما جاء فی قول اللّه تعالى: إنّ رحمه اللّه قریب من المحسنین.

ب – صحیح مسلم، ج ۲ ص ۶۳۵، کتاب الجنائز، باب البکاء على المیت، ح ۱۱٫

ج – سنن ابن ماجه، ج ۱ ص ۵۰۶، کتاب الجنائز، باب ۵۳، ح ۱۵۸۸٫

د – سنن أبی داود، ج ۳ ص ۱۹۳، کتاب الجنائز، باب فی البکاء على المیت، ح ۳۱۲۵٫

ه – سنن نسائى، ج ۴ ص ۲۳، کتاب الجنائز، باب ۲۲، ح ۱۸۶۴٫

(۳) الف – صحیح بخارى، ج ۲ ص ۱۰۵، باب فی الجنائز، باب قول النبى صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم انابک لمحزونون.

ب – صحیح مسلم، ج ۴ ص ۱۸۰۷، کتاب الفضائل، باب ۱۵، ح ۶۲٫ (فدمعت عینا رسول اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم ).

ج – سنن ابن ماجه، ج ۱ ص ۴۷۳، کتاب الجنائز، باب ۱۳، ح ۱۴۷۵ (فانکب علیه وبکى)، وص ۵۰۶، باب ۵۳، حدیث ۱۵۸۹٫ (تدمع العین ویحزن القلب…).

د – سنن ترمذى، ج ۳ ص ۳۲۸، کتاب الجنائز، باب ۲۵، ح ۱۰۰۵ (فاخذه النبى صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم فی حجره فبکى. فقال له عبد الرحمن: أ تبکى أو لم تکن نهیت عن البکاء؟ قال: لا، ولکن نهیت عن صوتین احمقین فاجرین.. الخ).

ه – سنن أبی داود، ج ۳ ص ۱۹۳، کتاب الجنائز، باب فی البکاء على المیت، حدیث ۳۱۲۶٫

(۴) الف – صحیح بخارى، ج ۲ ص ۱۰۶، و ج ۴ ص ۲۴۹٫

ب – صحیح مسلم، ج ۲ ص ۶۳۶ و ۶۷۱٫

ج – سنن ترمذى، ج ۳ ص ۳۱۴٫

د – سنن ابن ماجه، ج ۱ ص ۵۰۱٫

ه – سنن أبی داود، ج ۳ ص ۲۰۱ و ۲۱۸٫

و – سنن نسائى، ج ۴ ص ۲۸ و ۹۲٫

(۶۷)

بود یا مثل بسیارى از موارد با امر و نهى آن بزرگوار مخالفت مى‏کرد.

«مات میت من آل رسول اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم فاجتمع النساء یبکین علیه فقام عمر ینهاهن ویطردهن فقال رسول اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم : «دعهن یا عمر فان العین دامعه والقلب مصاب والعهد قریب»(۱).

رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله در این جمله پر مغز علاوه بر نهى عمراز منع زنها از گریه، علت آن را نیز توضیح مى‏دهد که وقتى کسى عزیزى را تازه از دست داد بر دل او مصیبتى وارد شده که اشک را سرازیر مى‏کند.

«… إنّ النبى صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم کان فی جنازه فرأى عمر امرأه فصاح بها. فقال النبى صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم : «دعها یا عمر فان العین دامعه والنفس مصابه والعهد قریب»(۲).

عمر زنى را دید که بر جنازه‏اى مى‏گرید. فریادى زد (که یعنى گریه نکن) پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله فرمود: اى عمر او را رها کن که چشم گریان و نفس مصیبت دیده و این شخص هم تازه از دست رفته است.

از ظاهر این دو روایت بر مى‏آید که این درد و واقعه بوده است. در یکى از آنها اجتماعى از زنها گریه مى‏کردند و در دومى فقط یک زن مى‏گریست و در هر دو بار رسول گرامى اسلام صلى‏الله‏علیه‏و‏آله عمر را از کارش باز داشت. اما آیا عمر دست از این کار برداشت یا خیر!

مطابق آنچه که در صحیح بخارى آمده است عمر در جلوگیرى کردن از گریه با عصا مى‏زد و سنگ به آنها پرتاب مى‏کرد و خاک بر آنان مى‏پاشید(۳).

خواهر ابوبکر را به جرم گریه و زارى در مرگ برادر (ابو بکر) بیرون کرد(۴). (لابد با همان شیوه!)

البته در چنین مواقعى باید براى کار خودش یاورى از حدیث نبوى را نیز داشته باشد و لذا مى‏گوید: رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله فرمود: «إنّ المیت یعذب ببعض بکاء اهله علیه»(۵).

بعد از او نیز دیگران همین معنى را با عباراتى دیگر نقل کردند از قبیل ابن عمر، عمران بن حصین و… که ما در پاورقى، نشانى همه روایات صحاح را آوردیم.

از جمله آنکه مغیره بن شعبه قبل از نقل حدیث مى‏گوید: دروغ بستن به رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله مساوى است با رفتن به

(۱) سنن نسائى، ج ۴ ص ۲۰، کتاب الجنائز، باب ۱۶، ح ۱۸۵۵٫

یعنى: کسى از خاندان رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله مرده بود. زنان جمع شدند و بر او مى‏گریستند. عمر برخاست و آنان را نهى کرده و مى‏پراکند. حضرت فرمود: اینان را به حال خود گذار زیرا اشک جارى و قلب مصیبت دیده و زمان (رفتن آن شخص) نزدیک است. (یعنى زمان درازى نگذشته که یکى از عزیزانشان از دستشان رفت).

(۲) سنن ابن ماجه، ج ۱ ص ۵۰۵، کتاب الجنائز، باب ۵۳، ح ۱۵۸۷٫

(۳) ج ۲ ص ۱۰۶، باب فی الجنازه، باب البکاء عند المریض.

عبارت بخارى چنین است: «وکان عمر یضرب فیه بالعصا ویرمى بالحجاره ویحثى بالتراب».

(۴) صحیح بخارى، ج ۹ ص ۱۰۱، کتاب الاحکام، باب اخراج الخصوم و… .

عبارت بخارى چنین است: «… وقد اخرج عمر اخت أبی بکر حین ناحت».

(۵) الف – صحیح بخارى، ج ۲ ص ۱۰۱ و ۱۰۲ و ۱۰۶، باب فی الجنائز، بابهاى: «قول النبى صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم یعذب المیت ببعض بکاء اهله علیه» و «ما یکره من النیاحه على المیت و…» و «البکاء عند المریض»، و ج ۵ ص ۹۸، باب قصه غزوه بدر، باب قتل أبی جهل.

ب – صحیح مسلم، ج ۲ ص ۴۴ – ۶۳۸، کتاب الجنائز، باب ۹، ح ۱۶ إلى ۲۸٫

ج – سنن ترمذى، ج ۳ ص ۷ – ۳۲۶، کتاب الجنائز، بابهاى ۲۴ و ۲۵، ح ۱۰۰۲ إلى ۱۰۰۴٫

د – سنن ابن ماجه، ج ۱ ص ۵۰۸، کتاب الجنائز، باب ۵۴، ح ۱۵۹۳ و ۱۵۹۴٫

ه – سنن أبی داود، ج ۳ ص ۱۹۴، کتاب الجنائز، باب فی النوح، ح ۳۱۲۹٫

و – سنن نسائى، ج ۴ ص ۲۰ – ۱۶، کتاب الجنائز، باب ۱۴ و ۱۵، ح ۱۸۴۴ إلى ۱۸۴۶ و ۱۸۴۹ إلى ۱۸۵۲ و ۱۸۵۴٫

(۶۸)

دوزخ. آنگاه مى‏گوید که از رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله شنیدم که مى‏گفت: هر که بر میتى بگرید او را در قبر عذاب مى‏کنند و این عذاب به خاطر همین گریه و زاریها است.

به آقاى عمر و پسرش و دیگران باید گفت: پس گریه رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله باعث معذب شدن کسانى شد که حضرتش برایشان مى‏گریست!

به عایشه گفته شد که عمر و پسرش مى‏گویند که رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله فرمود: میت به خاطر گریه زنده‏ها عذاب مى‏شود! گفت: اینان اشتباه کردند، جریان از این قرار است: یک نفر یهودى مرده بود و اهلش بر او مى‏گریستند. رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله فرمود: اینان بر او مى‏گریند و او در عذاب است.

در بعض روایات قول عایشه چنین است: پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله چنین نفرمود، بلکه فرمود:

«إنّ اللّه لیزید الکافر عذابا ببکاء اهله علیه…»(۱).

البته روایات صحاح دراین‏باره مختلف نقل شده و ما به ذکر نمونه‏اى بسنده کردیم. کسانیکه طالبند مى‏توانند به نشانى روایات که در پاورقى آمده است رجوع فرمایند.

در بعض روایات آمده است که عایشه گفته است: اینان دروغ نگفتند بلکه انسان اشتباه مى‏کند و در بعض آنها عایشه به آیه قرآن استدلال مى‏کند که: «وَلا تَزِرُ وازِرَهٌ وِزْرَ أُخْرى»(۲)

مراد آیه این است که کسى را به گناه دیگرى عذاب نمى‏کنند.

با توجه به گفتار عایشه که انسان چیزى را مى‏شنود ولى گاهى اشتباه بیان مى‏کند و مخصوصا مورد فوق که این اشتباه و خطا، بسیار روشن بوده است، ما نمى‏توانیم هر روایتى را از هر کسى -ولو از اصحاب باشد، ولو آنکه شخص خلیفه ثانى بوده باشد- بپذیریم، چه آنکه ممکن است اشتباه کرده و حتى عکس مطلب را رسانده باشد. آیا باز هم مى‏توان به آنچه که از اصحاب نقل شده اعتماد کرد؟ آرى اگر قرائنى بر صحت نقل موجود باشد ممکن است آن را پذیرفت. البته تعدد راوى نیز نمى‏تواند قرینه بر صحت روایت باشد چنانچه روایت فوق را چند نفر نقل کرده‏اند.

در حاشیه این بحث چند نکته را تذکّر مى‏دهیم:

۱ – آیا گریه و زارى کردن بر مرده -مخصوصا براى زنها- اشکال داشته و نهى آنها واجب است؟ (چنانچه عده‏اى در دفاع از عمر مى‏گویند که او زنها را به خاطر نهى از منکر مى‏زد و…)

روایات متعددى در صحاح وارد شده که عذاب نوحه گر در قیامت آتش جهنم است و حتى گفته شد که رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله دستور دادند که بر دهانشان خاک بریزید! در مقابل آن روایت کرده‏اند که وقتى رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله شنید که زنها

(۱) الف – صحیح بخارى، ج ۲ ص ۱۰۱، باب فی الجنائز، باب قول النبى صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم ، یعذب المیت ببعض بکاء اهله علیه، و ج ۵ ص ۹۸، باب قصه غزوه بدر، باب قتل أبی جهل.

ب – صحیح مسلم، ج ۲ ص ۳ – ۶۴۱، کتاب الجنائز، باب ۹، ح ۲۲ و ۲۳ و ۲۵ إلى ۲۷٫

ج – سنن ترمذى، ج ۳ ص ۳۲۷، کتاب الجنائز، باب ۲۵، ح ۱۰۰۴٫

د – سنن ابن ماجه، ج ۱ ص ۵۰۸، کتاب الجنائز، باب ۵۴، ح ۱۵۹۵٫

ه- سنن نسائى، ج ۴ ص ۲۰ – ۱۸، کتاب الجنائز، باب ۱۵، ح ۱۸۵۱ إلى ۱۸۵۴٫

و – سنن أبی داود، ج ۳ ص ۱۹۴، کتاب الجنائز، باب فی النوح، ح ۳۱۲۹٫

(۲) آیه مزبور در ۵ سوره مانند همان که در متن ذکر شد آمده است.

۱ – انعام ۱۶۴، ۲ – اسراء ۱۵، ۳ – فاطر ۱۸، ۴ – زمر ۷، ۵ – نجم ۳۸٫

(۶۹)

بر کشته‏هاى خود مى‏گریند فرمود: «لکنّ حمزه لا بواکى له».(۱) معلوم است که رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله مایل بود عده‏اى از زنها بر حمزه نیز بگریند و لذا زنان انصار بعد از آن بر حمزه گریستند.

نیز روایت کرده‏اند که حضرت زهرا علیهاالسلام در مرگ رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله مى‏گریست.(۲) معلوم مى‏شود که این عمل نه تنها منعى ندارد بلکه چنانچه گذشت، امرى فطرى و عاطفى است و شارع مقدس به خوبى به این نکته توجه داشته و اگر کسانى را از گریه کردن باز مى‏داشت صرفا به خاطر دلدارى و تسلاى آنها بوده و با کلماتى از قبیل «تقوى پیشه کنید و صبر داشته باشید» مى‏خواست که آرامشى ایجاد کند. نمونه دیگر گریه جابر بن عبد اللّه است:

«عن ابن المنکدر قال: سمعت جابرا قال: لما قتل أبی جعلت ابکى واکشف الثوب عن وجهه فجعل اصحاب النبى صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم ینهونى والنبى صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم لم ینه وقال النبى صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم : لا تبکیه أو ما تبکیه ما زالت الملائکه تظله باجنحتها حتى رفع»(۳).

جابر مى‏گوید: وقتى پدرم (عبد اللّه بن عمرو بن حرام) کشته شد (در جنگ احد به شهادت رسید) من گریه مى‏کردم و لباس از چهره‏اش کنار مى‏زدم. اصحاب پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله مرا نهى مى‏کردند و رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله مرا نهى نمى‏کرد و فرمود: (توجه داشته باشید که متن حدیث از بخارى است و مسلم آن را واضح‏تر نوشته که رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله خطاب به خواهر عبد اللّه (عمه جابر) که مى‏گریست فرمود:) گریه نکن که فرشتگان با بالهایشان بر او سایه مى‏اندازند تا به بالا برود. در بعض روایات مسلم آمده است که حضرتش فرمود: بر او گریه کنى یا نکنى پیوسته فرشتگان با بالهایشان بر او سایه مى‏اندازند تا به بالا برود. در بعض روایات مسلم آمده است که حضرتش فرمود: بر او گریه کنى یا نکنى پیوسته فرشتگان با بالهایشان بر او سایه مى‏اندازند… .

دقت در این روایت مى‏رساند که اگر آن حضرت فرمود: گریه نکن، نهى از گریه نبود بلکه دلدارى و تسلاى مصیبت دیده بود. چنانچه ما خود چنین مى‏کنیم.

نکته دوم اینکه نوحه سرائى در اسلام چه حکمى دارد:

«اثنان فی الناس هما بهم کفر: الطعن فی النسب والنیاحه على المیت»(۴).

طعن در نسب و نوحه سرائى دو امرى است که در میان مردم است و باعث کفر مى‏شود.

«… النائحه إذا لم تتب قبل موتها تقام یوم القیامه وعلیها سربال من قطران ودرع من جرب»(۵).

نوحه سرائى در حدیث فوق از امور جاهلى شمرده شده و اگر کسى توبه نکند و بمیرد لباسى از آتش بر او پوشیده مى‏شود.

(۱) سنن ابن ماجه، ج ۱، ص ۵۰۷، کتاب الجنائز، باب ۵۳، ح ۱۵۹۱٫

(۲) سنن نسائى، ج ۴، ص ۱۴، کتاب الجنائز، باب فی البکاء على المیّت، ح ۱۸۴۰٫

(۳) الف – صحیح بخارى، ج ۵ ص ۱۳۱، باب غزوه احد، باب من قتل من المسلمین یوم احد…

و در ج ۲ ص ۱۰۲ درباره گریه دختر یا خواهر عمرو به همان مضمون نقل مى‏کند.

ب – صحیح مسلم، ج ۴ ص ۱۸ – ۱۹۱۷، کتاب فضائل الصحابه، باب ۲۶، ح ۱۲۹ و ۱۳۰٫

ج – سنن نسائى، ج ۴ ص ۱۴، کتاب الجنائز، باب ۱۳، ح ۱۸۴۱٫

(۴) صحیح مسلم، ج ۱ ص ۸۲، کتاب الایمان، باب ۳۰، (باب اطلاق اسم الکفر على الطعن فی النسب والنّیاحه)، ح ۱۲۱٫

(۵) همان، ج ۲ ص ۶۴۴، کتاب الجنائز، باب ۱۰، ح ۲۹٫

و به همین مضمون ابن ماجه نیز در کتاب الجنائز حدیث ۱۵۸۲ نقل کرده است.

(۷۰)

از جمله روایات این باب این است که رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله وقتى از زنها بیعت گرفت از جمله آنها این بود که نوحه سرائى نکنند.

«عن أمّ عطیه قالت: أخذ علینا النبى صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم عند البیعه أن لا ننوح. فما وفت منا امرأه غیر خمس نسوه: أمّ سلیم وام العلاء وابنه أبی سبره امرأه معاذ وامرأتین أو ابنه أبی سبره وامرأه معاذ وامرأه اخرى»(۱).

أمّ عطیه مى‏گوید از مواردى که رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله از زنها بیعت گرفت این بود که نوحه سرائى نکنند و فقط ۵ نفر بدان وفا کردند (اسامى آنها در روایت آمده است).

با توجه به روایت قبل باید گفت: بقیه زنهائى که بیعت کردند ولى بدان وفا نکردند، در قیامت لباسى از آتش بر آنها پوشیده مى‏شود و این با عدالت اصحاب منطبق نمى‏باشد. یا باید اینگونه روایات را به دور ریخت (با آنکه در صحیحین وارد شده است) یا باید قول عدالت اصحاب را.

حال ببینیم این همه شدت و اینکه این عمل عامل دخول در جهنم است، امضاء آن از جانب شارع مقدس در مواردى خاص امکان دارد؟

نسائى در سنن خویش از انس روایتى نقل مى‏کند که باید گفت شارع مقدس بدان تخصیص نزده است:

«عن انس أنّ رسول اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم أخذ على النساء حین بایعهن أن لا ینحن فقلن یا رسول اللّه! إنّ نساء اسعدننا فی الجاهلیه أ فنسعد هن؟ فقال رسول اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم : «لا اسعاد فی الاسلام»(۲).

چون رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله از زنها بیعت گرفت که نوحه سرائى نکنند، آنان گفتند: یا رسول اللّه! عده‏اى از زنها در جاهلیت به ما در این امر کمک مى‏کردند آیا اجازه هست که ما نیز به آنان کمک کنیم؟ فرمود: در اسلام اینگونه همکارى ممنوع است.

دلیل آن واضح است. وقتى عملى حرام شد و بر آن آتش دوزخ بار شده چگونه ممکن است در مورد خاصى، که همکارى با دیگران در معصیت باشد، جایز باشد؟ حال به روایت مسلم سرى مى‏زنیم. او در کتاب جنائز پس از آنکه از قول أمّ عطیه نوشت که رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله از ما بیعت گرفت که نوحه سرائى نکنیم و غیر از ۵ نفر کسى بدان وفا نکرد، در حدیث شماره ۳۳ چنین مى‏نویسد:

«… قالت: فقلت: یا رسول اللّه! إلاّ آل فلان. فانهم کانوا اسعدونى فی الجاهلیه فلابد لى من أن أسعدهم. فقال رسول اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏آله «إلاّ آل فلان»(۳).

أمّ عطیه مى‏گوید: به رسول خدا گفتم: یا رسول اللّه! آل فلان در جاهلیت ما را در نوحه سرائى یارى مى‏کردند و ما ناچاریم با آنها همکارى کنیم پس آنها را استثناء کنید. فرمود: به استثناى آل فلان.

ما که ندانستیم این چه حرامى است که أوّلاً بدان وعده دوزخ داده شد و ثانیا فقط ۵ زن از آنان که با حضرتش بیعت کردند بدان وفا کردند (بنابراین بقیه اهل دوزخند!) و ثالثا همکارى با آل فلان به خاطر همکارى آنها در جاهلیت مانعى

(۱) الف – صحیح بخارى، ج ۲ ص ۱۰۶، باب فی الجنائز، باب ما ینهى عن النوح والبکاء و… .

ب – صحیح مسلم، ج ۲ ص ۶۴۵ و ۶۴۶، کتاب الجنائز، باب ۱۰، ح ۳۱ و ۳۲٫

(۲) ج ۴ ص ۱۷، کتاب الجنائز، باب ۱۵، ح ۱۸۴۸٫

(۳) ج ۲ صحیح، ص ۶۴۶، کتاب الجنائز، باب ۱۰، ح ۳۳٫

(۷۱)

ندارد.

آیا اسلام که همه امور جاهلى را زیر پاگذاشت از کنار گذاشتن این عادت جاهلى ابائى داشت؟ یا باید روایت نسائى را پذیرفت که با روش شارع مقدس مطابقت دارد و حدیث مسلم را قبول نکرد یا بالعکس. البته احتمال دارد که قول عمر اینجا به کار آید که أمّ عطیه یک زن است. شاید او خوب به خاطر نسپرده باشد و ما نمى‏توانیم سنت را به خاطر قول یک زن کنار بزنیم! که اگر این را بپذیریم باید در همه روایاتى که فقط یک راوى دارد تردید کنیم!

۳ – با توجه به آنچه که نسائى از گریه حضرت زهرا علیهاالسلام بعد از رحلت رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله نقل کرده گوئیا آن بزرگوار با جملاتى که دلالت بر نوحه سرائى دارد پدر گرامیش را یاد کرده و بر او مى‏گریست بنابراین نمى‏توان گفت: مطلق نوحه سرائى حرام است. آرى، اگر همراه با کلمات و جملاتى باشد که شارع مقدس بدان راضى نیست (که شاید غالب نوحه سرائى‏ها اینگونه بوده است) از قبیل مدح بیمورد از میت، ممکن است بگوئیم که اینگونه نوحه سرائیها شرعا حرام است(۱).

خلاصه آنکه از مجموع روایات این مبحث چنین نتیجه مى‏گیریم که گریه بر میت هیچ گونه منعى ندارد بلکه نشانه‏اى از رحم و عطوفت است که خداوند در انسان به ودیعه نهاده است و رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله و دختر محبوبش علیهاالسلام بر بعض مصائب مى‏گریستند و نهى عمر از این عمل مانند بسیارى از کارهاى او وجه شرعى یا عقلى نداشته است بلکه رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله قبلا او را از این عمل باز مى‏داشت ولى او دست برنداشت و روایتى را که او و پسرش از رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله نقل کردند درست نبوده و عایشه آن دو را به عدم حفظ یا فراموشى یا خطا منسوب مى‏نماید. عمر نیز باید دانسته باشد که وقتى رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله او را از نهى زنها از گریه بر میت باز داشت معناى آن جواز این عمل است. آنگاه چگونه خود هنگام مرگ به صهیب مى‏گوید که رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله فرمود: «میت به خاطر گریه زنده‏ها عذاب مى‏شود؟»(۲).

بنابراین باید گفت: که چون عمر خود از این عمل متنفر بود این حدیث را ساخت ودر آخرین لحظات عمرش – پس از ضربت خوردن – آن را به صهیب گفت و پسرش نیز به پیروى از پدر آن را نقل کرد و بعض دیگر نیز تبعیت کردند.

۴ – موافقات عمر

مراد از عنوان فوق این است که در مواردى، خداوند به موافقت آنچه که عمر گفت: آیه‏اى نازل کرد و این را از مهمترین مناقب عمر شمرده‏اند.

عمر خود مى‏گوید: «وافقت ربى فی ثلاث: فی مقام ابراهیم و فی الحجاب و فی اسارى بدر»(۳).

(۱) عبارتى که نسائى نقل کرده (در ج ۴ سنن ص ۱۴، کتاب الجنائز، باب ۱۳، ح ۱۸۴۰) چنین است: «عن انس: إنّ فاطمه بکت على رسول اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏آله حین مات فقالت: یا ابتاه من ربه ما ادناه، یا ابتاه إلى جبرئیل ننعاه، یا ابتاه جنه الفردوس مأواه».

یعنى فاطمه علیهاالسلام در مرگ رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله گریست و چنین گفت: «اى پدر تو چه نزدیکى به پروردگارت، پدرجان! ما خبر مرگت را به جبرئیل مى‏دهیم (و به او تسلیت مى‏گوئیم)، پدرجان! جاى تو در فردوس برین است».

(۲) صحیح بخارى، ج ۲ ص ۱۰۲، باب فى الجنائز، باب قول النبى صلى‏الله‏علیه‏و‏آله یعذب المیت ببعض بکاء اهله علیه.

(۷۲)

یعنى من در سه مورد با پروردگارم موافقت کردم (این جمله محترمانه نقل شده و إلاّ باید مى‏گفت: «پروردگارم با من در سه مورد موافقت کرد»).

الف – در مقام ابراهیم ب – درحجاب ج – در اسیران بدر.

در پاورقى صحیح مسلم، در ذیل این قول عمر، آمده است: این از بالاترین مناقب و فضائل عمر است، و خود، (محمد فؤاد عبد الباقى) سه منقبت دیگر بدان مى‏افزاید و آنها عبارتند از موافقت در مورد غیرت زنها و موافقت در مورد نماز بر منافق و تحریم خمر.

ما به خواست خدا درباره این موافقتها یعنى مهمترین فضیلت عمر بحث مى‏کنیم:(۱)

(البته بخارى قول عمر را با این اختلاف نقل مى‏کند که به جاى اسیران بدر، اجتماع زنها در غیرت را مى‏آورد).

الف – موافقت در مورد مقام إبراهیم

عمر مى‏گوید: به رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله گفتم: «لو اتخذنا من مقام ابراهیم مصلى» یعنى کاش ما مقام ابراهیم را مصلى قرار مى‏دادیم. آنگاه آیه نازل شد که:

«وَاتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِیمَ مُصَلّى»(۲).

اى کاش صاحبان صحاح توجه داشتند و روایات خلاف آن را نقل نمى‏کردند.

«… قدم النبى صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم وطاف بالبیت سبعا وصلى خلف المقام رکعتین ثمّ خرج إلى الصفا…»(۳).

یعنى: چون پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله داخل (مسجد الحرام) شد هفت بار طواف (کعبه) نمود و پشت مقام دو رکعت نماز گزارد سپس به طرف صفا رفت… .

««عن جابر بن عبد اللّه قال: سمعت رسول اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم حین قدم مکه طاف بالبیت سبعا فقرأ: «واتخذوا من مقام ابراهیم مصلى) فصلى خلف المقام…»(۴).

 

(۱) صحیح مسلم، ج ۴ ص ۱۸۶۵، کتاب فضائل الصحابه، باب ۲، ح ۲۴٫

(۲) از آنجا که موافقت ششم همان مسأله شرابخوارى عمر است، خوانندگان محترم را به مبحث مربوط به آن ارجاع مى‏دهیم. (۱ – دین عمر، یج – شرابخوارى عمر).

(۳) آیه ۱۲۵ از سوره بقره. یعنى مقام ابراهیم را مکان نماز قرار دهید.

الف – صحیح بخارى، ج ۱ ص ۱۱۱، کتاب الصلاه، باب ما جاء فی القبله و… و ج ۶ ص ۲۴، کتاب التفسیر، باب وقالوا اتخذ اللّه ولدا سبحانه.

ب – صحیح مسلم (پاورقى ۱۹۸).

ج – سنن ترمذى، ج ۵ ص ۱۹۰، کتاب تفسیر القرآن، باب ۳، ح ۲۹۵۹ و ۲۹۶۰٫

د – سنن ابن ماجه، ج ۱ ص ۳۲۲، کتاب اقامه الصلاه والسنه فیها، باب ۵۶، ح ۱۰۰۹٫

تذکر – ترمذى و ابن ماجه به سایر موافقات اشاره‏اى نکردند و فقط مسأله فوق را مشابه همان که در صحیحین آمده به عنوان روایت نوشتند.

(۴) الف – صحیح بخارى، ج ۲ ص ۱۸۹، کتاب الحج، باب من صلى رکعتى الطواف خلف المقام، وص ۱۹۵، باب ما جاء فی السعى بین الصفا والمروه، و ص ۲۰۶، باب من ساق البدن معه.

ب – سنن ابن ماجه، ج ۲ ص ۹۸۶، کتاب المناسک، باب ۳۳ ح ۲۹۵۹٫

ج – سنن أبی داود، ج ۲ ص ۱۷۵، کتاب المناسک، باب فی رفع الیدین إذا رأى البیت، ح ۱۸۷۱٫

(۵) الف – سنن ترمذى، ج ۵ ص ۱۹۳، کتاب تفسیر القرآن، باب ۳، ح ۲۹۶۷٫

ب – سنن ابن ماجه، ج ۲ ص ۱۰۳۳، کتاب المناسک، باب ۸۴، ح ۳۰۷۴٫

این حدیث طولانى و بیش از ۵ صفحه مى‏باشد و عبارت متن در صفحه دوم قرار داد.

ج – سنن أبی داود، ج ۲ ص ۱۸۳، کتاب المناسک، باب صفه حجه النبى صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم ، ح ۱۹۰۵ (در ضمن حدیثى طولانى).

د – سنن نسائى، ج ۵ ص ۲۳۵، به بعد بابهاى ۱۴۹ و ۱۶۳ و ۱۶۴ و ۱۷۲ ح ۲۹۳۶ و ۲۹۵۸ و ۲۹۵۹ و ۲۹۶۰ و ۲۹۷۱٫

(۷۳)

یعنى رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله بعد از طواف، آیه فوق را قراءت کردند و سپس پشت مقام نماز خواندند.

این دسته روایات نیز به خوبى نشان مى‏دهد که آیه مزبور قبلا نازل شده بود.

تردیدى نیست که قبل از حجه الوداع آن حضرت اعمال حج و عمره به جا آوردند و قطعا -چنانچه از روایات آتى برمى‏آید- نماز طواف به جا مى‏آوردند و دستور خواندن آن نماز در پشت مقام نازل شده بود، نه آنکه در حجه الوداع عمر پیشنهاد کرده و آیه فوق نازل شده باشد. به این روایات نیز توجه فرمائید:

«قال ابوذر:… فجاء النبى صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم فطاف بالبیت وصلى رکعتین خلف المقام…»(۱).

ابو ذر در ابتداى اسلامش در مکه مى‏گوید که رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله بعد از طواف، پشت مقام نماز خواند. آیا باز هم شکى باقى مى‏ماند که موضوع نماز پشت مقام سابقه طولانى دارد؟

«عن جابر انّه قال: لما فرغ رسول اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم من طواف البیت، اتى مقام ابراهیم. فقال عمر: یا رسول اللّه! هذا مقام ابینا ابراهیم الذى قال اللّه: وَاتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِیمَ مُصَلّى»(۲).

یعنى رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله بعد از طواف نزد مقام آمد. عمر گفت: یا رسول اللّه! این همان مقام پدرمان ابراهیم است که خداوند فرمود: وَاتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِیمَ مُصَلّى».

این روایت به خوبى نشان مى‏دهد که این آیه قبلا نازل شده بود و عمر از آن مطلع بود. جالب است که جاعلان حدیث موافقت خدا با عمر، ناشیانه آیه قرآن را با تغییرى جزئى به عمر نسبت مى‏دهند. آیا مى‏توان باور کرد که او در درجه‏اى از فصاحت بود که بتواند جمله‏اى شبیه قرآن بیاورد؟ کارى که نه رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله و نه احدى از فصحاى عرب قدرت آن را نداشتند.

ب – موافقت در مورد حجاب

افتخار دیگرى که براى عمر نقل کردند این است که عمر پیشنهاد حجاب را ارائه داد و سپس آیه حجاب نازل شد:

«… عن عایشه أنّ ازواج النبى صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم کن یخرجن باللیل إذا تبرزن إلى المناصع وهو صعید افیح فکان عمر یقول للنبى صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم احجب نساءک فلم یکن رسول اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم یفعل. فخرجت سوده بنت زمعه زوج النبى صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم لیله من اللیالى عشاء وکانت امرأه طویله فناداها عمر ألا قد عرفناک یا سوده – حرصا على أن ینزل الحجاب – فانزل اللّه آیه الحجاب»(۳).

عایشه مى‏گوید: همسران پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله شبها براى قضاى حاجت به بیابان مى‏رفتند. عمر به پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله مى‏گفت: زنهایت را در حجاب کن ولى رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله چنین نمى‏کرد (گوش به حرف عمر نمى‏داد!). شبى از شبها سوده دختر

(۱) صحیح مسلم، ج ۴ ص ۱۹۲۳، کتاب فضائل الصحابه، باب ۲۸ (در فضائل ابوذر)، ح ۱۳۲٫

(۲) سنن ابن ماجه، ج ۱ ص ۳۲۲، کتاب اقامه الصلاه والسنه فیها، باب ۵۶ (باب القبله)، ح ۱۰۰۸٫

(۳) الف – صحیح بخارى، ج ۱ ص ۴۹، کتاب الوضوء، باب خروج النساء إلى البراز، و مشابه آن در ج ۸ ص ۶۶، کتاب الاستئذان، باب آیه الحجاب.

ب – صحیح مسلم، ج ۴ ص ۱۷۰۹، کتاب السلام، باب ۷، ح ۱۸٫

(۷۴)

زمعه، همسر پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله که زنى بلند قد بود بیرون رفت. عمر فریاد زد: اى سوده ترا شناختیم – به جهت حرصى که براى نزول آیه حجاب داشت (این کار را کرد). آنگاه آیه حجاب نازل شد.

ما از برادران و خواهران منصف و با غیرت اهل سنت تقاضا داریم یکبار دیگر روایت فوق را که در صحیحترین کتابهاى روائى آنان آمده با دقت بخوانند و خود قضاوت کنند که آیا عملى که عمر انجام داد -با هر قصد و نیتى که باشد- کار صحیحى بوده است؟

«… عن انس قال: قال عمر: قلت یا رسول اللّه! یدخل علیک البر والفاجر، فلو امرت امهات المؤمنین بالحجاب. فانزل اللّه آیه الحجاب»(۱).

انس مى‏گوید: عمر گفت: گفتم یا رسول اللّه! انسانهاى نیک و بد بر تو وارد مى‏شوند کاش همسرانت را دستور به حجاب مى‏دادى. پس خداوند آیه حجاب را نازل کرد.

براى ما معلوم نشد که آیه حجاب با پیشنهاد عمر نازل شد و یا در جریان سوده و برخورد نامناسب عمر با او؟ بهتر است به روایتى دیگر نظرى بیفکنیم تا قضیه بر ما روشن‏تر شود:

«… عن عایشه: خرجت سوده بعدما ضرب الحجاب لحاجتها وکانت امرأه جسیمه لا تخفى على من یعرفها فرآها عمر بن الخطاب فقال: یا سوده اما واللّه ما تخفین علینا فانظرى کیف تخرجین قالت: فانکفأت راجعه ورسول اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم فی بیتى وانه لیتعشى وفی یده عرق فدخلت فقالت یا رسول اللّه! انى خرجت لبعض حاجتى فقال لى عمر کذا وکذا. قالت: فاوحى اللّه الیه ثمّ رفع عنه وأن العرق فی یده ما وضعه. فقال انّه قد أذن لکن أن تخرجن لحاجتکن»(۲).

عایشه مى‏گوید: بعد از نزول آیه حجاب، سوده ـ که زنى چاق بود (و البته در بعض روایات او را زنى بلند قد معرفی کردند نه چاق) و بر کسى که او را مى‏شناخت مخفى نبود ـ جهت حاجت خویش بیرون رفت. عمر او را دید و گفت: اى سوده به خدا قسم بر ما پوشیده نیستى بنگر که چگونه خارج مى‏شوى. او برگشت و شکایت نزد رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله – که در بیت من بود – آورد. حضرت فرمود: که براى خروج جهت حاجاتتان مجازید.

معلوم نیست که جریان سوده و برخورد نامناسب عمر با او یکبار واقع شد یا دو بار،اگر یکبار بود که دو دسته روایات با هم در تعارض آشکارند زیرا دسته اول مى‏گوید که عمر این کار را به جهت حرصى که بر نزول حجاب داشت انجام داد و دسته دوم مى‏گوید که خروج سوده بعد از نزول آیه حجاب بود و قطعا یکى از دو دسته روایات دروغ است؛ و اگر دو واقعه بود که اولى به خاطر نزول حجاب و دومى بعد از آن واقع شد که باید گفت: آقاى عمر! اگر ما عمل اولت را بتوانیم توجیه کنیم که به خاطر حرصت جهت نزول آیه حجاب بود چرا بار دیگر با سوده آن برخورد را کردى که شکایت ترا نزد پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ببرد؟

حال چه این و چه آن، اگر زنى جهت قضاى حاجت به بیرون از شهر برود (که این مطلب از کلمه «صعیدا فیح»

(۱) صحیح بخارى، ج ۶ ص ۱۴۸، تفسیر سوره احزاب.

(۲) الف – صحیح بخارى، ج ۶ ص ۱۵۰، تفسیر سوره احزاب و با حذف جمله «بعد ما ضرب علیها الحجاب» ج ۷ ص ۴۹، کتاب النکاح، باب خروج النساء لحوائجهن.

ب – صحیح مسلم، ج ۴ ص ۱۷۰۹، کتاب السلام، باب ۷، ح ۱۷٫

(۷۵)

برمى‏آید که به معناى فضاى باز است چه آنکه در شهر فضاى باز وسیع وجود نداشت) -آن زن هر که باشد- چرا باید مردى که با او محرم نیست چنان خطابى به او بکند؟ آیا این از ادب و اخلاق اسلامى است؟ اینان که مى‏گویند عمر همیشه با پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله بود، آیا اخلاق رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله در او تأثیر نکرد؟ آیا این عمل عمر براى او افتخارى است که آن را در صحیحین نقل کردند؟ آیا خداوند تحت تأثیر رفتار غیر صحیح یک مسلمان قرار گرفته و حکمى را تشریع مى‏کند؟ آیا واقعا چنین است و ما این دسته روایات را بپذیریم یا آنچه را که هم صحیحین و هم ترمذى ونسائى آن را نقل نموده‏اند:

«… قال انس بن مالک: انا اعلم الناس بهذه الایه آیه الحجاب لما اهدیت زینب إلى رسول اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم کانت معه فی البیت صنع طعاما، ودعا القوم فقعدوا یتحدثون، فجعل النبى صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم یخرج ثمّ یرجع وهم قعود یتحدثون، فانزل اللّه تعالى: یا اَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تَدْخُلُوا بُیُوتَ النَّبِىِّ إِلاَّ أَنْ یُؤْذَنَ لَکُمْ إِلى طَعامٍ غَیْرَ ناظِرینَ إِناهُ» إلى قوله «مِنْ وَراءِ حِجابٍ» فضرب الحجاب وقام القوم»(۱).

خلاصه ترجمه: انس مى‏گوید من داناترین مردم به آیه حجاب مى‏باشم در شبى که رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله با زینب ازدواج کرد غذائى درست کرد مردم پس از خوردن غذا نشسته و صحبت مى‏کردند خداوند آیه حجاب را نازل کرد (آیه ۵۳ از سوره احزاب). آیا باز هم تردیدى باقى مى‏ماند که نزول آیه حجاب ربطى به پیشنهاد عمر و یا عمل غیر صحیح او ندارد؟

آیا بهتر نیست براى آنکه فضیلتى براى عمر درست کنند او را مردى معرفی نکنند که به زنى اجنبى -آن هم همسر رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله – که در تاریکى شب براى قضاى حاجت به بیرون رفته بود، آن کلمات را گفت: که شکایت نزد رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله برد؟ آیا اینگونه روایات که در صحیحین آمده به جاى دفاع و یا مدحى از خلیفه ثانى، توهین به او نمى‏باشد؟ آیا بهتر نیست یا اینگونه روایات را حذف کنند و یا نام «صحیح» را از ابتداى دو کتاب فوق بردارند تا کسى نتواند به عمر جسارتى بکند؟ گر چه روایاتى از این قبیل آنقدر زیاد است که حذف همه آنها تقریبا غیر ممکن است!

ج – اسراى بدر

سومین مورد از موافقات عمر مربوط به اسیران بدر است. ما که هر چه صحاح سته را زیر و رو کردیم در مورد این فضیلت بزرگ -بلکه مهمترین فضیلت- چیزى نیافتیم که عمر درباره اسراى بدر پیشنهادى کرده باشد و خداوند به

(۱) این روایت را با عبارات مختلف، بخارى ۹ بار و مسلم ۵ بار تکرار کردند:

الف – صحیح بخارى، ج ۶ ص ۵۰ – ۱۴۸، تفسیر سوره احزاب، و ج ۷ ص ۳۰، کتاب النکاح، باب ما یقول الرجل إذا أتى اهله، و ص ۱۰۸، آخر کتاب الاطعمه، و ج ۸ ص ۶۵، کتاب الاستئذان، باب آیه الحجاب، و ج ۹ ص ۱۵۲، کتاب التوحید، باب وکان عرشه على الماء.

ب – صحیح مسلم، ج ۲ ص ۵۲ – ۱۰۴۶، کتاب النکاح، بابهاى ۱۴ و ۱۵، ح ۹۵ – ۸۷٫

توضیح آنکه باب ۱۵ فقط در مورد ازدواج زینب و اکثر روایات آن مربوط به نزول آیه حجاب است.

ج – سنن ترمذى، ج ۵ ص ۳۳۳، کتاب تفسیر القرآن، باب ۳۴ (ومن سوره الاحزاب)، ح ۳۲۱۸ و ۳۲۱۹٫ توضیح آنکه در حدیث اول داستان مزبور را بسیار طولانى نقل کرده و در هیچکدام از دو روایت نام زینب را نمى‏آورد.

د – سنن نسائى، ج ۶ ص ۷۹، کتاب النکاح، باب ۲۶، ح ۳۲۴۹ (بسیار خلاصه).

توضیح آنکه روایت متن یکى از ۹ روایت صحیح بخارى مى‏باشد.

(۷۶)

موافقت او آیه‏اى نازل کرده باشد. فقط بعض از مفسرین مى‏گویند که آیات ۶۷ و ۶۸ از سوره انفال به موافقت قول عمر نازل شده است. در حالى که این دو آیه نسبت به آنچه که از عمرنقل شده بسیار بیگانه است، چه آنکه اینان مى‏گویند عمر پیشنهاد کرد تا اسراى بدر را بکشند و آیه مى‏گوید شما نباید اسیر مى‏گرفتید نه اینکه وقتى اسیر گرفتید آنها را بکشید. حال ناچاریم جهت روشن شدن اذهان خوانندگانى که از جریان مذکور اطلاع ندارند آیات مربوطه را نوشته و درباره آن اندکى بحث کنیم:

«مَا کَانَ لِنَبِىٍّ أَن یَکُونَ لَهُوآ أَسْرَى حَتَّى یُثْخِنَ فِى الأَْرْضِ تُرِیدُونَ عَرَضَ الدُّنْیَا وَاللَّهُ یُرِیدُ الاْءَخِرَهَ وَاللَّهُ عَزِیزٌ حَکِیمٌ * لَّوْلاَ کِتَـبٌ مِّنَ اللَّهِ سَبَقَ لَمَسَّکُمْ فِیمَآ أَخَذْتُمْ عَذَابٌ عَظِیمٌ »(۱)

ترجمه: هیچ پیامبرى حق ندارد که (در جنگها) اسیر بگیرد مگر آنکه (دشمن را که قصد کشتن او و مؤمنین را دارد) کشتار کند. شما (با گرفتن اسیر و پولى به عنوان فدیه در ازاى آزادى آنها از دشمنان گرفتن) دنیا را مى‏جوئید و خدا (برایتان) آخرت مى‏خواهد و خدا عزیز و حکیم است. اگر نبود آنچه که از کتاب گذشت (که عذاب عمومى در این امت نخواهد بود) به خاطر این اسیر گرفتن عذابى بزرگ شما را فرا مى‏گرفت.

شاید مراد آیه که مى‏فرماید: «لولا کتاب من اللّه سبق» اشاره به آیه ۳۳ از همین سوره باشد که فرموده: تا تو (اى پیامبر!) در میان اینان هستى خداوند عذابشان نمى‏کند… .

مى‏گویند که رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله با اصحاب درباره اسیران بدر مشورت کرد. عمر گفت: آنها را بکش. ابو بکر گفت: آنها را آزاد کن(۲).

روایت فوق از ابن عمراست. در دنباله آن مى‏گوید که رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله آنها را آزاد کرد (البته با فدیه) بعد از آن آیه مذکور نازل شد و چون پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله عمر را دید گفت: «کاد أن یصیبنا فی خلافک بلاء» یعنى نزدیک بود که به خاطر مخالفت با تو بلائى بر ما نازل شود.

اگر واقعا این آیه به موافقت قول عمر نازل شد و پیشنهاد او نیز دائر بر قتل اسیران بود چرا رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله به موافقت قول عمر و آیه‏اى که نازل شد آنان را نکشت؟ آیا اهل سنت مى‏گویند که رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله با دستور خدا مخالفت کرد؟ اگر بگویند که آیه فوق بعد از آن نازل شد که اسرا آزاد شده بودند، آیا مى‏توان پذیرفت که خداوند دستورى در مورد خاصى نازل کند که دیگر محلى براى اجراى آن باقى نمانده باشد؟

حقیقت این است که اینان مى‏خواهند فضیلت تراشى کنند و إلاّ آیات قرآن از آنچه که بافتند بیگانه است بلکه اصحابى که به تعبیر قرآن دنبال منافع دنیایى بودند سعى کردند که اسیر بگیرند تا به ازاى آزادى آنها به متاع دنیا برسند ولذا مى‏بینیم على علیه‏السلام -که به اقرار بعض از دانشمندان اهل سنت، نزدیک به نصف از کشته شدگان بدر به دست مبارک آن حضرت به قتل رسیدند- حتى یک اسیر هم نگرفت.

از همه اینها گذشته از جمله اسراى بدر -که باید به دستور و پیشنهاد عمر کشته مى‏شدند- عباس، عموى گرامى پیامبر اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله بوده است. احمد در مسند خویش از ابو رافع -غلام عباس- نقل مى‏کند که او قبلا اسلام آورده بود

(۱) الانفال / ۶۷ و ۶۸٫

(۲) مستدرک حاکم، ج ۲ ص ۳۵۹، کتاب التفسیر، شماره ۳۸۷، مسلسل ۳۲۷۰٫

(۷۷)

ولکن از ترس قومش آن را پنهان مى‏کرد(۱).

همین عباس بود که در زمان عمر وقتى مردم به قحطى دچار شدند عمر او را واسطه بین خود و خدا قرار داد و طلب باران کرد و مردم از قحطى نجات یافتند(۲).

رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله درباره او فرمود: هر که عمویم را بیازارد مرا آزرده است(۳).

ترمذى در حدیثى دیگر که بعد از آن ذکر مى‏کند مى‏نویسد که رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله فرمود: عباس از من است و من از او.

با توجّه به آنچه که گذشت معلوم شد که:

أوّلاً – خداوند به خاطر وجود پیامبر اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله عذاب را از امت برداشته است.

ثانیا – اگر قرار باشد عذابى نازل شود به خاطر مخالفت مردم از دستورات خدا و رسولش مى‏باشد نه به خاطر مخالفت رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله از پیشنهاد یکى از پیروانش! و این مطلب به خوبى از آیات قرآن فهمیده مى‏شود.

ثالثا – آیات سوره انفال از اسیر گرفتن نهى مى‏کند نه به کشتن اسیر دستور مى‏دهد.

رابعا – دستور عمر به قتل اسیران اگر اجرا مى‏شد لازم بود عموى گرامى پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله نیز -که حضرتش از او تعریف کرده و ایذاء او را ایذاء به خود دانسته است- به قتل مى‏رسید، با آنکه مطابق حدیث مسند، او قبلا اسلام آورده بود.

د – نماز بر جنازه منافق

صاحبان صحاح -غیر از ابو داود- درباره نماز پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله بر جنازه منافق، روایاتى نقل کردند. در میان آنها مسلم یکى از دو روایت را در باب فضائل عمر آورده است و این مى‏رساند که یکى از فضائل عمر این بود که رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله را از نماز بر منافق نهى کرده و سپس مى‏نویسد که قرآن هم بعد از آن به آنچه که عمر گفت: موافقت کرده است. لذا ما روایت مسلم را نقل کرده و متعرض اختلاف آن با بخارى خواهیم شد و در بررسى آن متوجه خواهیم شد که اصل مسأله بدینصورت که اینان متعرض شدند -با توجه به تضادى که در روایات است- نمى‏تواند صحیح باشد.

«عن ابن عمر قال: لما توفی عبد اللّه بن أبی -ابن سلول- جاء ابنه عبد اللّه بن عبد اللّه إلى رسول اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم فسأله أن یعطیه قمیصه أن یکفن فیه أباه. فأعطاه. ثمّ سأله أن یصلى علیه. فقام رسول اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم لیصلى علیه. فقام عمر فأخذ بثوب رسول اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم فقال یا رسول اللّه! أتصلى علیه وقد نهاک اللّه أن تصلى علیه؟ فقال رسول اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم انما خیرنى اللّه فقال: «اسْتَغْفِرْ لَهُمْ أَوْ لاَ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ إِن تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعِینَ مَرَّهً» (سوره توبه آیه ۸۰) وسأزید على سبعین. قال: انّه منافق.

فصلى علیه رسول اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم وانزل اللّه عز و جل: «وَلا تُصَلِّ عَلى اَحَدٍ مِنْهُمْ ماتَ اَبَدا وَلا تَقُمْ عَلى قَبْرِهِ»(۴).

(۱) ج ۹ مسند احمد، ص ۲۲۹، شماره ۲۳۹۲۵٫

«… وکان العباس قد اسلم ولکنه کان یهاب قومه وکان یکتم اسلامه…».

(۲) صحیح بخارى، ج ۲ ص ۳۴، باب الاستسقاء، باب سؤال الناس الامام الاستسقاء إذا قحطوا، و ج ۵ ص ۲۵، باب فضائل اصحاب النبى صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم ، ذکر العباس بن عبد المطلب.

«… اللهم انا کنا نتوسل الیک بنبینا فتسقینا وانّا نتوسل الیک بعم نبینا فاسقنا قال: فیسقون». (متن دعاى عمر از بخارى).

(۳) سنن ترمذى، ج ۵ ص ۶۱۰، کتاب المناقب، باب ۲۹، ح ۳۷۵۸٫

«… من آذى عمى فقد آذانى فانما عم الرجل صنو أبیه».

(۴) الف – صحیح بخارى، ج ۲ ص ۹۶، باب الجنائز، باب الکفن فی القمیص الذى…، و ج ۶ ص ۸۵، تفسیر سوره توبه، و ج ۷ ص ۱۸۵، کتاب اللباس، باب لبس القمیص و….

ب – صحیح مسلم، ج ۴ ص ۱۸۶۵، کتاب فضائل الصحابه، باب ۲ ح ۲۵، و ص ۲۱۴۱، ابتداى کتاب صفات المنافقین واحکامهم ح ۳٫

ج – سنن ترمذى، ج ۵ ص ۲۶۱، کتاب تفسیر القرآن، ومن سوره التوبه، ح ۳۰۹۸٫

د – سنن ابن ماجه، ج ۱ ص ۴۸۷، کتاب الجنائز، باب ۳۱ ح ۱۵۲۳، (به طور خلاصه).

ه ـ سنن نسائى، ج ۴ ص ۳۸، کتاب الجنائز، باب ۴۰، ح ۱۸۹۶٫

توضیح آنکه روایات فوق تماما از عبد اللّه بن عمر بوده که با مختصر تفاوتى در کتابهاى فوق الذکر آمده است و روایات معارض با آنها را به زودى متذکر خواهیم شد.

(۷۸)

(سوره توبه آیه ۸۴).

ترجمه: «پسر عمر، عبد اللّه مى‏گوید: چون عبد اللّه بن أُبَی (سر دسته منافقین) پسر سلول (ابى نام پدر عبد اللّه و سلول نام مادرش بود) مرد، پسرش عبد اللّه (نام پسر عبد اللّه نیز عبد اللّه بود) نزد رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله آمد و از حضرتش خواست که پیراهن خود را بدهد تا پدرش را در آن کفن کند. حضرت به او داد. سپس تقاضا کرد که بر او نماز بخواند. حضرت جهت نماز بر او حاضر شد. عمر برخاست و لباس رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله را گرفت (و در بعض روایات آن را کشید) و گفت: یا رسول اللّه! آیا بر او نماز مى‏خوانى در حالیکه خداوند ترا از نماز خواندن بر او نهى کرده است؟ رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله فرمود: خداوند مرا مخیر کرده است و فرمود: چه براى آنها(منافقین) طلب آمرزش بکنى چه نکنى، اگر براى آنها ۷۰ بار هم استغفار کنى. (دنباله آیه چنین است: «فَلَنْ یَغْفِرَ اللّهُ لَهُمْ…» یعنى هرگز خداوند آنان را نمى‏آمرزد) و من بر آن مى‏افزایم (یعنى بیش از ۷۰ بار استغفار مى‏کنم). (عمر) گفت: او منافق است. (سرانجام) رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله (حرف عمر را گوش نکرد! و) بر او نماز خواند و (بعد از آن) خداوند (این آیه را) نازل کرد: «بر هیچیک از آنها (منافقین) بعد از مرگشان نماز نخوان و بر قبر او نیز نایست».

توجه به نکات زیر لازم به نظر مى‏رسد تا در برسى روایات معارض با آن بهتر بتوانیم نتیجه‏گیرى کنیم و نیز براى فهم همین روایت و اشکالات وارد بر آن لازم است دقت بیشترى نمائیم:

۱ – رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله به تقاضاى پسر ابن أبی پیراهن خود را به او داد و قطعا او نیز پدرش را در آن پیراهن کفن کرد.

۲ – این عمل قبل از آن انجام شد که عبد اللّه بن أبی را دفن کنند.

۳ – عمر به پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله مى‏گوید: آیا خدا ترا از نماز بر او نهى نکرده است؟ معناى آن این است که خداوند قبلا آیه نهى از نماز بر منافق را نازل کرده بود ولى رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله بر خلاف نهى خداوند بر جنازه منافقى -آن هم سردسته منافقین- نماز خواند.

۴ – آیه نهى بعد از نماز خواندن نازل شد که همین جا تضادى آشکار بین صدر و ذیل روایت مشاهده مى‏شود که بعض از شارحین نیز بدان توجه نمودند.

۵ – رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله فرمود: خداوند مرا مخیر کرد بین استغفار کردن و نکردن که راستى باید گفت: جاعل حدیث آنقدر نفهمیده است که آیه مورد استشهاد، هرگز تخییر را نمى‏رساند بلکه مى‏گوید: چه براى آنها استغفار کنى و چه نکنى خداوند آنها را نمى‏آمرزد. بنابراین مسأله‏اى به نام مخیر بودن پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله براى استغفار و عدم آن مطرح نبوده است.

(۷۹)

۶ – پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله فرمود: من بر ۷۰ مى‏افزایم در حالى که همه مى‏دانیم که عدد هفتاد در اصطلاح عرب براى کثرت است. یعنى هر مقدار هم برایشان استغفار کنى سودى ندارد. دلیل آن هم دنباله آیه است که با کلمه «لن» که نفى ابد مى‏کند، خداوند فرموده است تا ابد و به قول ما «هرگز» خدا آنها را نمى‏آمرزد. نه اینکه مثلا ۷۱ بار استغفار کنى خدا مى‏بخشد! و این واضح‏تر از آن است که بخواهیم بیشتر توضیح دهیم.

حال نوبت آن رسیده است که به روایات دیگر همین جریان سرى بزنیم:

«عن جابر قال: أتى النبى صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم عبد اللّه بن أبی بعد ما دفن فأخرجه فنفث فیه من ریقه والبسه قمیصه»(۱).

یعنى: جابر مى‏گوید: چون عبد اللّه بن أبی دفن شد رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله سر قبرش آمده و او را از قبر بیرون آورد و از آب دهانش بر او پاشید و لباسش را بر او پوشانید.

به نکاتى که در این روایت دیده مى‏شود که در تعارضى آشکار با روایت قبل است دقت کنیم:

۱ – پسر عبد اللّه از رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله تقاضا نکرد که لباسش را کفن پدرش قرار دهد بلکه پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله خود این کار را انجام داد:

۲ – پوشیدن لباس قبل از دفن نبود بلکه بعد از آنکه او را دفن کردند از قبر بیرون آورده شد.

۳ – از آنجا که یکى از واجبات، خواندن نماز بر جنازه میت است قطعا کسى غیر از رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله بر او نماز خواند. چه آنکه اگر حضرت خود بر جنازه حاضر مى‏شد بعد از دفن یادش نمى‏آمد که لباسش را بر او بپوشاند بلکه همان وقت اینکار را مى‏کرد.

۴ – آیا اهل سنت مى‏پذیرند که رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله به خاطر اینکه لباسش را بر او بپوشاند نبش قبر کرده؟ در حالیکه همه فرق اسلامى -از شیعه و سنى- نبش قبر را حرام مى‏دانند.

۵ – نتیجه آنکه یا باید روایت ابن عمر را پذیرفت و حدیث جابر را مردود دانست و یا باید گفت: که جابر درست گفته و ابن عمر بر خطا بوده است. در حالیکه هر دو دسته روایت در صحاح، (مخصوصا صحیح بخارى) موجود است!

حال ببینیم عمر خود این جریان را چگونه تعریف مى‏کند:

«… عن عمر انّه قال: لما مات عبد اللّه بن أبی ابن سلول دعى له رسول اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم لیصلى علیه فلما قام رسول اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم وثبت الیه فقلت: یا رسول اللّه! أ تصلى على ابن أبی وقد قال: یوم کذا و کذا، کذا وکذا – اعدّد علیه قوله. فتبسم رسول اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم وقال: أخر عنى یا عمر. فلما اکثرت علیه قال: انى خیرت فاخترت لو اعلم انى إن زدت على السبعین فغفر له لزدت علیها. قال: فصلى علیه رسول اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم ثمّ انصرف. فلم یمکث إلاّ یسیرا حتى نزلت الآیتان من براءه: «وَلا تُصَلِّ عَلى اَحَدٍ مِنْهُمْ ماتَ اَبَدا» إلى «وَهُمْ فاسِقُونَ» قال: فعجبت بعد من جرأتى على رسول اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم یومئذ…»(۲).

 

(۱) الف – صحیح بخارى، ج ۲ ص ۹۷، (باب الکفن فی القمیص که در پاورقى قبل گفته شد)، وص ۱۱۶، باب هل یخرج المیت من القبر واللحد لعله، و ج ۷ ص ۱۸۵، کتاب اللباس، باب لبس القمیص و… .

ب – سنن نسائى، ج ۴ ص ۳۹ و ۸۶، کتاب الجنائز، باب ۴۰ و ۹۲، ح ۱۸۹۷ و ۲۰۱۵ و ۲۰۱۶٫

(۲) الف – صحیح بخارى، ج ۲ ص ۱۲۱، باب ما یکره من الصلاه على المنافقین، (از ابواب الجنائز)، و ج ۶ ص ۸۵، تفسیر سوره توبه.

ب – سنن ترمذى، ج ۵ ص ۲۶۰، تفسیر سوره توبه، ح ۳۰۹۷٫

ج – سنن نسائى، ج ۴ ص ۶۹، کتاب الجنائز، باب ۶۹، ح ۱۹۶۲٫

(۸۰)

ترجمه: «عمر مى‏گوید: چون عبد اللّه بن أبی مرد از رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله خواسته شد که بر او نماز بخواند. چون حضرتش به نماز ایستاد من به سویش پریدم و گفتم: یا رسول اللّه! آیا بر پسر أبی نماز مى‏خوانى در حالى که او در فلان روز و فلان روز، فلان حرف و فلان حرف را زد -حرفهاى او را شمردم- حضرت تبسمى کرد و گفت: از من دور شو اى عمر -من چون زیاد پافشارى کردم گفت: من مخیر شدم (که استغفار بکنم یا نکنم) و (استغفار کردن را) اختیار کردم و اگر بدانم که اگر بر ۷۰ بیفزایم آمرزیده مى‏شود بر آن مى‏افزایم. (سرانجام) نماز خواند و از او جدا شد. فاصله‏اى نشد که دو آیه سوره توبه نازل شد: «اگر یکى از منافقین مرد بر او نماز نخوان… تا آخر آیه. عمر گفت: بعدا من از جرأتم بر رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله تعجب کردم».

نکاتى که در این روایت قابل توجه است از این قرار است:

۱ – رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله به عمر دستور مى‏دهد که از من دور شو و او به جاى اطاعت کردن، بر حرفهاى قبلى خود پافشارى مى‏کند.

۲ – رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله مى‏گوید: من مخیر شدم که… و چنانچه گذشت آیه فوق هرگز تخییر را نمى‏رساند.

۳ – عدد ۷۰ در آیه -چنانچه گذشت- براى کثرت است نه آنکه اگر زیادتر شود باعث آمرزش خواهد بود.

۴ – عمر مى‏گوید من از جرأتم بر رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله تعجب کردم. تعجب ما این است که چرا از جرأتش بر رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله در موارد دیگر -که مهمترین آنها جریان توهین او به حضرتش و نسبت هذیان دادن به آن بزرگوار بود- تعجب نکرد؟ آیا اهل سنت هم از اینگونه جرأتها تعجب مى‏کنند؟

ما از عموم خوانندگان از اهل سنت تقاضا داریم یکبار دیگر روایات این مبحث را بخوانند و به ما بنویسند که جریان چه بوده است، تا شاید ما هم به صحت روایات صحیحین ایمان بیاوریم!

ه – موافقت دیگر عمر در مورد تحریم خمر است ولى ما که نفهمیدیم کدام آیه به موافقت عمر نازل شد!

او که تا نزول آیه ۹۱ از سوره مائده یعنى لااقل تا سال هشتم هجرى -به اقرار صاحبان صحاح، چنانچه بحثش گذشت – شراب مى‏خورد! آیا او قبلا شراب را بر خود حرام کرده و از پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله مى‏خواست که آن را حرام کند که آیه تحریم به موافقت قول او نازل شده باشد؟ «ما لکم کیف تحکمون!؟»

و – موافقت در مورد غیرت زنها

مى‏گویند زنهاى پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ، رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله را آزردند عمر به آنها خطاب کرد که اگر پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله شما را طلاق دهد خداوند بهتر از شما را همسر او مى‏گرداند.

بخارى در صحیح خود از قول عمر مى‏نویسد که گفت: من در ۳ مورد با پروردگارم موافقت کردم که دو مورد آن – یعنى در مقام ابراهیم و حجاب – تفصیلا شرح داده شد و مورد سوم را چنین بیان مى‏کند:

«… واجتمع نساء النبى صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم فی الغیره علیه فقلت لهن عسى ربه إن طلقکن أن یبدله ازواجا خیرا منکن فنزلت

(۸۱)

هذه الآیه»(۱).

ترجمه: «… زنان پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله در غیرت علیه او اجتماع کردند من گفتم: امید است که پروردگارش -بعد از آنکه پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله شما را طلاق داد- بهتر از شما را همسرانش بگرداند. همین آیه (یعنى آیه ۵ از سوره تحریم، البته با همین عبارت و با اختلافى جزئى) نازل شد».

در یکى از دو روایت بخارى آمده است که بعض زنها به او اعتراض کردند که مگر رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله نیست که زنهایش را موعظه کند که تو آمدى و آنها را اندرز مى‏دهى؟

این روایت اگر صحیح باشد باید مسأله مقام ابراهیم و حجاب نیز صحیح باشد و چون آن دو -چنانچه شرح آن گذشت- درست نیست پس این یک نیز دروغ است.

ممکن است گفته شود که اگر صدر روایت درست نبود چرا ذیل آن غلط باشد؟

گوئیم: صدر آن مى‏گوید من در ۳ مورد با پروردگارم موافقت کردم و اگر این درست نباشد و ذیل آن درست باشد روایت فقط مى‏گوید که زنهاى پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله علیه او توطئه کردند و من به آنها چنان خطابى کردم و بعض از آنها به من اعتراض کردند. بعدها خداوند همان را فرمود که من گفته بودم و این نشان از مخالفت همسران پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله با آن حضرت و قهر کردن او از آنها، آن هم به مدت یک ماه، و مطلع نبودن عمر در این مدت از محل حضرتش دارد. ممکن است بپذیریم که عمر به آنها و یا لااقل به دخترش اعتراضاتى کرده باشد اما از آنجا که قولى که از عمر نقل شده تقریبا همان است که قرآن مى‏گوید، نمى‏توان پذیرفت که درجه فصاحت عمر تقریبا در ردیف قرآن بود! و بحث آن نیز در مسأله مقام ابراهیم گذشت.

آنچه که باید درباره آن بیشتر صحبت شود موضوع ایذاء همسران پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله است که به خواست خدا در نوشتارى جداگانه تفصیلا به این موضوع خواهیم پرداخت و از همین صحاح نشان خواهیم داد که آزار دهنده پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله عایشه و حفصه بودند. منتظر باشید.

۵ – عزت مسلمانان به اسلام عمر

ترمذى در سنن خویش دو روایت به یک مضمون نقل مى‏کند که خود یکى از آنها را حسن و صحیح مى‏داند. این روایت چنین است:

«عن ابن عمر أنّ رسول اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم قال: اللهم اعز الاسلام باحب هذین الرجلین الیک بابى جهل او بعمر بن الخطاب قال: و کان احبهما الیه عمر»(۲).

ترجمه: ابن عمر مى‏گوید که رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله گفت: خدایا اسلام را به وسیله هر کدام از این دو نفر که نزد تو محبوب ترند عزیز کن: به وسیله ابو جهل یا عمر بن الخطاب. (در ادامه) گفت: محبوبترین آن دو عمر بود.

حاکم نیشابورى نیز در مستدرک غیر از ابن عمر از دیگران هم نقل مى‏کند که از جمله آنها ابن عباس است که ابن

(۱) ج ۱ ص ۱۱۱، کتاب الصلاه، باب ما جاء فی القبله، و ج ۶ ص ۲۴، تفسیر سوره بقره.

(۲) ج ۵ سنن، ص ۵۷۶، کتاب المناقب، باب ۱۸، ح ۳۶۸۱٫

(۸۲)

عمر از او روایت مى‏کند.

در بررسى این روایت چند نکته قابل دقت است:

اول – ابن عمر به اقرار خودش در غزوه خندق (سال پنجم هجرت) ۱۵ ساله بود(۱). بنابراین او در هنگام هجرت – که ۱۳ سال پس از مبعوث شدن پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله بوده است- ده ساله بود، و با توجه به اینکه عمر در سال ششم هجرى اسلام آورد، سن ابن عمر در آن زمان ۳ سال بود. حال از خوانندگان محترم تقاضا مى‏کنم خود قضاوت کنند آیا روایتى به این مهمى را مى‏توان از کودکى سه ساله پذیرفت؟

جالبتر از این، روایت حاکم نیشابورى است که ابن عمر این روایت را از ابن عباس نقل مى‏کند و ابن عباس هنگام وفات پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ۱۰ ساله بود(۲). بنابراین او در هنگام صدور روایت، هنوز به دنیا نیامده بود!

حاکم، روایت دیگرى به همین مضمون از عایشه نیز نقل مى‏کند که او در آن زمان یکسال داشت(۳)!

دوم – حاکم در مستدرک مى‏نویسد: «… فلما اسلم حمزه علمت قریش أنّ رسول اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم قد عزّ وامتنع وأن حمزه سیمنعه فکفوا عن بعض ما کانوا یتناولونه وینالون منه…»(۴).

ترجمه:… و چون حمزه اسلام آورد قریش دانست که رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله تحقیقا عزیز گشته و حمزه مانع مى‏شود (که او را بیازارند) و لذا دست از بعض آزارها برداشتند.

توجه داشته باشید که حمزه قبل از عمر اسلام آورده بود.(۵)

ممکن است گفته شود که هم حمزه با اسلامش پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله را حمایت کرد و هم عمر. بنابراین روایت فوق با دعاى پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله منافاتى ندارد.

در جواب گوئیم که روایت ابن عمر و ابن عباس و عایشه که هم ترمذى و هم حاکم و هم ذهبى آنها را صحیح دانسته‏اند (البته ترمذى فقط روایت ابن عمر را حسن و صحیح مى‏داند و از ابن عباس و عایشه چیزى نقل نکرده است) از نظر سند قابل قبول نیست چه آنکه عایشه در آن زمان یک ساله و ابن عمر سه ساله بود و ابن عباس نیز ۷ سال بعد به دنیا آمد.

سوم – اسلام عمر چه عزتى براى اسلام به ارمغان آورد؟ او که خود بعد از اسلامش از ترس آزار قریش در پناه یکى از دشمنان سرسخت مسلمانان قرار گرفت. به این روایت توجه فرمائید:

«عن عبد اللّه بن عمر قال: بینما هو فی الدار خائفا إذا جاءه العاص بن وائل… فقال له: ما بالک قال: زعم قومک انهم سیقتلونى إن اسلمت. قال: لا سبیل الیک بعد أن قالها اَمِنْتُ. فخرج العاص فلقى الناس قد سال بهم الوادى فقال أین تریدون فقالوا نرید هذا ابن الخطاب الذى صبا قال: لا سبیل الیه. فکر الناس»(۶).

(۱) صحیح بخارى، ج ۳ ص ۲۳۲، کتاب الشهادات، باب بلوغ الصبیان و شهادتهم…. .

(۲) صحیح بخارى، ج ۶ ص ۲۳۸، باب فضل القرآن على سائر الکلام (بعد از اتمام تفسیر)، باب تعلیم الصبیان القرآن: «… وقال ابن عباس: توفی رسول اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم وأنا ابن عشر سنین…».

(۳) مستدرک ج ۳ ص ۸۹، کتاب معرفه الصحابه، شماره ۸۱ و ۸۲ و ۸۳٫ ذهبى در تلخیص هر سه روایت را صحیح مى‏داند و درباره روایت چهارم که از ابن مسعود نقل شده سکوت مى‏کند کما اینکه حاکم نیز نگفته است که این روایت صحیح است.

(۴) ج ۳ ص ۲۱۳، ذکر اسلام حمزه بن عبد المطلب، شماره مسلسل حدیث ۴۸۷۸٫

(۵) الرّیاض النّضره، ج ۲، ص ۲۷۹، الفصل الرابع، فی اسلامه.

(۸۳)

ترجمه: عبد اللّه بن عمر مى‏گوید: عمر ترسان در خانه بود که عاص بن وائل آمد. به او گفت: تو را چه مى‏شود؟ گفت: قوم تو مى‏گویند که اگر اسلام آوردم مرا مى‏کشند. گفت: بعد از آنکه من تو را امان دادم کسى با تو کارى ندارد. عاص خارج شد مردم را دید که به سوئى مى‏روند گفت: کجا مى‏روید؟ گفتند: این پسر خطاب را که اسلام آورد مى‏جوئیم گفت: به سوى او راهى نیست. آرى، عمر خود از ترس کشته شدن در منزل مانده بود تا آنکه عاص بن وائل او را پناه داد و عاص -پدر عمرو بن عاص- یکى از کسانى بود که پیامبر خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله را مسخره مى‏کرد که خداوند درباره آنها فرمود: «ما مسخره کنندگان را کفایت مى‏کنیم» (سوره حجر آیه ۵) که هر کدام به بلائى مبتلا شده و مردند. او کسى بود که مى‏گفت: رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ابتر است یعنى پسرى ندارد ولذا از او نسلى باقى نمى‏ماند که خداوند سوره کوثر را نازل فرموده و او را ابتر نامید.

ما نیز امروزه این معجزه قرآن را مى‏بینیم که از دشمنان پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله نسلى باقى نماند و فرزندان آن حضرت از نسل یگانه دخترش در شرق و غرب، فراوان دیده مى‏شوند و به این انتساب افتخار مى‏کنند. بنابراین عمر که خود از ترس، در پناه یکى از دشمنان اسلام قرار گرفت، چگونه مى‏توانست عامل عزت مسلمانان باشد.

چهارم – عمر کسى بود که هنگام قدرت اسلام در مدینه جرأت مقابله با مشرکین را نداشت. در غزوه احزاب نه او و نه دیگر مسلمانان به خود جرأت ندادند که به مقابله با عمرو بن عبدود برخیزند. تا آنکه على علیه‏السلام با او به نبرد برخاست و او را که در شجاعت یکى از ناموران شبه جزیره بود به قتل رساند و یگانه عامل پیروزى به شمار آمد. در غزوه احد و حنین، آنگاه که کار بر مسلمانان دشوار شد او و دیگران پا به فرار گذاشته و رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله را در میان دشمنان تنها گذاشتند و این على علیه‏السلام و تنى چند از اصحاب بودند که گرد وجودش حلقه زدند و او را حفظ کردند. در جنگهاى خیبر و ذات السلاسل که خود فرماندهى جنگ را به عهده داشت از میدان گریخت. در هیچیک از جنگها نه به کسى ضربه‏اى زد و نه از کسى ضربه‏اى خورد. آیا مى‏توان پذیرفت که هنگام ضعف اسلام باعث عزت مسلمین بوده باشد؟ در حالى که – چنانچه گذشت – خود از ترس، تحت الحمایه یکى از دشمنان اسلام بود!

پنجم – یکبار دیگر روایت ترمذى را با دقت بررسى کرده و از طرف اهل سنت به دفاع از عمر برخاسته و مى‏گوئیم که این چه مقایسه‏اى است! عمر را با ابو جهل مقایسه کرده و اولى را نزد خدا محبوبتر از دومى معرفی مى‏کنید. اینجا است که مى‏گوئیم صاحبان صحاح (و غیر صحاح) ندانسته هر روایتى را که صحیح بدانند -ولو آنکه آن را کودکى یک ساله (عایشه) یا سه ساله (ابن عمر) نقل کرده باشد، و در دلالت آن تدبر نمى‏کنند.

آیا اینان فهمیده‏اند که روایت مزبور -که به عنوان مدحى از عمر نقل کرده اند- به بدگوئى بیشتر شبیه است تا به تعریف؟ قضاوت به عهده خوانندگان.

بخارى نیز جمله دیگرى از ابن مسعود نقل مى‏کند که گفت: «از وقتى که عمر اسلام آورد ما عزیز بودیم»(۱). براى آنکه بدانید آیا این نظر درست است یا نه یکبار دیگر مطالب فوق را بخوانید.

(۱) صحیح بخارى، ج ۵ ص ۶۰، باب ما لقى النبى صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم واصحابه من المشرکین بمکه، باب اسلام عمر.

(۲) ج ۵ صحیح، ص ۱۴ و ۶۰، بابهاى: «مناقب عمر» و «اسلام عمر».

(۸۴)

۶ – محدث بودن عمر

«… انّه قد کان فیما مضى قبلکم من الامم محدثون وانه إن کان فی امتى هذه منهم فانه عمر بن الخطاب»(۱).

ترجمه: «در امتهاى گذشته کسانى زندگى مى‏کردند که «محدث» بودند. اگر در امت من کسى باشد او عمر بن الخطاب است».

با توجه به معناى «محدث» یعنى کسى که داراى درک و فهم بالائى بوده و یا فرشته‏اى با او سخن گفته و مطالبى به او گفته و آموزش مى‏دهد، باید در میان امت (و نه فقط اصحاب) مقام علمى عمر بالاترین مقامها باشد. ما که از دانش و الهامات غیبى او چیزى دستگیرمان نشد. صاحبان صحاح، که بیشترین تلاش را براى پوشیدن عیب خلفا نمودند ۱۸ مورد از مواردى را که عمر بدانها جاهل بود در کتابهایشان به ثبت رساندند (چنانچه گذشت). آیا فرشته الهام کننده، در اینگونه موارد به مأموریت دیگرى رفته بود؟! آیا آنچه که از مخالفتهاى او با نبى مکرم اسلام صلى‏الله‏علیه‏و‏آله گفته شد از محدث بودن او خبر مى‏دهد؟ گر چه بعدها علماى اهل سنت بعض از آنها را کنار زده و به جاى پیروى از سنت عمر، از سنت رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله پیروى کردند.

مثل مسأله حج تمتع و سه طلاقه که چون بحثش گذشت متعرض آن نمى‏شویم.

گذشته از همه اینها روایت مذکور از دو نفر از دشمنان أمیر المؤمنین علیه‏السلام نقل شد که به نص روایت مسلم از نبى مکرم اسلام صلى‏الله‏علیه‏و‏آله دشمنى با آن حضرت نشانه نفاق است. (تفصیل آن را در کتاب «اهل بیت در صحاح» مطالعه فرمائید.) و اهل سنت خوب مى‏دانند که اگر بخواهند آنچه را که از دشمنان على علیه‏السلام نقل شده به دور بریزند، چیزى براى گفتن ندارند و لذا گاهى روایتى را به جرم آنکه در سندش کسى است که قائل به رجعت است قبول نمى‏کنند ولى هرگز روایتى را که در سندش کسى است که به جنگ على علیه‏السلام رفته است به دور نمى‏ریزند. حتى مثل بخارى دو روایت از یکى از سران خوارج (عمران بن حِطّان) نقل مى‏کند ولى حتى یک روایت از امام جعفر صادق علیه‏السلام در صحیحش نمى‏آورد. آقایان اهل سنت این عمل او را به چه چیزى حمل مى‏کنند؟

۷ – شیطان از عمر فرار مى‏کند

مثل معروفی است که مى‏گویند: «دزد ناشى به کاهدون مى‏زند!». جاعلان ناشى حدیث، به جاى آنکه فقط روایاتى در فضائل افراد مورد نظر خود جعل کنند احادیثى نقل مى‏کنند که در آن براى بالا بردن مقام آن افراد، مقام و منزلت رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله را پایین مى‏آورند. به روایت زیر دقت کنید و ببینید که چگونه براى بالا بردن عمر، پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله را پایین آوردند:

«… عن سعد ابن أبی وقاص قال: استأذن عمر على رسول اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم وعنده نساء من قریش یکلمنه ویستکثرنه

(۱) الف – صحیح بخارى، ج ۴ ص ۲۱۱، حدیث غار، باب اول (بى نام)، و ج ۵ ص ۱۵، باب مناقب عمر. (هر دو روایت از ابو هریره مى‏باشد).

ب – صحیح مسلم، ج ۴ ص ۱۸۶۴، کتاب فضائل الصحابه، باب ۲، ح ۲۳ (از عایشه).

ج – سنن ترمذى، ج ۵ ص ۵۸۱، کتاب المناقب، باب ۱۸، ح ۳۶۹۳٫ (از عایشه).

(۸۵)

عالیه اصواتهن فلما استأذن عمر قمن یبتدرن الحجاب. فاذن له رسول اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم ورسول اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم یضحک فقال عمر: اضحک اللّه سنک یا رسول اللّه قال: عجبت من هؤلاء اللاتى کن عندى فلما سمعن صوتک ابتدرن الحجاب. قال عمر فانت یا رسول اللّه کنت احق أن یهبن ثمّ قال: أى عدوات انفسهن! اتهبننى ولا تهبن رسول اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم قلن نعم، انت افظ واغلظ من رسول اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم قال رسول اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم : والذى نفسى بیده ما لقیک الشیطان قط سالکا فجا إلاّ سلک فجا غیر فجک»(۱).

ترجمه: «پسر سعد از قول پدرش نقل مى‏کند که گفت: عمر از رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله اجازه خواست (که نزدش برود). نزد آن حضرت زنانى از قریش بودند که (با حضرتش) صحبت کرده و پرگوئى مى‏نمودند در حالى که صدایشان بلند بود. چون عمر اجازه خواست (با شنیدن صداى او) برخاسته و حجاب نمودند. رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله به عمر اجازه داد (عمر داخل شد) در حالى که آن حضرت مى‏خندید. عمر گفت: همیشه خندان باشى (چه شده!) فرمود: من از این زنان تعجب مى‏کنم که چون صداى تو را شنیدند به حجاب مبادرت ورزیدند. عمر گفت: یا رسول اللّه! تو سزاوارترى که به احترام تو چنین کنند. سپس (خطاب به زنها) گفت: اى دشمنان جان خود! آیا از من حساب مى‏برید و از رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله نمى‏برید؟ گفتند: آرى، زیرا تو مردى تندخو و خشن مى‏باشى (و رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله چنین نیست). پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله فرمود: قسم به آن کس که جانم در دست او است هرگز شیطان تو را در راهى نمى‏بیند مگر آنکه راه دیگرى مى‏رود.

راوى این حدیث پسر سعد است که از قول پدرش روایت مى‏کند. حال پدرش در آنجا چه مى‏کرد نمى‏دانیم، شاید همراه عمر بود و شاید با زنها و شاید با پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله در همان جا نشسته بود!

اما بررسى روایت: از اینکه گفته است که زنها مبادرت به حجاب کردند دو نکته از آن فهمیده مى‏شود: اول آنکه این جریان بعد از دستور به حجاب بود و دوم آنکه قبل از ورود عمر آنها در حجاب نبودند و این یا به این علت بود که همه آنها با پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله محرم بودند یا همه، و از جمله شخص پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله که به نامحرمان مى‏نگریست، گناهکار بودند. فرض اول که همه با رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله محرم بودند نمى‏تواند صحیح باشد چه آنکه جواب زنها به عمر مى‏توانست این باشد که چون حضرتش با ما محرم بود حجاب لازم نبود نه آنکه بگویند که تو چنین و چنانى. مى‏ماند فرض دوم که بگوئیم همه بى حجاب نزد رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله نشسته بودند که این را هم هیچ مسلمانى -چه شیعه و چه سنى- نمى‏تواند بپذیرد.

از اینکه پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله به عمر فرمود: که شیطان از تو فرار مى‏کند برمى‏آید که در آن مجلس شیطان حضور داشت و به عبارت روشنتر پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله در مجلسى بود و شیطان هم بود و از حضرتش فرار نکرد ولى وقتى عمر وارد شد از او فرار کرد و معناى آن این است که شیطان از عمر بیشتر از رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله مى‏ترسد و این نیز مطلبى است که نه شیعه و نه سنى هرگز نمى‏تواند آن را بپذیرد.

از اینکه زنها به عمر گفتند: «أنت افظ واغلظ من رسول اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏آله » معناى ظاهر آن این است که تو از رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله تند خوتر و خشن‏ترى و چون این معنى خلاف قرآن است ما آن را مطابق آنچه که بعض از شارحین گفتند ترجمه

(۱) الف – صحیح بخارى، ج ۴ ص ۱۵۳، کتاب بدأ الخلق، باب صفه ابلیس وجنوده، و ج ۵ ص ۱۳، باب مناقب عمر، و ج ۸ ص ۲۸، کتاب الادب، باب التبسم والضحک.

ب – صحیح مسلم، ج ۴ ص ۱۸۶۳، کتاب فضائل الصحابه، باب ۲، ح ۲۲٫

(۸۶)

کردیم. بنابراین زنهاى حاضر، که از قریش هم بودند، عمر را خوب مى‏شناختند که او مردى تندخو و خشن است.

نتیجه اینکه اینان براى تعریف از عمر مرتکب چند خطا شدند:

۱ – جلسه‏اى که در حضور رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله تشکیل شد مجلسى شیطانى معرفى شد.

۲ – شیطان از عمر مى‏گریزد ولى از رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله نمى‏گریزد.

۳ – عمر مردى تندخو و خشن بود.

جالبتر از این، دو روایت است که ترمذى آن را در سنن خویش نقل کرده و هر دو را حسن و صحیح مى‏داند:

۱ – «عن بریده: خرج رسول اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم فی بعض مغازیه. فلما انصرف جاءت جاریه‏سوداء فقالت یا رسول اللّه! انى کنت نذرت إن ردک اللّه صالحا أن أضرب بین یدیک بالدف واتغنى. فقال رسول اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم إن کنت نذرت فاضربى وإلاّ فلا. فجعلت تضرب. فدخل ابو بکر وهى تضرب ثمّ دخل على وهى تضرب ثمّ دخل عثمان وهى تضرب ثمّ دخل عمر فالقت الدف تحت استها ثمّ قعدت علیه. فقال رسول اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم إنّ الشیطان لیخاف منک یا عمر. انى کنت جالسا وهى تضرب فدخل ابو بکر وهى تضرب ثمّ دخل على وهى تضرب ثمّ دخل عثمان وهى تضرب فلما دخلت أنت یا عمر القت الدف».

۲ – «عن عایشه قالت: کان رسول اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم جالسا فسمعنا لغطا وصوت صبیان فقام رسول اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم فإذا حبشیه تزفن والصبیان حولها. فقال یا عایشه تعالى فانظرى. فجئت فوضعت لحیى على منکب رسول اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم فجعلت انظر الیها ما بین المنکب إلى رأسه. فقال لى: أما شبعت؟ أما شبعت؟ قالت: فجعلت أقول لا، لانظر منزلتى عنده، اذ طلع عمر. قال: فارفض الناس عنها. قالت: فقال رسول اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم : انى لانظر إلى شیاطین الانس والجن قد فر وامن عمر. قالت: فرجعت»(۱).

خلاصه ترجمه: ۱ – «بریده مى‏گوید: چون رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله از یکى از جنگها برگشت زنى سیاه پوست جلو آمد و گفت: یا رسول اللّه! من نذر کردم که اگر خداوند تو را «صالح» (ظاهر باید این کلمه «سالم» باشد) برگرداند در مقابل شما دف بزنم و آواز بخوانم. رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله فرمود: اگر نذر کردى بزن وإلاّ نه. (بگذریم از اینکه نذر در معصیت جایز نیست!) او شروع به نواختن کرد. ابو بکر آمد و او همچنان مى‏نواخت. على علیه‏السلام آمد و او مى‏زد. عثمان آمد و او مى‏زد. چون عمر آمد دف را زیر پایش نهاد و بر آن نشست. رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله فرمود: هر آینه شیطان از تو مى‏ترسد. من نشسته بودم او مى‏نواخت ابو بکر آمد او… چون تو آمدى دف را انداخت».

۲ – «عایشه مى‏گوید: رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله نشسته بود. ناگاه سر و صداى بچه‏ها را شنیدیم. حضرتش برخاست زنى حبشى مى‏رقصید و پاى مى‏کوبید. گفت: اى عایشه بیا و نگاه کن. من آمدم و چانه‏ام را بر دوش رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله نهادم و ما بین دوش و سر آن حضرت نگاه مى‏کردم. به من گفت: آیا سیر نشدى؟ آیا سیر نشدى؟ من مى‏گفتم نه تا منزلتم را نزد او بدانم. ناگهان عمر پیدا شد. مردم از دور و بر آن زن پراکنده شدند. آن حضرت فرمود: من مى‏بینم که شیاطین جن و انس از عمر فرار کردند. من نیز برگشتم».

نمى‏دانیم به اینگونه روایات بخندیم یا گریه کنیم که چگونه براى ساختن مدحى از عمر، رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله را در

(۱) ج ۵ سنن، ص ۵۸۰، کتاب المناقب، باب ۱۸، ح ۳۶۹۰ و ۳۶۹۱٫

(۸۷)

مجلسى که شیاطین جن و انس در آن حاضرند مى‏نشانند آنگاه اینگونه لاطائلات را روایاتى صحیح به حساب مى‏آورند. کدام انسان عاقلى مى‏تواند بپذیرد که شیطان از عمر مى‏گریزد ولى از رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله هیچ حسابى نمى‏برد؟ کدام مسلمانى مى‏پذیرد که رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله اجازه گناه و معصیت خدا را مى‏دهد و نه تنها خود به تماشاى گناه مى‏رود همسرش را هم شریک خود مى‏نماید؟ آیا اهل سنت حاضرند که ما چنین نسبتهائى را به یکى از بزرگان علماى آنها، نه، بلکه به یکى از شخصیتهاى آنها بدهیم؟ آیا مى‏پذیرند که گفته شود امام جماعت مسجد النبى یا مسجد الحرام و پایین‏تر از آن دست به چنین عملى زد؟

آرى، این است نمونه‏اى از روایات کتابى که در ابتداى آن این نوشته به چشم مى‏خورد: «من کان فی بیته هذا الکتاب فکانما فی بیته نبى یتکلم».

یعنى: هر که در خانه‏اش این کتاب (سنن ترمذى) باشد گوئیا پیامبرى در خانه‏اش تکلم مى‏کند! کدام پیامبر حاضر مى‏شود که به رسول گرامى اسلام صلى‏الله‏علیه‏و‏آله چنین افترائى بزند؟

قضاوت با شما خوانندگان فهیم.

۸ – حق را از زبان عمر بشنوید

دیگر از فضائلى که براى عمر درست کردند این است که:

«عن ابن عمر أنّ رسول اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم قال: إنّ اللّه جعل الحق على لسان عمر وقلبه. وقال ابن عمر: ما نزل بالناس امر قطّ فقالوا فیه وقال فیه عمر أو قال: ابن الخطاب فیه -شک خارجه- إلاّ نزل فیه القرآن على نحو ما قال عمر»(۱).

ترجمه: ابن عمر مى‏گوید که رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله فرمود: خداوند حق را بر قلب و زبان عمر قرار داد. نیز ابن عمر مى‏گوید که بین اصحاب اختلافی در امرى نشد مگر آنکه قرآن مطابق قول عمر نازل شد. قبل از هر چیز به آقاى ابن عمر با این ادعائى که براى پدرش نمود خسته نباشى بگوئیم. البته او صحاح سته را ندیده بود که ببیند آنجا که به ادعاى صاحبان صحاح، خداوند مطابق قول عمر آیه‏اى نازل کرد، مسأله‏اى به نام اختلاف آراء اصحاب در میان نبود که خداوند رأى عمر را امضاء کرده باشد، تازه پنبه اینگونه روایات هم با استفاده از روایات دیگر زده شد. بنابراین آیه‏اى که مطابق قول عمر نازل شده باشد ما سراغ نداریم. به خاطر همین گفتار غیر صحیح از امثال ابن عمر است که او را از ثقه بودن خارج مى‏کند. پس آنچه را هم که از رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله نقل کرده نمى‏تواند صحیح باشد.

گذشته از همه اینها، آیا آنچه که عمر گفت حق است؟ آیا اهل سنت مى‏پذیرند که نسبتى که او به پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله داد مبنى بر اینکه آن حضرت – العیاذ بالله – هذیان مى‏گوید، حق است؟ آیا تحریم متعه حج حق است؟ پس چرا انجام مى‏دهند؟ آیا مسأله سه طلاقه در یک مجلس حق است؟ پس چرا آن را قبول نکردند؟ آیا اگر گفتار یا رفتار او مخالف قرآن و سنت باشد حق است؟ با نگاهى به آنچه که گذشت به خوبى ثابت مى‏شود که حدیث فوق قطعا درست نیست.

(۱) سنن ترمذى، ج ۵ ص ۵۷۶، کتاب المناقب، باب ۱۸، ح ۳۶۸۲٫

قسمت اول حدیث را ابن ماجه در مقدمه سنن به شماره ۱۰۸ و ابو داود در ج ۳ سنن ص ۱۳۹، کتاب الخراج والاماره والفى‏ء، باب فی تدوین العطاء، شماره ۲۹۶۲، آورده‏اند.

(۸۸)

بر ما ثابت است که اینگونه روایات در مقابل روایات صحیحى است که شیعه و سنى در فضائل أمیر المؤمنین صلى‏الله‏علیه‏و‏آله نقل کرده‏اند که رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله فرمود:

«على مع الحق والحق مع على یدور معه حیث دار» و یا: «اللهم أدر الحق معه حیثما دار» و امثال آن نظیر: «على مع القرآن والقرآن مع على لن یتفرقا حتى یردا علىّ الحوض» که بسیارى از علماى اهل سنت اینگونه روایات را با سند صحیح از رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله نقل کردند. از جمله، روایت اخیر را حاکم در مستدرک نقل کرده و هم او و هم ذهبى به صحیح بودن آن اعتراف کرده‏اند.

خلاصه آنکه در این روایات، رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله على علیه‏السلام را همراه با حق و یا قرآن دانسته و آن دو را جداناپذیر معرفی فرموده است. بنابراین باید مشابه آن براى خلفا نیز جعل شود و لذا گفته‏اند که خداوند حق را بر قلب و زبان عمر قرار داده است!

۹ – رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله به عمر گفت: اى اخى!

«عن سالم عن ابن عمر عن عمر انّه استأذن النبى صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم فی العمره فقال: اى اخى اشرکنا فی دعائک ولا تنسنا»(۱).

عمر مى‏گوید که از رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله براى عمره اجازه گرفتم فرمود: اى برادرم ما را در دعاى خویش شریک گردان و فراموشمان نکن. ابو داود مى‏افزاید که عمر گفت: اگر همه دنیا را به من مى‏دادند آنقدر شادمان نمى‏شدم که از این کلمه خوشحال شدم.

تعجب ما از این است که عمر چرا موضوع به این مهمى را فقط به پسرش عبد اللّه و او نیز فقط به پسرش سالم گفت؟ چرا آن را بین همه منتشر نکردند تا همه بدانند که عمر چقدر نزد رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله گرامى است. چرا عمر در روز سقیفه از این فضیلت بزرگ -و نیز از سایر مناقبى که بعدها در کتابها آمده- سخنى به میان نیاورد؟ چرا باید بعدها نوه عمر آن را فقط به عاصم بن عبید اللّه گفته و او آن را نقل کند؟ از اینها گذشته اگر به راستى رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله عمر را برادر خود مى‏دانست چرا آنگاه که بین مهاجر و انصار برادرى برقرار کرد او را با ابو بکر و على علیه‏السلام را با خود برادر کرد؟ مگر اینکه بگوئیم مراد حضرت از کلمه «اى اخى» همان برادرى عمومى است که قرآن فرمود، و اگر کسى دیگر هم چنین اجازه‏اى مى‏گرفت همان را مى‏فرمود.

اما اینکه رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله از عمر خواست که او حضرتش را در دعا شریک کند نمى‏تواند صحیح باشد. زیرا انسان از کسى التماس دعا دارد که از بعد معنوى پیشرفتى حاصل نموده باشد و ما از عمر چنین پیشرفتى را سراغ نداریم. قبلا گذشت که رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله فرمود: ۷ چیز است که عامل هلاکت انسان است و یکى از آنها را فرار از جنگ نام برده است و عمر در جنگها، آنگاه که کار بر مسلمانان سخت مى‏شد از میدان فرار مى‏کرد. از نظر ایمان نیز – چنانچه گذشت – ضعف او در حدیبیه و حجه الوداع و غیر آن روشن شد. بعد از آن نیز دلیلى که نشان از قوت ایمان باشد در او

(۱) الف – سنن ترمذى، ج ۵ ص ۵۲۳، کتاب الدعوات، باب ۱۱۰، ح ۳۵۶۲٫

ب – سنن ابن ماجه، ج ۲ ص ۹۶۶، کتاب المناسک، باب ۵، ح ۲۸۹۴٫

ج – سنن أبی داود، ج ۲ ص ۸۰، کتاب الصلاه، باب الدعاء، ح ۱۴۹۸٫

(۸۹)

سراغ نداریم. در تمامى صحاح سته روایتى که دلیل بر این باشد که عمر اهل دعا و مناجات و عبادت باشد ندیدیم. از نظر فضائل اخلاقى نیز جز آنچه که ترمذى از حسادت او نقل کرده چیزى سراغ نداریم:

«قال رسول اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم : ما اظلت الخضراء ولا اقلت الغبراء من ذى لهجه اصدق ولا اوفى من أبی ذر شبه عیسى بن مریم علیه‏السلام فقال عمر بن الخطاب کالحاسد: یا رسول اللّه! أ فنعرف ذلک له؟ قال: نعم فاعرفوه له»(۱).

خلاصه ترجمه: رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله فرمود: آسمان بر سر کسى راستگوتر و باوفاتر از ابو ذر سایه نینداخت، کسى که شبیه عیسى بن مریم علیه‏السلام است. عمر حسود گونه گفت: آیا او را اینچنین بشناسیم؟ فرمود: آرى.

او – چنانچه گذشت – با آنکه خداوند فرموده بود که در خمر گناهى بزرگ است، دست از شرابخوارى برنداشت و سایر آنچه که از او بیان کردیم. حال خود قضاوت کنید آیا پیامبر گرامى اسلام صلى‏الله‏علیه‏و‏آله از او مى‏خواهد تا در دعا او را شریک کرده و فراموشش نکند؟

۱۰ – تعطیل حد بر مغیره

ما به خواست خدا در بررسى «اصحاب در صحاح» مغیره را نیز معرفی خواهیم کرد. او کسى بود که به زناکارى شهرت داشت و از آنجا که در اینجا بحثمان درباره افعال عمر است چاره‏اى ندیدیم مگر اینکه اشاره‏اى درباره شخصیت مغیره داشته باشیم تا معلوم شود خلیفه ثانى چه کسى را بر جان و مال مردم مسلط کرد.

از میان صاحبان صحاح، فقط بخارى با اشاره‏اى گذرا چنین مى‏نویسد:

«… وجلد عمر ابا بکره وشبل بن معبد ونافعا بقذف المغیره…»(۲).

یعنى عمر، ابا بکره و دو نفر دیگر را به خاطر قذف مغیره (یعنى نسبت زنا به او دادن) تازیانه زد.

سایر ارباب صحاح، در این زمینه چیزى ننوشتند و بخارى نیز بیش از این توضیحى نداد و لذا ما ناچار شدیم براى اینکه بدانیم سه نفر مذکور که از اصحاب بوده و از رجال بخارى و مسلم مى‏باشند، با آنکه مى‏دانستند شهادت سه نفر در مورد زنا -در صورتیکه نفر چهارمى با آنها همراهى نکند- باعث مى‏شود که هر سه حد قذف بخورند. چرا چنین کردند. اینان ساکن بصره بودند و مغیره نیز والى آنجا از طرف عمر بود. حقیقت این است که چون این سه با نفر چهارمى که همان زیاد بن أبیه باشد صحنه زناى مغیره را با زنى به نام أمّ جمیل مشاهده کردند براى اداى شهادت نزد عمر آمدند. عمر چون دید که اگر زیاد هم مثل آنها شهادت بدهد ناچار است که مغیره را به جرم زناى محصنه سنگسار کند با ترفندى -که در تواریخ ثبت است- جلوى شهادت زیاد را گرفت یعنى کارى کرد که زیاد حدود ۱۷ ساله -که براى شهادت آمده بود- طورى وانمود کرد که اثبات یقینى زنا براى او نشد. گر چه عمر خود روزى به مغیره گفت: «تو را نمى‏بینم مگر اینکه مى‏ترسم از آسمان بر سرم سنگ ببارد». این جمله عمر نشان مى‏دهد که او خوب مى‏دانست که زناى مغیره نزد او ثابت گردید. ولى نه تنها او را از هرگونه تنبیهى معاف کرد به او پست برترى داد یعنى او را از ولایت بصره عزل و امارت کوفه را -که مهمتر از بصره بود- بدو واگذار نمود.

(۱) ج ۵ سنن، ص ۶۲۸، کتاب المناقب، باب ۳۶، ح ۳۸۰۲٫

(۲) ج ۳ صحیح، ص ۲۲۳، کتاب الشهادات، باب شهاده القاذف والسارق و…

(۹۰)

مى‏گویند حاکم مى‏تواند کارى کند که بر مجرم حد خدا جارى نشود. آرى، مى‏تواند ولى به شرط آنکه جارى نشدن حد بر یکى باعث جارى شدن حد بر دیگران نشود. در اینجا عمر جلوى جریان حد بر مغیره را به قیمت جریان حد بر سه تن از اصحاب گرفت. علاوه بر اینکه چهار نفر شهادت دادند که مغیره با زنى همبستر شد که این خود موجب حد بر مغیره است که به اتفاق حتى مدافعان عمر، او این حد خدا را تعطیل کرد و این مطلبى است که همه بدان اعتراف مى‏نمایند. بنابراین فسق مغیره امرى است روشن و عمر نیز بدان واقف بود با این حال چرا مرد فاسقى را بر جان و مال و ناموس مسلمانان مسلط مى‏کند؟ چرا صاحبان صحاح، از مردى اینچنین، نقل حدیث مى‏کنند؟

ابن أبی الحدید در ج ۶ شرح نهج البلاغه ص ۲۹۴ مى‏نویسد که امام حسن مجتبى علیه‏السلام به مغیره فرمود: «ولقد درأ عمر عنک حقا اللّه سائله عنه» یعنى عمر حدى را از تو دور کرد که خدا از او باز خواست خواهد کرد. از على علیه‏السلام نیز روایت شده که فرمود: اگر بر مغیره دست یابم او را سنگسار مى‏کنم.

مغیره بعدها و در زمان امارت معاویه نه تنها دست از عمل زشت خویش برنداشت بلکه أمیر المؤمنین علیه‏السلام را بر منبر لعن مى‏نمود. زیاد را هم دیدیم که سرانجام معاویه او را -که پدرش عبید رومى بود نه ابو سفیان- برادر خود خواند و با این عمل بدعتى در دین و ننگى بر خود گذاشت و او نیز در زمان معاویه که حکومت کوفه را داشت بر سر پیروان أمیر المؤمنین علیه‏السلام آنچنان کرد که کیفر آن را فقط خدا مى‏تواند بدهد و پسرش نیز به دستور یزید واقعه جانسوز کربلا را به وجود آورد.

آرى، این است معناى عدالت جمیع صحابه که اهل سنت بدان قائلند!

۱۱ – عمر و آیه رجم

مى‏گویند: «شیعه قائل به تحریف قرآن است».

نسبت فوق یکى از تهمت‏هاى متعددى است که به شیعه مى‏زنند. آنها به کتابى استناد مى‏کنند که یکى از علماى شیعه نوشته و سایر دانشمندان آن را مردود مى‏دانند. شیعه مى‏گوید: هر روایتى -گر چه از نظر سند صحیح باشد- اگر با صریح قرآن مخالفت داشته باشد مردود است. پس اگر روایاتى دلالت بر تحریف قرآن کند چون مخالف قرآن است که مى‏گوید «ما قرآن را حفظ مى‏کنیم»(۱) یعنى از هرگونه تحریف و دستکارى -اعم از کم شدن و یا زیاد شدن- ما آن روایات را مردود دانسته و هرگز آن را کلام معصوم نمى‏دانیم.

اهل سنت، صحاح سته -مخصوصا صحیحین- را وحى منزل مى‏دانند. مى‏گویند بخارى و مسلم صحیحترین کتاب بعد از قرآن است. پس اگر مطلبى در این دو کتاب باشد حتما صحیح است.

عمر در ضمن خطبه‏اى طولانى چنین گفته است: (خطبه طولانى عمر را فقط بخارى نوشته است).

«… إنّ اللّه بعث محمدا صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم بالحق وانزل علیه الکتاب فکان مما انزل اللّه آیه الرجم فقرأناها وعقلناها ووعیناها…»(۲).

 

(۱) سوره حجر، آیه ۹٫

(۲) الف – صحیح بخارى، ج ۸ ص ۲۰۹، کتاب المحاربین من اهل الکفر والرده، باب رجم الحبلى من الزنا إذا احصنت. و ج ۹ ص ۱۲۸ کتاب الاعتصام بالکتاب والسنه، باب ما ذکر النبى صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم و…، و در ج ۹ ص ۸۶، چنین نقل مى‏کند: «لولا أن یقول الناس زاد عمر فی کتاب اللّه لکتبت آیه الرجم بیدى».

یعنى: (عمر گفت) اگر نبود که مردم مى‏گویند عمر به کتاب خدا افزود من با دست خود آیه رجم را مى‏نوشتم.

ب – صحیح مسلم، ج ۳ ص ۱۳۱۷، کتاب الحدود، باب ۴، ح ۱۵٫

در پاورقى آمده است: «أراد بآیه الرجم: الشیخ والشیخه إذا زنیا فارجموهما البته».

ج – سنن ابن ماجه، ج ۲ ص ۸۵۳، کتاب الحدود، باب ۹، ح ۲۵۵۳ (دنباله روایت).

د – سنن ترمذى، ج ۴ ص ۳۰، کتاب الحدود، باب ۷، ح ۱۴۳۲٫

ه – سنن أبی داود، ج ۴ ص ۱۴۵، کتاب الحدود، باب فی الرجم، ح ۴۴۱۸٫

(۹۱)

خلاصه ترجمه تا آنجا که به بحث ما مربوط است: «خداوند محمد صلى‏الله‏علیه‏و‏آله را به حق برانگیخت و بر او کتاب نازل کرد از جمله آنچه که نازل نمود آیه رجم بود ما آن را خواندیم و فهمیدیم و به خاطر سپردیم. رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله رجم کرد و ما هم بعد از او رجم کردیم. مى‏ترسم اگر زمانى طولانى بر مردم بگذرد کسى بگوید به خدا قسم ما آیه رجم را در کتاب خدا نمى‏یابیم که با ترک واجبى که خدا نازل کرد گمراه شوند و رجم در کتاب خدا حق است بر کسى که زنا کند از مرد و زن در صورتى که محصن باشند (همسر داشته باشند) اگر بینه اقامه شود (یعنى چند نفر شهادت دهند) یا زن آبستن باشد یا اعتراف کنند…».

آیه‏اى را که عمر ادعا مى‏کند در پاورقى نوشتیم و ترجمه آن چنین است: «اگر پیرزن و پیرمرد زنا کنند باید آن دو را حتما سنگسار کرد».

نکاتى که باید در این فراز از خطبه عمر دقت شود از این قرار است: ۱ – ادعاى عمر این است که آیه رجم در قرآن بود و آیه هم مطابق آنچه که ادعا مى‏کنند مربوط به پیرزن و پیرمرد است. به اصطلاح مى‏گوئیم دلیل اخص از مدعا است یعنى دستور رجم براى هر مرد و زن همسردار است و آیه‏اى که ادعا شده مربوط به پیرمرد و پیرزن است (اگر با آنها مدارا کنیم و بگوئیم مراد پیرى است که همسر داشته است).

۲ – مى‏گویند که آیه رجم نسخ تلاوت شده یعنى حکم آن باقى است و خواندن آن ممنوع شده است! که باید گفت: این هم از عجایب توجیه آنها است زیرا:

أوّلاً – مسأله‏اى به نام نسخ تلاوت در سخنان عمر مطرح نشده بلکه گفته است اگر حرف مردم نبود با دست خود مى‏نوشتم وإلاّ باید مى‏گفت: اگر تلاوت آن ممنوع نبود آن را وارد کتاب خدا مى‏کردم.

ثانیا – معنى ندارد آیه‏اى حکمش باشد ولى خواندن آن ممنوع گردد.

ثالثا – باید گفت: اگر آیه آن است که در پاورقى آمده همان بهتر که خوانده نشود! قرآن در آن درجه فصاحت و زیبائى و جمله مذکور در ردیف کلام معمولى انسانها!

رابعا – اگر نسخ قراءتى باشد نه عمر و نه غیر او حق ندارند آن را وارد کتاب خدا بنمایند چه حرف مردم باشد و چه نباشد.

۳ – اشکال دیگرى که در گفتار عمر است این است که او آبستنى را دلیل بر زنا مى‏داند در حالى که این امر اعم از زنا است و این مطلب واضح‏تر از آن است که بخواهیم توضیح دهیم.

۴ – نکته دیگرى که باید از خلیفه پرسید این است که آقاى عمر! چه شد که شما آیه رجم را که در قرآن نیامده به یاد داشتید ولى آیه تیمم را که در دو جاى قرآن آمده فراموش کردید که چون از شما پرسیدند در نبود آب چه کنیم گفتید

(۹۲)

نماز نخوانید؟!

۱۲ – غیرت عمر

در این قسمت متعرض روایاتى مى‏شویم که در آن دو فضیلت از عمر نقل شده است. یکى اینکه او اهل بهشت است دیگر آنکه او با غیرت است.

ما درباره فضیلت اول قبلا صحبت کردیم که این اختصاص به خلیفه ثانى ندارد بلکه هر که ایمان داشته و عمل صالح انجام دهد اهل بهشت است و جالب است که اهل سنت همه اصحاب را عادل مى‏دانند و لذا باید بگویند که همه أصحاب اهل بهشتند حال چرا بهشتى بودن خلفا را در بوق و کرنا مى‏کنند خود باید پاسخگو باشند. بگذریم از بدعتهائى که او در دین گذاشت و بگذریم از روایتى که قبلا بحث آن گذشت که هر بدعتى گمراهى و هر گمراهى جایگاهش دوزخ است. البته ما از برادران اهل سنت پاسخ این مسائل را خواستاریم.

فضیلت دوم نیز نمى‏تواند مخصوص عمر باشد چه آنکه هر مسلمانى داراى غیرت است. پس، اینکه اینان با نقل روایاتى مى‏خواهند بگویند که عمر با غیرت بود کارى عبث و بیهوده است. بگذریم از برخورد او با سوده که در دل شب فریاد زد اى سوده تو را شناختم و او با ناراحتى شکایت نزد رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله برد که این عمل هرگز با غیرت یک مرد – تا چه رسد یک مسلمان- همخوانى ندارد. مرد با غیرت همانگونه که راضى نیست کسى با ناموس او برخوردى اینچنین داشته باشد هرگز با ناموس دیگران چنین نمى‏کند آن هم همسر رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله .

در هر حال ما روایت مربوطه را نقل مى‏کنیم:

۱ – «عن انس أنّ النبى صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم قال: دخلت الجنه فاذا أنا بقصر من ذهب فقلت: لمن هذا القصر؟ قالوا: لشاب. فظننت انى أنا هو. فقلت: ومن هو؟ فقالوا: عمر بن الخطاب»(۱).

خلاصه ترجمه: انس مى‏گوید که پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله فرمود: داخل بهشت شدم ناگهان قصرى از طلا دیدم. گفتم: این قصر از کیست؟ گفتند متعلق به جوانى است. پنداشتم آن جوان منم. گفتم: او کیست؟ گفتند: عمر بن خطاب.

ما که ندانستیم این چه فضیلتى است که ترمذى آن را در باب مناقب خلیفه ثانى ذکر نموده است! رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله وارد بهشت مى‏شود و از جایگاه خود بى خبر است و چون از صاحب قصر مى‏پرسد به او جواب مبهم مى‏دهند و… .

۲ – «عن أبی هریره قال: بینا نحن عند رسول اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم اذ قال: بینا أنا نائم رأیتنى فی الجنه فاذا امرأه تتوضأ إلى جانب قصر فقلت لمن هذا القصر فقالوا لعمر بن الخطاب فذکرت غیرته فولیت مدبرا فبکى عمر وقال: أ علیک اغار یا رسول اللّه»(۲).

خلاصه ترجمه: ابو هریره مى‏گوید ما نزد رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله نشسته بودیم که فرمود: در خواب دیدم که در بهشت

(۱) سنن ترمذى، ج ۵ ص ۵۷۸، کتاب المناقب، باب ۱۸، ح ۳۶۸۸٫

(۲) الف – صحیح بخارى، ج ۴ ص ۱۴۲، کتاب بدء الخلق، باب ما جاء فی صفه الجنه و…، و ج ۵ ص ۱۲، باب مناقب عمر، و ج ۷ ص ۴۶، کتاب النکاح، باب الغیره، و ج ۹ ص ۴۹ و ۵۰، کتاب الاکراه، بابهاى: «القصر فی المنام» و «الوضوء فی المنام».

ب – صحیح مسلم، ج ۴ ص ۱۸۶۳، کتاب فضائل الصحابه، باب ۲، ح ۲۱٫

ج – سنن ابن ماجه، ج ۱ ص ۴۰، مقدمه، فضل عمر، ح ۱۰۷٫

(۹۳)

مى‏باشم زنى را دیدم که کنار قصرى وضو مى‏گیرد. گفتم: این قصر از کیست؟ گفتند از عمر بن خطاب. به یاد غیرتش افتادم و برگشتم. عمر گریست و گفت: یا رسول اللّه! آیا بر تو هم غیرت مى‏ورزم؟

حال چرا در بهشت وضو مى‏گرفت؟ باید گفت: که یا خوابید و یا کار دیگرى که وضو را باطل مى‏کند انجام داد! و چرا کنار قصر؟ مگر داخل قصر آب نبود؟ لابد هنوز لوله کشى نشده بود و یا آب داخل ساختمان قطع شده بود! و چرا اصولا وضو مى‏گرفت؟ مگر آنجا هم تکلیف وارد است؟ باید گفت: لابد در دنیا نمازى را که نخوانده بود در آنجا باید قضاى آن را به جا مى‏آورد!

ما به خواست خدا درباره ابو هریره تفصیلا بحث خواهیم داشت که چگونه او مشهور بود به جعل حدیث و از همین آقاى بخارى خواهیم خواند که در جیب او از اینگونه احادیث فراوان مشاهده مى‏شد.

۳ – محمد بن منکدر از جابر نقل مى‏کند که پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله در آخر حدیثى چنین فرمود: «… ورأیت قصرا بفنائه جاریه فقلت لمن هذا القصر فقال لعمر فاردت أن أدخله فانظر الیه فذکرت غیرتک فقال عمر: بامى وابى یا رسول اللّه! أ علیک اغار؟»(۱).

خلاصه ترجمه:… وقصرى دیدم که نزدیک آن زنى بود گفتم: این قصر از کیست؟ گفت: از عمر. خواستم داخل شوم و آن را ببینم یادم به غیرتت افتاد. عمر گفت: مادر و پدرم فدایت اى رسول خدا آیا نسبت به تو غیرت مى‏ورزم؟

دو روایت اخیر صراحت دارد که عمر از اینکه وارد بهشت مى‏شود با خبر بود بنابراین نباید هیچگونه شکى داشته باشد که سرانجام او به خیر ختم مى‏شود اما مى‏بینیم که عمر خود از این روایات بى خبر بود ولذا أوّلاً هرگز آن را به عنوان مدحى از خود به کار نبرد و ثانیا هنگام مرگ از عذاب خدا مى‏ترسید و آرزو مى‏کرد که اعمال بعد از رحلت رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله و قبل از آن سر بسر شده نه به نفع او باشد و نه بر ضررش. به این روایات دقت کنید:

۱ – مسور بن مخرمه مى‏گوید: وقتى عمر ضربه خورد اظهار ناراحتى مى‏کرد ابن عباس او را دلدارى مى‏داد… عمر علت جزع و فزع خویش را اینگونه بیان مى‏دارد:

«… واما ماترى من جزعى فهو من اجلک واجل اصحابک واللّه لو أنّ لى طلاع الارض ذهبا لافتدیت به من عذاب اللّه عزوجل قبل أن أراه»(۲).

خلاصه ترجمه:… اینکه مى‏بینى من اینگونه جزع و فزع مى‏کنم به خاطر تو و اصحاب تو است. به خدا قسم اگر زمین پر از طلا بود و متعلق به من، آن را براى نجات از عذاب خدا فدا مى‏دادم قبل از آنکه آن را ببینم.

۲ – ابو برده پسر ابو موسى اشعرى مى‏گوید که عبد اللّه بن عمر به من گفت: آیا مى‏دانى پدرم به پدرت چه گفت؟ گفتم: نه. گفت:

«… فان أبی قال لابیک : یا ابا موسى هل یسرک اسلامنا مع رسول اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم وهجرتنا معه وجهادنا معه وعملنا کله معه برد لنا وان کل عمل عملناه بعده نجونا منه کفافا رأسا برأس فقال أبی (أى ابو موسى): لا واللّه قد

(۱) الف – صحیح بخارى، ج ۵ ص ۱۲، باب مناقب عمر، و ج ۷ ص ۴۶، کتاب النکاح، باب الغیره، و ج ۹ ص ۵۰، کتاب الاکراه، باب القصر فی المنام، با اندکى اختلاف.

ب – صحیح مسلم، ج ۴ ص ۱۸۶۲، کتاب فضائل الصحابه، باب ۲، ح ۲۰٫

(۲) صحیح بخارى، ج ۵ ص ۱۶، باب مناقب عمر.

(۹۴)

جاهدنا بعد رسول اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم وصلینا وصمنا وعملنا خیرا کثیرا واسلم على ایدینا بشر کثیر وانا نرجو ذلک. فقال أبی (اى عمر): لکنى أنا والذى نفس عمر بیده لوددت أنّ ذلک برد لنا وان کل شى‏ء عملناه بعد، نجونا منه کفافا رأسا برأس فقلت: إنّ اباک واللّه خیر من أبی»(۱).

خلاصه ترجمه: (عمر به ابو موسى): اى ابو موسى آیا شاد مى‏شوى که (این دو با هم به درشوند اول) اسلام ما با رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله و هجرتمان با او و جهادمان همراه او و همه اعمالى که (در زمان او) انجام دادیم (و دوم) با هر عملى که بعد از او انجام دادیم سربسر شده و از آن (اعمال بعد از رحلت آن حضرت) نجات یابیم؟ ابو موسى گفت: نه به خدا (زیرا) بعد از رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله جهاد کردیم و نماز خواندیم و روزه گرفتیم و کارهاى خوب زیادى انجام دادیم و به دست ما انسانهاى زیادى مسلمان شدند و ما بدان امید داریم. پدرم (عمر) گفت: ولى من – قسم به آن کس که جان عمر به دست او است – دوست دارم که اعمال قبل و بعد سربسر شده و از آنچه که کردیم نجات یابیم.

(ابو برده گفت): گفتم: به خدا قسم پدر تو (یعنى عمر) از پدرم (یعنى ابو موسى اشعرى) بهتر بود.

۳ – پس از اینکه عمر براى محل دفن خود و تعیین ۶ نفر به عنوان اعضاى شورى مطالبى گفت:

«… ولج شاب من الانصار فقال ابشر یا أمیر المؤمنین ببشرى اللّه کان لک من القدم فی الاسلام ما قد علمت ثمّ استخلفت فعدلت ثمّ الشهاده بعد هذا کله. فقال: لیتنى یابن اخى وذلک کفافا لا علىّ ولا لى…»(۲).

یعنى جوانى از انصار داخل شد و گفت: مژده اى امیر مؤمنان به بشارتى الهى. تو در اسلام سابقه داشتى و چون به خلافت رسیدى عدالت پیشه کردى و در آخر هم به شهادت رسیدى (عمر) گفت: اى پسر برادرم کاشکى همه اینها سربسر مى‏شد. نه بر ضررم و نه به نفعم.

دقت در روایت اول نشان مى‏دهد که عمر از آنچه که با اهل بیت پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله کرده بود جزع و فزع مى‏کند. اگر او اعمالش را صحیح مى‏دانست چرا باید جزع و فزع کرده و آرزو داشته باشد که زمین پر از طلا شده و متعلق به او، آنگاه آن را فدیه بدهد تا از عذاب خدا نجات یابد. چرا باید آرزوئى کند که خداوند در سوره آل عمران آیه ۹۱ مشابه آن را در مورد کفار مى‏گوید که اگر آنها زمین پر از طلا را فدیه دهند خداوند از آنان نمى‏پذیرد. مگر او چه کرده بود! مگر اعمال او بعد از رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله -از نظر خودش- چقدر بد بود که آرزو مى‏کند با اعمال قبل از رحلت آن بزرگوار سربسر شود. چه شده که علماى اهل سنت روایاتى را که بر ضرر خلفا مى‏باشد براى عموم مردم نقل نمى‏کنند تا آنها با حقایق بیشتر آشنا شوند. اگر بخارى -به قول آنها- اصح الکتب بعد القرآن است پس باید بپذیرند که این روایات نیز صحیح است. اگر واقعا پیامبر اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله به عمر مژده بهشت داد پس چرا او از عذاب خدا مى‏ترسید؟ آیا به وعده آن حضرت ایمان نداشت یا از اینگونه روایات خبرى نبود و بعدها به دستور معاویه جعل شد؟ چرا باید در به در به دنبال اویس بگردد تا از او بخواهد که برایش طلب مغفرت کند؟(۳) چرا او خود بدان مقام نرسد که دیگران از او بخواهند برایشان آمرزش بخواهد؟ آیا این همه بیانگر این نیست که همه فضایلى که براى او و سایر خلفا نقل شده به دستور معاویه بوده و بعدها

(۱) صحیح بخارى، ج ۵ ص ۸۱، باب هجره النبى صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم واصحابه إلى المدینه و… .

(۲) صحیح بخارى، ج ۲ ص ۱۲۹، باب ما جاء فی عذاب القبر، باب ما جاء فی قبر النبى صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم وابى بکر وعمر… (یک صفحه قبل از باب وجوب الزکاه).

(۳) صحیح مسلم، ج ۴ ص ۱۹۶۹، کتاب فضائل الصحابه، باب ۵۵، ح ۲۲۵٫

(۹۵)

پیدا شده است؟ چنانچه حافظ ابو جعفر اسکافی در رساله «نقض العثمانیه» به این موضوع تصریح کرده است.

۱۳ – عمر و لباس ابریشمى

روایاتى که در این امر نقل شده سه گونه است دسته‏اى مى‏گوید که عمر لباسى از ابریشم مى‏بیند و به پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله پیشنهاد مى‏کند که آن را بخرد و هنگام عید یا غیر عید آن را بپوشد و حضرتش مى‏فرماید که این لباسى است که اگر کسى در دنیا آن را بپوشد از آخرت بهره‏اى ندارد و بعد از مدتى از همان نوع لباس به دست آن حضرت مى‏رسد و براى عمر مى‏فرستد او خدمت پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله مى‏رسد و مى‏گوید شما درباره این لباس فلان مطلب را فرمودى و حال براى من فرستادى! حضرت مى‏فرماید من آن را ندادم که بپوشى بلکه از آن بهره ببرى او آن لباس را براى برادر مشرکش در مکه مى‏فرستد.

این دسته روایت را بخارى و مسلم و ابو داود و نسائى نقل کرده‏اند که ما به عنوان نمونه یکى از روایات صحیح بخارى را نقل مى‏کنیم:

«… إنّ عمر بن الخطاب رأى حله سیراء عند باب المسجد فقال یا رسول اللّه! لو اشتریت هذه فلبستها یوم الجمعه وللوفد إذا قدموا علیک فقال رسول اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم انما یلبس هذه من لاخلاق له فی الآخره ثمّ جاءت رسولَ اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم منها حلل فاعطى عمربن الخطاب منها حله فقال عمر یا رسول اللّه! کسوتنیها وقد قلت فی حله عطارد ما قلت. قال رسول اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم انى لم اکسکها لتلبسها. فکساها عمر بن الخطاب. اخا له بمکه مشرکا»(۱).

دسته دیگر از روایات پس از نقل ابتداى حدیث مى‏گوید که رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله به عمر فرمود: من آن را ندادم که بپوشى بلکه دادم تا آن را بفروشى و حاجتت را برآورده کنى دیگر نمى‏گوید که عمر چه کرد.

«… فقال له رسول اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم تبیعها أو تصیب بها حاجتک»(۲).

دسته دیگر مى‏گوید که رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله لباس حریرى مى‏پوشد سپس آن را بیرون مى‏آورد و چون علت آن را مى‏پرسند مى‏فرماید: جبرئیل مرا از آن نهى کرد. آنگاه آن را براى عمر مى‏فرستد او در حالى که گریه مى‏کرد مى‏گوید: چیزى را که شما اکراه داشتید به من دادید! فرمود: من آن را ندادم که بپوشى بلکه دادم که بفروشى او هم آن را به ۲۰۰۰ درهم فروخت.

«… فجاءه عمر یبکى فقال یا رسول اللّه! کرهت امرا واعطیتنیه فمالى؟ قال: انى لم اعطکه لتلبسه انما

(۱) الف – صحیح بخارى، ج ۲ ص ۴، کتاب الجمعه، باب یلبس احسن ما یجد، و ج ۳ ص ۲۱۳ و ۲۱۴، کتاب الهبه وفضلها، باب هدیه ما یکره لبسها، وباب الهدیه للمشرکین و…، و ج ۸ ص ۵، کتاب الادب، باب صله الاخ المشرک.

ب – صحیح مسلم، ج ۳ ص ۱۶۳۸، کتاب اللباس والزینه، باب ۲، ح ۶٫

ج – سنن أبی داود، ج ۱ ص ۲۸۲، کتاب الصلاه، باب اللبس للجمعه، ح ۱۰۷۶، و ج ۴ ص ۴۶، کتاب اللباس، باب ما جاء فی لبس الحریر، ح ۴۰۴۰٫

د – سنن نسائى، ج ۳ ص ۹۵، کتاب الجمعه، باب ۱۱، ح ۱۳۷۸، و ج ۸ ص ۲۰۷، کتاب الزینه، باب ۸۴، ح ۵۳۰۵٫

(۲) الف – صحیح بخارى، ج ۲ ص ۲۰، ابتداى «باب فی العیدین»، و ج ۴ ص ۸۵، باب دعاء النبى صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم إلى الاسلام و…، باب التجمل للوفود، و ج ۷ ص ۱۹۵، کتاب اللباس، باب الحریر للنساء، و ج ۸ ص ۲۷، کتاب الادب، باب من تجمل للوفود.

ب – صحیح مسلم، ج ۳ ص ۱۶۳۹، و ۱۶۴۰ و ۱۶۴۵، کتاب اللباس و الزینه، باب ۲، ح ۷ و ۸ و ۹ و ۲۰٫

ج – سنن نسائى، ج ۳ ص ۱۷۸، کتاب صلاه العیدین، باب ۵، ح ۱۵۵۶، و ج ۸ ص ۲۰۹، کتاب الزینه، باب ۸۶، ح ۵۳۰۹، در اینجا آمده است که رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله به عمر فرمود: آن را بفروش و حاجتت را برآور یا آن را بشکاف و مقنعه زنها قرار بده.

(۹۶)

اعطیتکه لتبیعه فباعه بالفى درهم»(۱).

سر انجام بخارى در روایتى مى‏نویسد که عمر آن را پوشید:

«.. أرسل النبى صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم إلى عمر بحله حریر أو سیراء فرآها علیه فقال انى لم ارسل بها الیک لتلبسها انما یلبسها من لاخلاق له انما بعثت الیک تستمتع بها یعنى تبیعها»(۲).

اینها مجموعه روایاتى بود که صاحبان صحاح و اکثرا صحیحین یا یکى از آن دو، آنها را نقل کرده‏اند و اکثر آنها نیز از عبد اللّه بن عمر نقل شده است.

در بررسى آنها باید گفت: یا اینها در چند واقعه بود یا در یک واقعه. اگر در یک واقعه بود این همه اختلاف چرا؟ یا عمر آن را به برادر مشرکش هدیه داد یا آن را به ۲۰۰۰ درهم فروخت یا آن را نپوشید و گریه کنان خدمت رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله رسید و یا آن را پوشید و گریه‏اى هم در کار نبود! بنابراین باید اهل سنت بپذیرند که صحیحین آنها شامل روایات غیر صحیح نیز مى‏باشد.

اگر بگوئیم که چند واقعه بوده که در آنها یکبار عمر آن را به برادر مشرکش اهداء مى‏کند و… .

در آن صورت باید بگوئیم وقتى عمر یک بار شنید که رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله پوشیدن آن را حرام کرد دیگر چه معنائى دارد که به آن حضرت پیشنهاد خریدن و پوشیدن آن را بنماید!

اشکال دیگر ما به خلیفه ثانى این است که وقتى رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله چیزى به او داد که آن را بفروشد و از پول آن بهره ببرد یا مطابق بعض روایات آن را چند قطعه کرده و مقنعه زنها قرار دهد، چرا آن را براى برادر مشرکش مى‏فرستد؟ آیا او تا آن زمان دست از مراوده با مشرکین بر نداشت؟ یا آنکه مى‏خواست بدینوسیله قلب او را به اسلام متمایل کند؟ ما که در هیچ یک از این روایات اثرى که نشان دهد او جهت اخیر را قصد کرده باشد نیافتیم.

در هر حال ما از برادران اهل سنت مى‏خواهیم که پاسخ روایات این باب را بدهند.

۱۴ – عمر و پیشنهاد اذان

علما و محدثین اهل سنت – چنانچه گذشت – به هر وسیله ممکن تلاش کرده‏اند که براى خلفاى ثلاث فضائلى دست و پا کنند و چون ما آنها را بررسى کردیم مطلبى که دلالت واضحى بر فضیلتشان داشته باشد نیافتیم. از جمله آنها روایات متعارضى است که مى‏خواهند بگویند این عمر بود که پیشنهاد اذان را داد:

«عن نافع مولى ابن عمر عنه کان المسلمون حین قدموا المدینه یجتمعون فیتحینون الصلاه لیس ینادى لها فتکلموا یوما فی ذلک فقال بعضهم اتخذوا ناقوسا مثل ناقوس النصارى وقال: بعضهم بل بوقا مثل قرن الیهود فقال عمر أَوَ لا تبعثون رجلا ینادى بالصلاه فقال رسول اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم یا بلال قم فناد بالصلاه»(۳).

 

(۱) الف – صحیح مسلم، ج ۳ ص ۱۶۴۴، کتاب اللباس والزینه، باب ۲، ح ۱۶٫

ب – سنن نسائى، ج ۸ ص ۲۱۱، کتاب الزینه، باب ۹۰، ح ۵۳۱۳٫

(۲) ج ۳ صحیح، ص ۸۳، کتاب البیوع، باب التجاره فیما یکره لبسه… .

(۳) الف – صحیح بخارى، ج ۱ ص ۱۵۷، کتاب الصلاه، باب بدء الاذان.

ب ـ صحیح مسلم، ج ۱، ص ۲۸۵، کتاب الصلاه، باب أوّل، ح ۱٫

ج – سنن ترمذی، ج ۱ ص ۳۶۲، ابواب الصلاه، باب ما جاء فی بدء الاذان، ح ۱۹۰٫

د – سنن نسائى، ج ۲ ص ۳، ابتداى کتاب الاذان، ح ۶۲۲٫

(۹۷)

یعنى در ابتداى امر کسى براى نماز ندا نمى‏داد و مسلمانان خود توجه به وقت نماز داشتند تا آنکه روزى در این زمینه مشورت کردند دسته‏اى گفتند مثل نصارى از ناقوس استفاده کنیم دسته‏اى بوق یهود را برگزیدند عمر گفت: آیا کسى را نمى‏فرستید که به نماز مردم را بخواند؟ رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله فرمود: برخیز اى بلال و مردم را به نماز بخوان.

از این دسته روایات که فقط از نافع، غلام عبد اللّه بن عمر و او از ابن عمر نقل شده چنین بر مى‏آید که در میان اصحاب در جلسه مزبور -که شخص رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله نیز حضور داشت- فقط عمر بود که فکر ندا دادن براى نماز به مغزش خطور کرد و لابد این مهم یکى از الهاماتى بود که به او شد که حتى رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله نیز از آن محروم بود زیرا چنانچه مى‏آید خود آن حضرت پیشنهاد ناقوس و غیره را نمود گر چه این روایت معارض دارد. توجه کنید:

«کان رسول اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم قد هم بالبوق وامر بالناقوس فنحت فأرى عبد اللّه بن زید فی المنام قال: رأیت رجلا علیه ثوبان اخضران یحمل ناقوسا فقلت له یا عبد اللّه! تبیع الناقوس؟ قال: وما تصنع به؟ قلت: انادى به إلى الصلاه. قال: افلا ادلک على خیر من ذلک قلت وما هو؟ قال: تقول: اللّه اکبر… (الى آخر الاذان) قال: فخرج عبد اللّه ابن زید حتى أتى رسول اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم فاخبره بما رأى… فقال رسول اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم أنّ صاحبکم قد رأى رؤیا… فسمع عمر بن الخطاب بالصوت فخرج فقال یا رسول اللّه! واللّه لقد رأیت مثل الذى رأى»(۱).

خلاصه ترجمه: رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله مى‏خواست که براى نماز به بوق بدمند و دستور داد که ناقوس درست کنند که عبد اللّه بن زید در خواب کیفیت اذان را دید و رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله دستور داد که بلال آن را اعلان کند و چون عمر صداى اذان را شنید خارج شد و گفت: یا رسول اللّه! به خدا قسم من هم مثل همان را دیدم.

از این روایت فهمیده مى‏شود که رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله خود دستور به ساختن ناقوس نموده است که یکى اذکار اذان را در خواب دید. بنابراین مسأله مشورت پیامبر و نظر دادن اصحاب و پیشنهاد عمر صحیح نیست و اگر باشد این روایت که مى‏گوید عمر هم اذان را در خواب دید صحیح نیست. بعض از شارحین نیز به این اشکال متوجه شده و خواستند بین این دو دسته روایات جمع کنند که نتوانستند.

حال توجه شما را به روایتى دیگر جلب مى‏کنیم:

«إنّ النّبى صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم استشار الناس لما یهمّهم إلى الصلاه فذکروا البوق فکرهه من اجل الیهود. ثمّ ذکروا الناقوس فکرهه من اجل النصارى فأرى النداء تلک اللیله رجل من الانصار یقال له عبد اللّه بن زید و عمر بن الخطاب. فطرق الانصارى رسول اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم لیلا فامر رسول اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم بلالا به فاذن… قال عمر: یا رسول اللّه! قد رأیت مثل الذى رأى ولکنه سبقنى»(۲).

خلاصه ترجمه: پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله با اصحاب در مورد اعلان نماز مشورت کرد. گفتند بوق، حضرت به خاطر یهود نپذیرفت. گفتند ناقوس. حضرت به خاطر نصارى نپذیرفت. همان شب مردى از انصار به نام عبد اللّه بن زید و عمر بن

(۱) الف – سنن ابن ماجه، ج ۱ ص ۲۳۲، کتاب الاذان والسنه فیها، باب أوّل، ح ۷۰۶٫

ب – سنن أبی داود، ج ۱ ص ۱۳۵، کتاب الصلاه، باب کیف الاذان، ح ۴۹۹٫

ترمذى با حذف صدر روایت آن را در جلد اول سنن ص ۳۵۸ به شماره ۱۸۹ مى‏آورد.

(۲) سنن ابن ماجه، همان، ص ۲۳۳، ح ۷۰۷٫

(۹۸)

خطاب اذان را در خواب دیدند. مرد انصارى شبانه خدمت رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله آمد و حضرتش به بلال دستور داد که به همان جملات اذان بگوید… عمر گفت: یا رسول اللّه! همان که آن مرد دید من هم دیدم و لکن او از من سبقت گرفت.

از ترجمه فوق تعجب نکنید که نوشتیم: «مردى از انصار به نام عبد اللّه بن زید و عمر بن الخطاب…». که راوى آن نخواست اسم عمر را نیاورد و با عجله اسم عمر را هم کنار مرد انصارى ذکر کرد!

این روایت بر خلاف روایت قبلى که مى‏گفت رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله خود دستور به تراشیدن چوب ناقوس کرده است، مى‏گوید که حضرتش پیشنهاد بوق و ناقوس را نپذیرفت.

در جمع بندى این روایات چنین نتیجه مى‏گیریم که:

۱ – رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله با اصحاب مشورت کرد و هر یک پیشنهادى کردند و این عمر بود که در همان جلسه پیشنهاد ندا براى نماز داد.

۲ – رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله با اصحاب مشورت کرد و حضرت پیشنهادهاى آنان را نپذیرفت تا آنکه همان شب عبد اللّه بن زید خواب اذان را دید.

۳ – رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله مى‏خواست که بوقى یا ناقوسى براى اعلان نماز تهیه شود که عبد اللّه بن زید خواب اذان را دید.

۴ – چون عمر صداى اذان را شنید خود را به رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله رساند و گفت که من هم آن خواب را دیدم.

خلاصه آنکه اینان از یکطرف عمر را اولین پیشنهاد دهنده معرفی مى‏کنند و از طرفی مرد انصارى خواب اذان را مى‏بیند. از یک طرف مى‏گویند که رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله از پیشنهاد بوق یا ناقوس اکراه داشت و از طرفی خود دستور به آن مى‏دهد! آیا بهتر نیست به جاى این همه تناقضات و با زحمت براى عمر فضیلتى دست و پا کردن به دستور پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله از اهل بیت پاک آن بزرگوار پیروى کرده و از آنان بپرسند که دستور اذان از کجا آمد؟ امام پنجم شیعه – باقر العلوم علیه‏السلام – مى‏فرماید:

«لما اسرى برسول اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏آله فبلغ البیت المعمور حضرت الصلاه فاذن جبرئیل واقام..»(۱).

بنابراین چنین نبود که خداوند اذان را به یک انصارى و یا به او و عمر تعلیم بدهد ولى پیامبرش را واگذارد که او بخواهد دستور به تهیه ناقوس بدهد بلکه مطابق روایت فوق آنگاه که حضرتش به معراج رفت در آنجا اذان و اقامه گفته شد و حضرت آن را به بلال آموخت و او افتخار مؤذن بودن آن بزرگوار را پیدا کرد.

۱۵ – متفرقه

۱ – تبعید شرابخوار

«غرّب عمر ربیعه بن امیه فی الخمر إلى خیبر فلحق بهرقل فتنصر. فقال عمر: لا اغرب بعده مسلما»(۲). یعنى عمر ربیعه بن امیه را که شراب خورده بود به خیبر تبعید کرد واو به امپراطور روم ملحق شد و نصرانى گشت. عمر گفت: دیگر بعد از او کسى از مسلمانان را تبعید نمى‏کنم.

(۱) تهذیب الاحکام، ج ۲ ص ۶۴، کتاب الصلاه، باب ۷٫

(۲) سنن نسائى، ج ۸ ص ۳۳۴، کتاب الاشربه، باب ۴۷، ح ۵۶۸۷٫

(۹۹)

در بررسى این جریان باید گفت: أوّلاً آیا بعد از آنکه شرابخوار حد خورد باید تبعید بشود؟ اگر آرى، با چه ملاکى؟ و اگر خیر، چرا عمر چنین کرد؟ و ثانیا مگر نمى‏گویند به عمر الهام مى‏شد و لذا مواردى نقل کرده‏اند که حتى از وحى نیامده مطلع بود (!) (گر چه پنبه آنها زده شد) چه شد که رعیت خود را نشناخت و کارى کرد که خود از این کار پشیمان شد؟ مى‏گویند این عمل عمر تعزیر و تأدیب بوده است! مگر تأدیب و تعزیر بعد از حد معنى دارد؟ کجا رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله گناهکارى را که مستوجب حدى شده بعد از حد تأدیب مى‏کرد؟ مگر نه این است که حد پاک کننده گناهکار از گناه مربوطه مى‏باشد؟!(۱) چگونه عمر با آن علمش (که مازاد شیر را خورد!) از آن بى خبر بود؟!

۲ – سعد را بکشید!

در جریان سقیفه نزدیک بود سعد بن عباده را بکشند:

«… اجتمعت الانصار إلى سعد بن عباده فی سقیفه بنى ساعده فقالوا منا امیر ومنکم امیر… ثمّ تکلم ابو بکر… فقال فی کلامه نحن الامراء وانتم الوزراء… فبایعوا عمر أو اباعبیده… فقال قائل قتلتم سعد بن عباده فقال عمر قتله اللّه»(۲).

خلاصه جریان اینکه انصار در سقیفه جمع شدند تا سعد بن عباده را به عنوان امیر برگزینند و بین آنها و مهاجرین اختلاف شد اینان، از جمله حباب بن منذر گفتند امیرى از ما و امیرى از شما! ابو بکر گفت: بلکه ما امیریم و شما وزیر سرانجام گفت: یا با عمر بیعت کنید یا با ابو عبیده تا آنکه عمر با ابو بکر بیعت کرد و بقیه هم پیروى کردند. در این میان یکى گفت: سعد بن عباده را کشتید عمر گفت: خدا او را بکشد… .

از نظر شیعه نه سعد و نه غیر سعد حق نداشتند جنازه رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله را رها کرده و با آنکه مى‏دانستند که رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله على علیه‏السلام را به عنوان وصى و جانشین خود معرفى کرده است، در سقیفه جمع شده و داعیه ریاست و امارت داشته باشند، و ما در اینجا نمى‏خواهیم وارد این بحث بشویم فقط مى‏خواهیم بگوئیم گناه سعد -از نظر اهل سنت- چه بود که از نظر عمر مستحق کشته شدن بود؟ مگر نه این بود که او نیز همچون عده‏اى در سقیفه جمع شد تا به عنوان کاندیداى ریاست جمهورى خود را معرفی کند که البته رأى نیاورد و تا آخر عمر نه با ابو بکر و نه با عمر و نه با کسى دیگر بیعت نکرد.

«اصابه» مى‏نویسد که در جمیع مواطن دو پرچم براى رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله بود؛ پرچم مهاجرین به دست على علیه‏السلام و پرچم انصار به دست سعد بود. سرانجام در اوایل خلافت عمر به طرف شام رفت و مى‏گویند که جن او را کشت!(۳)

عایشه مى‏گوید که سعد قبلا شخص صالحى بود!(۴) و معلوم است که صالح نبودن او به خاطر چه بود! البته باید

(۱) الف – صحیح بخارى، ج ۷ ص ۲۰۱، آخر کتاب الحدود.

ب – صحیح مسلم، ج ۳ ص ۱۳۳۳، کتاب الحدود، باب ۱۰، ح ۴۱ إلى ۴۳٫

ج – سنن ترمذی، ج ۴ ص ۳۶، کتاب الحدود، باب ۱۲، ح ۱۴۳۹٫

د – سنن ابن ماجه، ج ۲ ص ۸۶۸، کتاب الحدود، باب ۳۳، ح ۲۶۰۳ و ۲۶۰۴٫

یکى از روایتهاى صحیح مسلم چنین است: «… ومن اتى منکم حدا فاقیم علیه فهو کفارته…»

(۲) صحیح بخارى، ج ۵ ص ۸، باب مناقب ابو بکر. (باب بعد از باب قول النبى صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم لو کنت متخذا خلیلا…)

(۳) مستدرک حاکم، ج ۳ ص ۲۸۳، شماره حدیث: ۵۱۰۲٫

(۴) صحیح بخارى، ج ۵ ص ۴۵، باب مناقب معاذ بن جبل، منقبه سعد بن عباده…، وقالت عایشه: وکان قبل ذلک رجلا صالحا.

(۱۰۰)

مى‏گفت: که چون بیعت امامى بر گردنش نبود، به مردن جاهلى از دنیا رفت.

۳ – یک ماه بى خبرى از پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله

مى‏گویند که ابو بکر و عمر همیشه با رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله بودند اما مى‏بینیم که آن حضرت یک ماه از عایشه و حفصه قهر کرده بود و عمر در این مدت نه از آن اطلاعى داشت و نه مى‏دانست آن بزرگوار کجاست.

مسلم در ج ۲ صحیح، از ص ۱۱۰۵ إلى ۱۱۱۳ در کتاب الطلاق، باب پنجم را به این موضوع اختصاص داد که رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله یک ماه از زنهایش قهر کرد و علت آن را ایذاء عایشه و حفصه معرفی مى‏کند. بحث ما درباره این دو – به خواست خدا – در نوشتارى جدا گانه مى‏آید. در اینجا مى‏خواهیم بگوئیم که علاوه بر بى خبرى عمر از محل پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ، صریح بعض روایات باب است که عمر در هر کارى دخالت مى‏کرد و أمّ سلمه به او این گونه اعتراض مى‏کند:

«… عجبا لک یابن الخطاب قد دخلت فی کل شى‏ء حتى تبتغى أن تدخل بین رسول اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم وازواجه!…». چگونه مى‏توان پذیرفت که عمر -و نیز برادرش ابو بکر- همیشه با رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله بودند که پس از یک ماه دورى آن حضرت حتى به مسجد هم نرفته بودند تا از سایر مسلمانان خبر آن حضرت را بگیرند و در این مدت نمى‏دانستند که دو دخترشان با رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله چه کردند و آن کوه حلم و بردبارى را آنچنان به خشم آوردند که یک ماه از آنان قهر بود. باز هم بگوئیم که ابو بکر و عمر همیشه با پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله بودند!(۱)

۴ – زید بن حارثه محبوبتر از عمر

مى‏گویند محبوبترین مردم نزد رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ابو بکر بود و بعد از او عمر و از آنجا که دروغگو کم حافظه مى‏شود مى‏بینیم وقتى عمر سهم اسامه‏بن زید را بیشتر از پسرش عبد اللّه مى‏دهد و او اعتراض مى‏کند و علت را مى‏پرسد، مى‏گوید:

«… لأنّ زیدا کان احب إلى رسول اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم من ابیک وکان اسامه احب إلى رسول اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم منک فآثرت حب رسول اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم على حبى»(۲).

دلیل عمر این است که چون زید نزد رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله از پدرت محبوبتر بود و اسامه نزد آن حضرت از تو. لذا محبت او را بر محبت خودم برگزیدم.

از روایت فوق نکته دیگرى برمى‏آید که عمر پسرش را بیشتر از پسر زید دوست داشت با این حال به اسامه بیشتر عطا کرد. در حالى که او وظیفه داشت آن کس را بیشتر دوست داشته باشد که خدا و رسولش او را بیشتر دوست دارند.

(۱) به صحیح بخارى، ج ۱ ص ۳۳، کتاب العلم، باب التناوب فی العلم، و ج ۹ ص ۱۰۹، کتاب الاحکام، باب ما جاء فی اجازه الخبر الواحد، رجوع کنید و ببینید که چگونه جریان مزبور را تحریف کرده و با اشاره از آن مى‏گذرد و البته او از این نمونه‏ها زیاد دارد!

(۲) سنن ترمذی، ج ۵ ص ۶۳۴، کتاب المناقب، باب ۴۰، ح ۳۸۱۳٫

(۱۰۱)

۵ – ترک نهى از منکر

یکى از واجبات اسلام امر به معروف و نهى از منکر است و هر چه منکر زشت‏تر تأکید بر وجوب نهى از آن بیشتر است.

در صحاح سته -چنانچه گذشت- روایات متعددى است که از فحش دادن به مسلمان و مخصوصا به اصحاب، نهى شده و فاعل آن فاسق معرفی شده است.

«سباب المسلم فسوق وقتاله کفر»(۱).

در طول تاریخ، شیعیان به جرم توهین به أصحاب، آنچنان مطرود شدند که خونشان نیز هدر بود. چنانچه امثال شهید اول و شهید ثانى به جرم شیعه بودن به شهادت رسیدند، و ما از اینگونه شهیدان زیاد داریم. در جمعه خونین، شیعیان را در حرم امن الهى – مکه معظمه – و در ماه حرام – ذیحجه – کشتند و چنان کردند که إمام راحل عظیم الشأن ما ( قدس‏سره ) آن فاجعه را بدتر از حمله عراق به ایران دانستند. گر چه صدام نیز با مجوس خواندن ایرانیان توانست چنان جنگ خانمان سوزى را به راه بیندازد. جنگى که در آن از کشتار و اسیر کردن غیر نظامیان و هتک نوامیس آنان و حمله شیمیائى به رزمندگان و نیز حمله با بمب و موشک به شهرها مخصوصا شهر مقاوم دزفول و آزار و شکنجه اسیران و خلاصه از هیچ جنایتى دریغ نورزیدند. ما نمى‏خواهیم وارد این بحث شده و از ظلمهائى که از صدر اسلام به اهل بیت مکرم پیامبر علیهم‏السلام و تا امروز به پیروان آن بزرگواران شده سخن بگوئیم فقط مى‏خواهیم بگوئیم اگر توهین به یک صحابى جرم است چرا وقتى در حضور عمر و اطرافیانش به على علیه‏السلام جسارت شد آنان سکوت کرده و نهى از منکر نکردند؟

«… فقال عباس: یا أمیر المؤمنین! اقض بینى وبین هذا الکاذب الآثم الغادر الخائن…»(۲). این حدیث طولانى و در ضمن آن عمر به عباس و على علیه‏السلام مى‏گوید که شما من و ابو بکر را دروغگو، گناهکار، مکار و خیانتکار دانستید و این دو نیز سکوت کردند و معناى آن تصدیق قول عمر است. در هر حال ما نمى‏توانیم بپذیریم که عباس، با آن معرفتى که در حق فرزند برادرش داشت او را دروغگو و گناهکار و مکار و خیانتکار بداند. او خوب مى‏دانست که على علیه‏السلام نفس رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله و معصوم بوده و آیه تطهیر در شأن او و همسرش و دو نور دیده‏اش نازل شده است اما اینان که این روایت – و نیز همه روایات صحیحین – را صحیح مى‏دانند بگویند که چرا عمر عباس را از این گفتار نهى نکرد؟ چرا اطرافیانش یعنى مالک بن اوس، عثمان، زبیر، عبد الرحمن بن عوف و سعد بن أبی وقاص، او را نهى نکردند؟ لابد در میان اصحاب، توهین به أمیر المؤمنین علیه‏السلام -و به تبع او عباس- مانعى ندارد! چنانچه معاویه بدعت لعن بر آن حضرت را سنت کرد و تا زمان حکومت عمر بن عبد العزیز، حضرتش بر منابر لعنت مى‏شد و مسلمانان بر آن مداومت داشته و چون عمر بن عبد العزیز از آن نهى کرد گفتند که او سنتى را نابود کرد. او دستور داد که در آخر خطبه‏هاى نماز جمعه به جاى لعن بر أمیر المؤمنین علیه‏السلام این آیه را بخوانند: «إنّ اللّه یأمر بالعدل والاحسان…» الآیه؛ (سوره‏نحل، آیه ۹۰).

(۱) این روایت را غیر از ابو داود بقیه صاحبان صحاح نقل کرده است. (ر – ک به کتابمان «پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله در صحاح»).

(۲) صحیح مسلم، ج ۳ ص ۱۳۷۷، کتاب الجهاد والسیر، باب ۱۵، ح ۴۹٫

(۱۰۲)

و جالب است که بدانید هنوز هم در نماز جمعه همان آیه را در آخر خطبه مى‏خوانند. گوئیا دستور عمر بن عبد العزیز سنت رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله مى‏باشد! (اخیرا گوئیا متوجه شده و آن را نمى‏خوانند!).

۶ – اهمیت رعایت امور مردم

ابن عمر به پدرش چنین مى‏گوید.

«… لو کان لک راعى ابل او راعى غنم ثمّ جاءک وترکها رأیت أن قد ضیع. فرعایه الناس اشدّ. قال: فوافقه قولى…»(۱).

خلاصه ترجمه: مى‏گوید اگر چوپان تو گله را رها کرده نزد تو بیاید او را ضایع کننده مى‏دانى. توجه به امور مردم مهمتر است. او نیز گفته مرا قبول کرد… .

سؤال ما این است: آیا موضوعى که ابن عمر دانست و عمر هم قبول کرد و عقل هم بدان حکم مى‏کند و عقلاى عالم بدان توجه دارند، بر خدا و رسولش مخفى بود؟ چرا رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله -به زعم اهل سنت- کسى را جانشین خود قرار نداد تا از این همه اختلاف و چند دستگى جلوگیرى کرده و تا زمام امور مسلمانان به دست نااهلان نیفتد و تا کار به جائى نرسد که مشتى یهود سرزمین مسلمانان را غصب کرده و آنان را آواره کنند و اگر کسى بخواهد اعتراض یا دفاع کند او را یا بکشند یا در حبس شکنجه نمایند و حکومتهاى به اصطلاح اسلامى یا سکوت کنند و یا مقهور شوند و یا بدتر از آن همکارى بنمایند؟ آیا عقل هیچ عاقلى مى‏پذیرد که بگوئیم گناه همه آنچه که در طول تاریخ بر سر مسلمانان آمده و باز هم خواهد آمد بر گردن کسى است که آنها را به حال خود گذاشته و به اندازه خلیفه اول هم نفهمید که باید جانشین تعیین کند؟ ما لکم کیف تحکمون؟

امید است که خداوند مهربان هر چه زودتر ذخیره خویش، موعود عالمیان، مهدى فاطمه علیهما وعلى النبى وآله افضل الصلوات والتحیات، را برساند تا مسلمین عزیز و کفار و مشرکین و منافقین ذلیل و ظلم و جور نابود و عدل و داد گسترش یابد. بمنه و کرمه.

ایام میلاد با سعادت بزرگ بانوى اسلام و میلاد فرزند برومندش

حضرت امام خمینى (قدس اللّه نفسه الزکیه)

قم المقدسه، حرم اهل البیت وعش آل محمّد علیهم‏السلام

حوزه علمیه – حسین طیبیان

(۱) صحیح مسلم، ج ۳، ص ۱۴۵۵، کتاب الاماره، باب ۲، ح ۱۲٫

(۱۰۳)

http://www.valiasr-aj.com/

برچسب ها
نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن