مقالات

تصوف و جاهلیت

 

نوشته شده توسط علی اصغر حق سرشت

جاهليت به عنوان يک مفهومِ داراي اوصاف خاص، يک پديده اجتماعي است و مربوط به زمان و مکان خاصي نيست. امروزه در عصر«تحولگرائي» وقتي واژه جاهليت را به کار ميبريم آنچه در بادي امر به ذهن ميرسد جاهليت به معناي قبل از اسلام است، چرا که جاهليت در اصل به فترت و فاصله زماني قبل از اسلام اطلاق ميشود که در آن برهه، پرستش خدايان متنوع، دوئيت در عقيده، و انواع و اقسام شرک و ظلم و خودبيني برقرار، و فساد اخلاقي غالب بر زندگي و جامعه بشري بوده است.
اما اين فترت با ظهور فجر الهي و طلوع آفتاب اسلام و انتشار نور آن در عالم رو به افول گذاشت به طوري که راه براي همگان روشن و هموار بود. به نص قرآن کريم مردمان گروه گروه به دين الهي گرويدند (سوره نصر) تا در نتيجه اسلام به حکومتي برتر تبديل شد.
براساس دادههاي تاريخي زندگي مسلمانان مؤمن و مخلص در عصر رسالت به طوري موفقيت آميز بود که مثالي قابل ذکر، سابق برآن پيدا نميشود.
زندگي مسلمانان در آن دوران هماره بر اساس قوانين الهي ـ اسلامي بود تا اين که در آخرين حج رسول اعظم الهي صلي الله عليه و آله از جانب خداي سبحان وحي نازل شد که دين کامل گشته است. بديهي است چيزي که کامل شده باشد به صورت عادي و طبيعي امر زائدي را قبول نميکند. دين، کامل و نعمت خدادادي به صورت تام عرضه شده بود «امروز، دين شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان آيين (جاودان) شما پذيرفتم! ».
پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله، ارثيهاي گرانسنگ در ميان مسلمانان باقي گذارد تا بر روش او باقي بمانند و نصيحت فرمود تا بدان تمسک کنند و از آن دوري نکنند و چيزي برآن نيفزوده و از مخالفت با آن دوري گزينند و در نهايت التزام علمي و عملي به کتاب خدا و اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام داشته باشند. «کسي که عملي را انجام دهد که در آن دستوري از ما نرسيده باشد مردود است! من عمل عملا ليس عليه أمرنا فهو ردّ».
نحوه واگذاري اين دو امانت (کتاب و عترت عليهم السلام) روش و سيره منحصر به فردي ميطلبيد که دستان قوي پاک و اميني اين ودايع الهيه را حفظ و حراست کند و قبل ازآن، نياز به انديشهاي سالم و آيندهنگري را لازم داشت تا با صداقت و اخلاص، اين راه روشن به خوبي طي شود. ولي تا چه اندازه اين مسأله به تحقق و وقوع پيوست؟
مطالعه اجمالي تاريخ اين حقيقت را واضح ميسازد که وصيت پيامبر صلي الله عليه و آله تا پانزده قرن بعدهم به اجماع و اتفاق مسلمين نرسيد!!
در نخستين فصل کتاب اسلام بعد از رحلت خاتم انبيا صلي الله عليه و آله، افتادن مسلمانان در گرداب حوادث سخت جاهليت به تصوير کشيده شده است. کلههاي سست پيامهاي راز آلودِ ابليس را در طي مدت کوتاهي در سلسله واقعيات قرار دادند و در يک فضاي پيچيده سياسي دگرگون يافته، ترويج و رشد يافت.
در صفحه آغازين فصل اول کتاب اسلام بعد از پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله، مجمعي تحت عنوان«سقيفه» با اعتقاد عنودانه، به ظاهر براي بررسي اوضاع، پرده نمايشي را بازي، و با آن نمايش و بازي، روح لطيف اسلام، چنان افسردگي شديد و دلهرهآوري را متحمل شد تا اوج يک تراژدي در تاريخ به تدوين درآيد.
براي وصول به چنين مقصودي، راهي نبود جز آن که بايستي از قدرت و نفوذ شيطاني استفاده کنند.
قسمتي ازاين پرده نمايش را انديشمند بزرگ، «محمد رضا مظفر» در کتاب تحقيقي و تحليلي خود، موسوم به «السقيفه» به زيبايي تبيين و در بوته نقد قرار داده است.
هم چنان کتاب اسلام بعد از نبي اسلام صلي الله عليه و آله ورق ميخورد و انتظار بر آن بود روشني و فائدهاي تازه رقم بخورد ولي دفتر خاطرات بيپايان جدال «حق و باطل» به چابکي تورق شده و داشت به اتمام ميرسيد که صفحه جديدي براي خاطره پاياني باز و به دنبالش صفحات ديگرش يک به يک تاريک و تاريکتر مي شد.
اتفاقا، قرآن با توجه به ذات آلوده بازيگران عرصه سياست و تئوريسين ها و برنامهنويسان آن عصر ـ که اسلاف آنان دين را وسيله رسيدن به هوا و هوس دنيوي، و کتابهاي مقدس الهي را تبديل به داستانهاي بيمحتوايي کرده بودند ـ پيش بيني کرده بود که مسلمانان بعد از رحلت حضرت، چندان به تعهدات خويش پايبند نخواهند بود: «محمد صلي الله عليه و آله فقط فرستاده خداست و پيش از او، فرستادگان ديگرى نيز بودند آيا اگر او بميرد و يا كشته شود، شما به عقب برمى‏گرديد؟ (و اسلام را رها كرده به دوران جاهليّت و كفر بازگشت خواهيد نمود؟) و هر كس به عقب باز گردد، هرگز به خدا ضررى نمى‏زند و خداوند به زودى شاكران (و استقامت ‏كنندگان) را پاداش خواهد داد! »
هم چنين براساس روايات و اخبار متعدد به اين نتيجه ميرسيم که اکثريت مسلمانان به غير از اندک شماري، به ارتداد از ولايت الهيه مورد نظرِ پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله روي آوردند. امام صادق عليه السلام مي فرمايد: بعد از رحلت نبي صلي الله عليه و آله مردم مرتد شدند ـ ارتداد از ولايت ـ مگر سه نفر، سلمان، مقداد و ابوذر غفاري. هنگامي که رسول الله صلي الله عليه و آله به رفيق اعلي پيوستند چهل نفر پيش علي بن ابي طالب عليهما السلام رسيده و گفتند: ما اطاعت شخص ديگري را بعد از تو ابداً قبول نميکنيم.
فرمود: چرا؟
گفتند: ما درباره تو، خودمان از رسول الله صلي الله عليه و آله در روز غدير شنيديم.
فرمود: آيا شما کاري انجام ميدهيد؟
گفتند: آري.
فرمود: فردا پيش من بياييد در حالي که سرهايتان را تراشيده باشيد.
امام صادق عليه السلام ميفرمايد: فرداي آن روز فقط اين سه نفر آمدند حتي عمار ياسر بعد از ظهرآن روز ـ با تاخير ـ آمد. حضرت دست بر سينه او زد و فرمود: چرا از خواب غفلت بيدار نميشوي؟ برگرديد که من احتياجي به شما ندارم، شما تا اين اندازه حاضر نشديد از فرمان من اطاعت کرده و سرهايتان را بتراشيد، چگونه ميتوانيد در جنگ باکوههاي آهني از من اطاعت کنيد برگرديد که من به شما احتياجي ندارم!‏».
مردمان بيرون آمده از قعر ظلمات و تاريکيهاي جاهلي در حال بازگشت و بلعيده شدن به درون سياهچاله جهل بودند و اگر نبود وجود مبارک امام امير المومنين عليه السلام و خطب فاطمي عليها السلام، اتفاقات آينده به صورت تاريکتري رخ مينمود. تلاش حضرت امير مومنان عليه السلام بر آن بود تا با وحدت کلمه در ميان امت اسلامي از ايجاد تفرقه و دو دستگي جلوگيري کند تا آنها به جاهليت اولي برنگردند اما تاريخ کمي قبل و بعد از رحلت نبي اکرم صلي الله عليه و آله حکايت ديگري از رفتار آميخته به تناقض برخي از صحابه مينمايد. اولين صداي انقسام و تفرقه در اساس حاکميت اسلامي پديد آمده بود. و صد البته پيشبيني پيامبر اعظم صلي الله عليه و آله داشت به وقوع ميپيوست.
دنيا سابق بر آن از زبان پيامبر صلي الله عليه و آله شنيده بود: «به زودي امت من به هفتاد و سه فرقه منشعب خواهد شد که يک گروه از آن اهل نجات خواهند بود!».  داستان مبهمي نبود ايشان صلي الله عليه و آله به صراحت فرموده بود که نفاق و تفرقه در درون عالم اسلامي پيدا خواهد شد.
ولي سؤالي که ميشود ـ در مجال ديگر ـ بدان پرداخت اين است واقعا چه کسي و يا کساني، و چه گروه و حزبي، اداره کننده اين نفاق و تفرقه بود؟ و آيا اين بازگشت به جاهليت اولي هست يا نه؟ و به ديگر تعبير، همان جاهليت اولاست؟ و هزاران پرسش ديگر…؟
اعمال و رفتار و نحوه ارتباطات فکري، اجتماعي، فرهنگي، و اوضاع دگرگون يافته و ورود مفاهيم غير ديني ما را به جاهليتهاي گوناگون ديگري راهنمايي ميکند.
بعد از همه آن وقايع، جبهههاي جديدي با عوامل تازه برنامهريزي شده براي دگرديسي در افکار و انديشههاي مسلمين باز شد که زيربناي بسياري از اتفاقات و حوادث تلخ براي آيندهاي نامعلوم بود. از آن ميان به دو عامل اساسي و زيربنائي براي دگرگوني اسلام به معنويتي غير الهي اشاره ميشود:
1-    منع از کتابت و نوشتن حديث
2-    توسعه ميدان براي تبليغ راهبان و دانشمندان يهود و نصاري.
3-
1. منع از کتابت و نوشتن حديث
براساس تاريخ قطعي و مسلم ، پيامبر اعظم صلي الله عليه و آله براي بعد از خودشان چندين وديعه و امانت را در ميان مسلمانان به جاي گذاردند:
الف: قرآن فرقان، که تمام خواستهاي الهي در آن بيان شده بود «ما اين كتاب را بر تو نازل كرديم كه بيانگر همه چيز، و مايه هدايت و رحمت و بشارت براى مسلمانان است! وَنَزَّلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ تِبْيَانًا لِكُلِّ شَيْءٍ وَهُدًى وَرَحْمَةً وَبُشْرَى لِلْمُسْلِمِينَ».
ب: سنت، همان قول، فعل و تقرير پيامبر گرامي اسلام صلي الله عليه و آله بود که الفاظ و معاني قرآنِ مبين را تفسير، تبيين و تشريح ميساخت. «ما اين ذكر [قرآن‏] را بر تو نازل كرديم، تا آنچه به سوى مردم نازل شده است براى آنها روشن سازى و شايد انديشه كنند! وَأَنْزَلْنَا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ وَلَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ»  که چندين شاخصه دقيق دارد:
1. اقتباس از وحي الهي،
2. سالم از خطا و اشتباه،
3. مصون از ضعف و سستي
4. مطابق عقل سليم.
و شاخصهاي ديگر…
ج: اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام، که در عصمت و حجيت قول آنها، حديث متواتر ثقلين کفايت ميکند.
پيرو اين حقايق تحقق يافته، طبيعي بود که مسلمانان با حجتهاي الهي همراه شده، صحيفه آسماني، وحي خداوندي و حقايق گرانبهاي حکمت رباني را بدون التقاط و درهمآميزي و تفسير به رأي، از کارشناسان اين کتاب طلب ميکردند همچنان که خود پيامبر صلي الله عليه و آله به آن تأکيد کرده بودند. اما آنچه اتفاق افتاد چيزي نبود که مورد نظر خدا و رسولش بود.
در اوضاع پيچيده و غير عادي، بعد از حذف اهل بيت عليهم السلام، جدال به غير احسن و ناميموني با مقدمه و استنباطات غلط به نتيجهاي فوق غلط! انجاميد. با برنامهريزي هدف دار، کلام و بياني را از زبان پيامبر اعظم صلي الله عليه و آله جعل کرده و با افسانه غير قابل فهمي، بر عليه خود سنت نبي گرامي اسلام صلي الله عليه و آله به کار بردند. افسانه با يک خط درشت براي تجزيه و جداسازي در اضلاع اسلام به نگارش درآمد که: «پيامبر نه تنها براي کتابت و نوشتن حديث اذن ندادند ، بلکه اگر چنان چه احاديثي هم نوشته شده باشد به دستور خود ايشان بايستي از بين برده شوند!!». راستي، اگر اين گفته درست و مستند باشد چرا شامل خود اين حديث نشود؟
تاريخ هرگز از يادش نرفته است که خليفه ثاني امثال «ابوذر صحابي صديق»، «عبدالله بن مسعود» و«ابي درداء» را از دور و نزديک جمع کرد و به آنان گفت: «اين احاديث چيست که از محمد صلي الله عليه و آله پخش و نشر ميکنید».  و تاريخ حديث، روايتهاي ديگري از دومی نقل ميکند که پس از دريافت گزارش از کتابها و نوشتههاي مردم، به ايراد سخنراني ميپردازد و ميگويد: در نزد شما نوشتههايي وجود دارد که بايستي همه آنها را ارسال کنيد و کسي چيزي در دستش نماند تا من همه آنها را ببينم و در باره آن نظر بدهم. مردمي که نوشتههاي حديثي از پيامبر نزدشان بود با اين گمان که نگاه خواهد کرد و اختلاف حديثي را رفع و دوباره باز خواهد گرداند، نوشتهها و کتيبهها را فرستادند و او بدون فوت وقت همه آنها را سوزاند و گفت: اکاذيبي هستند مثل اکاذيب اهل کتاب!!».  از شخصي که خود رسول اکرم صلي الله عليه و آله را از کتابت کلامش جلوگيري ميکند انتظاري بيش از اين، خلاف عقل بديهي است. و مضحکتر از اين، مردماني فلجعقل، که خودشان را پيرو ديني ميدانستند که از درک اصول اوليه اين دين عاجز بودند.
با درک اين موقعيت زماني و مکاني، اعتقادات قبل از بعثت ختمي مرتبت صلي الله عليه و آله، که کهنه و فرسوده شده بودند از نو زنده شدند، مسلمانان تازه از قيد خرافات و اوهام رسته، در سکوت مرگبار، به گذشته خوار و ذلت بار جاهلي بازگشتند و اين بهترين فرصتي بود که از طرف احبار يهود و راهبان نصاري غنيمت دانسته شد و به دنبال آن کمترين چيزي که به ارمغان آوردند احاديثي بود که به «اسرائيليات» مشهور و معروفند.
و طنز قضيه، اينکه، بعد از چهارده قرن با استشهاد به برخي از آن اسرائيليات، ارسطوي يوناني که تاريخ زندگي و افکار او به طور دقيق، مضبوط است، امروز در کتابهايي مانند: «عرفان و برهان و قرآن از هم جدايي ندارند!» چنان تا حد نبوت پيش رانده شده است، گوئيا پيامبر اعظم صلي الله عليه و آله، به خمِ کوچهاي از کوچههاي درک فکري ارسطو و… هم نرسيده، که او فقط پيامرسان است و از خود فکري مستقل براي استدلال ندارد و ارسطو و هم نوعانش با استقلال تام، سازندگان و پرورشدهندگان تفکر و تعقل انساني هستند.
برگرديم به موضوع… با منع کتابت حديث ختمي مرتبت صلي الله عليه و آله انگار، دوران رسالت براي هميشه تاريخ به پايان رسيده و اين قاعده و اصل مسلم «حلال‏ محمد هميشه تا روز قيامت حلال است و حرامش هميشه تا روز قيامت حرام، غير حكم او حكمى نيست و جز او پيغمبرى نيايد؛ و على عليه السلام فرمود: هيچ كس بدعتى ننهاد جز آن كه به سبب آن سنتى را ترك كرد! »  دورانش به سرآمده است. با اين وصف، اگر يهود و نصاري دست به دست هم ميدادند که اسلام و مسلمانان را از هستي ساقط کنند به اين راحتي نميتوانستند و اين کار را جريان سازندگان اسطوره «منع حديث» براي آنها به صورت ايدهآلي انجام دادند.
در اين ميان تاخت و تاز عارفان و صوفيان از اين فرصت به دست آمده مثال زدني و بسيار شگفتآور است.
در ابتدا، نرم و آهسته به سوي ساحت اسلام، قدم نهادند و رشد يافته و بالاخره بي زحمت و آزار به بلوغ رسيدند و تردستانه، بازار مکارهاي در ميدان عدم حضور کلام نبوي صلي الله عليه و آله فراهم، و براي هر شخص و گروهي نسخهاي طبيبانه! پيچيدند.
باخدا و بيخدا، همهخدا و هيچخدا، جبر، تفويض، تحريف رسالت و تعميم ولايت… و براي هر کدام از موضوعات اگر لازم بود حديث و روايتي را اسطورهوار و خيالي، از زبان پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله جعل و وضع ميکردند. و بالاخره لباس لفظ و مفاهيم الهيه را، از قامت رساي اسلام خارج و پاره پاره ساخته، و پارچههاي بافته شده در کارگاه توليد تناقض و تضاد يونان و غيره… را با نخهاي تابيده شده در ناکجا آباد، بر تن اسلام وصله زدند.
دردا و فسوسا! بعد از چهارده قرن، هم چنان احاديث جعلي و موضوعه، حکومتشان بر ادبيات ديني ـ در همه مسائل ديني و ساحتهاي الهي- بيشتر از احاديث و روايات حقّه است، به طوري که اگر عالمي به روايت و حديثي مسند استشهاد کند با انگشت اتهام «اخباری گري!» و استفاده از منقولات، کلام کاملا علمياش به هيچ انگاشته خواهد شد.
و اينک، چگونه است که سخنان و اخبار امثال سقراط، افلاطون، ارسطو، و… هميشه تازه و جاويد انگاشته ميشود و بعد از قرنها فلسفه و عرفان تعليمي آنها همچنان برقرار و عمرهاي هزار ساله تلف و در آخر هم معلوم شود که هيچ، معلوم نشد؟

2. توسعه ميدان براي تبليغ راهبان و دانشمندان يهود و نصاري
اسلام و مسلمانان از تحقق افسانه «منع کتابت حديث»، خسارت جبرانناپذيري ديدند، بحراني عظيم در افکار، انديشه، اعتقاد، رفتار و کردار، اخلاق و التقاط ديني، انحراف در اصول و پايههاي انساني ـ اسلامي پديدآمد. احبار و کاهنان يهود و راهبان مسيحي از اين فرجه و فراغ، نهايت سوءاستفاده را نمودند و زمينه ظهور بدعتهاي ناهمگونِ برهمزن و تجزيهطلب را در محتواي دين اسلام فراهم آوردند.
آيت الله سبحاني از شهرستاني نويسنده کتاب «الملل و النحل» نقل ميکند: «عده بسياري از يهودياني که به ظاهر اسلام آورده بودند، احاديث فراوان و متعددي در مسائل تجسيم و تشبيه که در تورات تحريف شده آمده بود را جعل و وضع کردند.»
در ادامه ميافزايد: «از بيان «مقدسي» استفاده ميشود که عقايد انحرافي و التقاطي در عرب جاهلي نيز بوده است. «مقدسي» در کتابش «البدء و التاريخ» هنگام بحث از شرايع جاهليت مينويسد: «در جاهليت از هر ملت و ديني رائج بود: در ميان قريش، زنادقه، معطله، مزدکيه، مجوسيه در بني تميم، و يهودي و نصراني در منطقه غسان، و شرک و بت پرستي در سائر مناطق.»
کوثري ميگويد: «عدهاي از احبار يهود و رهبان نصاري و موبدان مجوسي در عهد و دوران حکومت خلفا به ظاهر دعوي اسلام کردند و به دنبال آن اساطير و افسانههاي موهوم را انتشار دادند.»
محمد عبده اظهار ميدارد: «زنادقه لباس اسلام را با غش، کينه، حيله و نفاق بر تن کردند و تنها قصدشان افساد در دين و اختلاف و افتراق مسلمانان بود.»
حماد بن زيد ميگويد: «زنادقه چهارده هزار حديث جعل و وضع نمودند».
البته اين عدد بر حسب علم به دروغ و کذب زنادقه به حماد رسيده بود و گرنه محدثان ميگويند هر زنديقي به اين تعداد جعل حديث کرده است تا بدانجا که وقتي «ابن ابي العوجا» را بازداشت کردند تا گردنش را بزنند، گفت چهارده هزار حديث جعل کردهام که در آنها حلال را حرام و حرام را حلال کردهام».
و البته این فاجعه، مربوط به سنت مکتب سقیفه است، نه مکتب اهل بیت علیهم السلام که با تحمل مشقتهاي بسیار، سنت اسلام را برای پیروانشان از خیانات ایشان زدودند.
يکي از افرادي که بزرگترين خسارتها را به اعتقادات و معارف مسلمانان زدند، «تميم بن أوس داري» است. از کارهاي تخريبي او نقل قصه و داستان بين مسلمانان بود. از سياست حاکم تقاضا کرد که به طور ايستاده قصه بگويد. از عجايب خندهدار اين است، خليفهاي که نقل احاديث نبوي صلي الله عليه و آله را به شدت منع کرده بود و ناقلان حديث را تهديد و توبيخ، و حديثهاي نوشته شدهاي که به دستش رسيده بود را سوزاند، به تميم داري نصراني ـ مأمور دير و کنيسه ـ اجازه ميدهد تا قصص و افسانه و اساطير را نقل و ترويج کند و شنيده نشده است کسي در مقابل «تميم داري» زبان به اعتراض گشوده باشد!» براي مطالعه بيشتر به کتاب تحقيقي محقق معاصرآيت الله سبحاني «بحوث في الملل و النحل» جلد 1 تا صفحه 104 مراجعه شود.
اگر تنها به همين دو عامل تخريبي اکتفا کنيم در يک نتيجهگيري کلي ميتوان دريافت چه زمينههايي براي رشد قارچگونه فرقه و آيينها فراهم آمد. در اين نوشتار، يک فرقه و آيين و جريان التقاطي محض جهان وطني، هر ديني =  بي ديني، همه چيز خدايي = بيخدايي ، بازخواني ميگردد.

تصوف = عرفان
لفظ و معناي تصوف و صوفيه که مساوق عرفان و عارف است، مسلک و روشي فکري! عقيدتي و سلوکي است که به لحاظ طبيعت و ماهيتش چندان واضح و متمايز نيست که محقق متتبع در تاريخِ فکر و انديشه بتواند به راحتي به زواياي آن پي ببرد.
سهروردي ميگويد: «اقوال مشايخ در معناي تصوف، افزون آيد بر هزار قول، که نوشتن آن دشوار باشد».
گذشته از تعريف، در سابقه اين مشرب و آئين، گفتني است تصوف در صدر اسلام در جامعه مسلماني معروف و مطرح نبوده بلکه از پديدههاي شوم اجتماعي دخيل بر اسلام از امم و مليتهاي ديگري، مانند برهمنان هندو، رهبان مسيح، متنسکين يهودي و زهدفروشان بودائي، گنوسي، عرفان سرخ پوستي، و کمي اين طرفتر و نزديکِ تاريخ، عرفانهاي به روز شده اصطلاحاً کاذب عصر تکنولوژي و… حال چه تفاوتي بين اين عرفانهاي به اصطلاح کاذب امروزي و عرفان = تصوف اسلامي شده ديروزي وجود دارد؟ بايداز مدعيان «عرفان = تصوف» و مأنوسان به شطحيات استمداد جست!

تصوف = عرفان؛ مکتب بشري مستقل از اسلام
در چند سطر قبل گفته آمد که محقق تاريخ با مسلکي رو به رو است که واضح و روشن نيست، اما متفکران در عرصه علم ميتوانند تصوف را مکتب و آئيني، داراي موجوديت، شخصيت، هيأت مخصوص، سيستم و اصول و قواعد، تأليفات و کتب، و همينگونه رهبران، رجال، بزرگان، خادمان و پشتيبانان مالي، با تظاهر به «شعار ترک دنيا» تصور کنند، همچنان که مدعيان «عرفان = تصوف» اين کار را خواستهاند انجام دهند.
نکته قابل تأمل اين است همانگونه که اهل تفلسف، «عقل و تعقل» را به نفع فلسفه مصادره کردهاند، اهل تصوف و عرفان نيز کلمه «زهد و پارسائي» الهي را غارت نمودهاند و با همين غارت دوسويه، از جانب «فلسفه و عرفان » چوب حراج به دين توحيدي اسلام زدهاند.  لازم نيست راه درازي برويم، در داستان رو به رو شدن ابوعلي سينا و ابوسعيد ابوالخير، چنان که از زبان خودشان گفته آمده: آنچه را ابن سينا با فلسفه دريافته بود همان را ابوالخير با کشف ميبيند و بالعکس، در نتيجه تناسب و تساوي بين اين دو جريان «عرفان» و «فلسفه» به طور کامل نمايان است (جبهه واحد).
سر آخر! شيخ اکبر«محي الدين عربي» باهوش و نابغه، جسور و گستاخ (م638) براي تکميل وحدت وجود، خوابي تاريخ دار و استاندارد با تمام لوازم و ملزومات براي مسلمانان در ناحيه دمشق ديد که دهه آخر ماه محرم سال627 پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله در حالي که کتاب «فصوص الحکم» را به دستش ميداد او ـ ابن عربي ـ را مأمور به ابلاغ آن بدون زياده و نقصان به مردم کرده است!!
لطيفه جالب اينکه از شارحان فصوص الحکم، اين کتاب ارسالي از جانب پيامبرصلي الله عليه و اله «ما ينطق عن الهوي» را ناقص دانسته ـ و با تمثيلي ناقص اين کتاب را به قرآن ـ بري از هر گونه نقص و زياده ـ تشبيه و يک فص به نام فص فاطميه عليها السلام به فصهاي آن اضافه ميکند به اين دليل که در قرآن از زنان نام برده شده و در اين کتاب اين فص اضافه شد تا نقصان کتاب رسول الهي! (فصوص الحکم) جبران شود. حال سؤال اينکه آيا رسول اعظم الهي صلي الله عليه و اله واقعا اين قدر به دور و نا آشنا به قرآن بوده است که عارف مسلکي به او تذکر بدهد؟ و خوشا به حال ما و بنازم به اين عارفان نکتهسنج که موي را از ماست ميکشند! و چه باصفا هستند شارحان و حاشيهنگاران اين کتاب مقدس! که با نيات صادقه و قلوب طاهره با ابراز چه احساساتي ، واقعا تصور فرمودهاند که براي برداشتن اين کتاب بايد طهارت ذاتي داشت و براي مقدمه طهارت ذات و درون، وضو هم بايد گرفت و قبل از طلوع فجر صادق تعليمش داد تا به عرفان کامل و همآغوشي با خداي ـ معاذ الله ـ رسيد (لقا و فنا)!

اجمالي از تاريخ تصوف در اسلام
محقق و متتبع در تاريخ اسلام، در صفحات تاريک اواخر قرن دوم هجري با بدعت زيرکانهاي برخورد ميکند که داشت به رسميت ميرسيد. «در اواخر زمان بني اميه شخصي به نام «عثمان بن شريک کوفي» که به «ابوهاشم کوفي» (م161) مشهور بود پيدا شد و مانند رهبانان، جامههاي پشمينه درشت ميپوشيد و شيخ شام محسوب ميشد و بسان نصاري به حلول و اتحاد قائل شد. او در ظاهر امر، جبري و در باطن ملحد و دهري بود و مرادش از وضع اين مذهب آن بود که دين اسلام را به هم بزند» .
ابوهاشم کوفي اولين خانقاه را تأسيس کرده است و شايد به همين دليل او را به عنوان اولين صوفي در تاريخ اسلام ميشناسند وگرنه قبل از او به اندک زماني صوفيان و عارفاني از زن و مرد زندگي ميکردهاند.
مرحوم داود الهامي «محقق و نويسنده معاصر»، از قول «کيوان قزويني» ملقب به منصور علي شاه که خود مدتها از سران مشايخ گنابادي بوده ـ مدت هفده سال منصب داشت و سپس پشيمان شد و از آنها بيزاري جست و کتابها در بطلان آنها تأليف کرد ـ نقل ميکند: «اولين کسي که زير بار اين ننگ و بدعت رفت، ابوهاشم کوفي بود که رنجها به خود داده تا عراده صوفي راه افتاد.» امام صادق عليه السلام درباره او ميفرمايد: «ابوهاشم جداً فاسد العقيده است او مذهبي را اختراع کرد که به آن تصوف گفته ميشود و آن را قرارگاهي به عقيده ناپاک خود ساخت! إنه كان فاسد العقيده جدا، و هو الذي ابتدع مذهبا يقال له: التصوف، و جعله مقرّا لعقيدته الخبيثة».
علامه متبحر ملا حبيب الله خوئي قدس سره در شرح نهج البلاغه مي نویسد: «در روايت با سند ديگري حضرت فرمودند: ابوهاشم مذهبي اختراع کرد… وآن را مفرّ و گريزگاهي براي عقيده ناپاک خود و اکثر ملحدان و بيدينان قرار داد تا سپري براي عقائد باطلشان باشد! ».
قبل از آن تاريخ، نام و يادي از اين جريان فکري و عقيدتي خاص در ميان مسلمانان نبود. از اينجا ميتوان نتيجه گرفت که در زمان رسول گرامي صلي الله عليه و آله اين نام و برنامه طراحي شده نبوده است تا عصر امام صادق عليه السلام.
و اين حقيقتي است که مورخان و حتي مؤلفان خود صوفيه نيز بدان اعتراف کرده و نوشتهاند: «تا آن زمان نامي از تصوف و صوفيگري نبوده و کساني که به دين بسيار علاقه نشان ميدادند «عباد» و «زهاد» خوانده ميشدند تا اينکه در زمان امام صادق عليه السلام اسم صوفي و صوفيگري پيدا شده و عدهاي از خواص اهل سنت، نام صوفي را بر خود نهادند».
پس اين که برخي از شيفتگان و مفتونان «تصوف و عرفان» براي اصالت دادن به آن، تلاش ميکنند تا پيشينه و قدمتي به بلنداي تاريخ اسلام بيابند تلاش بيثمري است و اين که در متون عرفاني ادعا شده که در زمان نبي گرامي اسلام صلي الله عليه و اله، اهل صفه و صحابه خاص و مومنين راستيني مانند سلمان و اباذر و غيره… ، جزو اولين بزرگان صوفيه بودهاند ادعاي بدون دليل و کذب محض است. و از اينجا نيز مي توان استفاده کرد که ادعاي برخي از مستشرقين ـ گذشته از نيت ناخالصشان ـ  مبني بر اين که «تشيع واقعي همان تصوف است و به نحو متقابل، تصوف اصيل و راستين چيزي به جز تشيع نتواند بود»  کاملا واهي و بياساس است.
چگونه ميتوان اين دار و دسته خائن به دين توحيدي را، با تشيع مطابق دانست در حالي که امامان معصوم عليهم السلام شيعيان را از نزديک شدن به اين مذهب خاص بر حذر داشتهاند.
امام هادي عليه السلام هنگامي که صوفيان را مشاهده فرمود که وارد مسجد النبي صلي الله عليه و اله و به گفتن کلمه اخلاص و تهليل (لا اله الا الله) مشغول شدند، فرمودند: «به اين حيلهگرانِ جانشين شيطان اهتمام و التفاتي نداشته باشيد، اين گروه قواعد و اصول دين را تخريب کردهاند، زهد رياکارانه آنها رژيمي جسماني است، و تهجد و شب زندهداري آنان براي شکار و صيد مردمان عوام، گرسنگي آنها براي سوار شدن و گرفتن افسار بيخردان است، «لا اله الا الله» نميگويند مگر براي فريب مردم، کم غذا خوردن آنها فقط براي پر کردن کشکول و قدح، و تاريکتر کردن فضاي گمراهي، و ربودن قلوب افراد کم ظرفيتِ خسته ميباشد، با مردم درباره محبت و دوستي خدا حرف ميزنند اما با گمراهيشان مردم را به چاه ضلالت مياندازند، وِردگوئي آنان، کف و سوت زدن و رقاصي، ذکر آنها، آوازهخواني و غناي طربانگيز است، فقط افراد نادان به اين گروه معتقد شده و تبعيت مينمايند اگر کسي به زيارت مرده و زنده اينها برود مانند اين است که به زيارت شيطان رفته و بت پرستي کرده و کمک کننده به آنان، معاون يزيد و معاويه و ابي سفيان است! ».
اشتهار و رواج مذهب و آييني مانند «تصوف = عرفان» که مقدسات دين اسلام را به بازي گرفته بود، ميتواند روحيه آن عصر را به ما نشان دهد. فرهنگي وارداتي با معارفي ناشناخته، عليرغم سخنان پر طمطراق عرفا، ياد داده بود که چگونه بايد سنن و آداب و اصول عقيدتي مسلمان را ريشخند کرد.
گسترش انديشه و فکر عرفاني، مرزهاي ميان «کفر و ايمان» را امحا و از بين برد. برخورد عارفان با واژه «عذاب جهنم» و تأويل آن به «عذب و گوارائي» و قس علي هذا… ، ميتواند نقطه شروع يک مطالعه براي درک ماهيت اين مدعيان سخن پراکن عاشق پيشه باشد.
«شيخ عزيز نسفي» که خود از اکابر مشايخ عارفان است در کتاب «تصفية القلوب» ميگويد: «اي درويش! اگر به نظر تحقيق در حال پيران و مريدان روزگار بنگري، به يقين بداني که شياطين عصرند، در دکانهاي مکر و تلبيس نشسته، و نام ملوک و سلاطين فقر بر خود بسته، اشقياء لباس اتقياء پوشيده، و در تسخير انعام بيافسار و لجام کوشيده، مردودان به رنگ مقبولان برآمده، و هر يک به طريقي از در حيلتگري و ابلهفريبي درآمده، غولان راه دين، خود را در چشم کورباطنان ظاهربين به صورت ارباب يقين نموده و دلهاي سفها را به ذکر جَلي و جامه عسلي به صد گونه دغلي ربوده.
شعار ايشان فتنه و فساد، و دثار ايشان زندقه و الحاد، دين ايشان بدعت و بيـنمازي، آئين ايشان چرخ و رقص و بازي…، پيشه ايشان عشق بازي…، و شيوه ايشان گم راه کردن مردم، اسرار ايشان هُمز و لُمز و سرگوشي، و حال ايشان بيخودي نمودن و بيهوشي، همه گرگان ميشينه پوشش، و حريصان زهد فروش، روز و شب در طلب دنيا، و شب و روز در فکر بغرا  و حلوا.
جمعي از جهال به عشوه و تلبيسات اين قوم ضال فريفته شده، بدعت و غوايت و کفر و اباحت را طريقت و حقيقت تصور کردهاند، و از حقايق احکام دين و اسلام بيگانه شده، در پي اين گمراهان افتاده و در تيه ضلالت سرگشته و حيران گشتهاند… ، از علوم دين هيچ بهرهاي ندارند، و همگي همت ايشان به لهو و لعب و بازي و طرب مصروف شده، و فسق و فجور را مذهب خود ساختهاند، و ظلم و شرور را آيين خود گردانيده، و با صحبت فساق و فجار انس گرفته، و دنياي مکدر فاني را بهشت خود ساخته، و فرمان خدا و رسول را در پس پشت انداخته، و کمر شاگردي شيطان را در ميان بسته، و بنده نفس و اسير هوي و هوس گشتهاند، و ارباب مناصب قضا؛ ميل به ارتشاء، و اصحاب مجالس تدريس و فتوي، مناقشات خلافي و مجادلات کلامي را علم نام کردهاند، و مزخرفات منطقي و هذيانات فلسفي را وسيله شهرت و جاه خود ساختهاند، و از حقايق علوم دين ـ که از معرفت دقايق اسرار کتاب و سنت است ـ اعراض نمودهاند.
واگر احياناً بعضي از ايشان به علمي غير از علوم شرع و دين پرداختهاند؛ آن را واسطه جاه و رياست ساختهاند، و سبب جمع کردن مال و منال شناخته، نظر از نعيم باقي دوخته، و نائره حب دنيا در دلهاي خويش افروختهاند. پس نفسهاي خويش به ارباب غوايت رغبت کرده، و جانهاي ايشان به باطل مايل شده، به مجالست و مصاحبت اين جماعت راغب گشته، بلکه مريد و معتقد ايشان شده، در امداد و اعانت ايشان سعي و اهتمام نمودهاند، لاجرم اغواي گمراهان مبتدعه در جهان منتشر شده، و اغراي بيدينان زنادقه در عالم قوت گرفته، و انوار احکام دين و حدود اسلام منطفي شده، و ميامن مناهج شريعت محمدي صلي الله عليه و آله روي در اندراس نهاده و اهل الله و ارباب قلوب از ننگ اين تردامنان مسلماننام، و وحشت اين درويشصورتان کافرکام، از نظر خلق متواري گشته، و روي غيرت در پسِ ديوار عزلت آورده، و روزگار در ماتم اين مصيبت به سر برده، والله المستعان علي ما تصفون».
آن دم که از او نور ضياء آيد کو؟     و آن کس که از او رأي جفا نايد کو؟
اسلام شده فسونِ اين مشتي ديو       مردي که از او بوي وفا آيد کو؟
بعد از نقل اين چند کلمه، صاحب کتاب «تسلية الشيعه» در آن رساله [و] «سلوة الشيعه» ـ هر دو ـ ميگويد: «بدان که متصوفه را سخنهاي خوب و گفت و گوهاي مرغوب بسيار است، اکثر مردمان از اين راه به دام ايشان افتادهاند، و ندانستهاند که اصل درستي اعتقاد است، و با فساد آن؛ گفتار و کردار نيکو همه بر باد است. ».

نگاه «تصوف = عرفان» به اسلام
اسلام در نظرگاه تصوف و عرفان بردو لايه است:
1. شريعت، که متضمن کتاب و سنت است.
به گمان متصوفه و عرفا، شريعت ـ که قشر و پوسته ظاهري دين است که چندان بهره و فائدهاي ندارد ـ مخصوص عوام و غير واصلين بوده و به همين جهت عالمان و دانشمندان دين را با استخفاف، «علماي شريعت، رسوم و قشريه» نام نهادهاند.
2.حقيقت، که مقصود ذاتي از دين اسلام همين است و اختصاص به طبقه واصلين از کبار صوفيان و عارفان دارد. وآن امر ديگري است غير از شريعت، و برتر و أعلي از آن است.
آنچه مسلم است، تقسيم دين اسلام محمدي صلي الله عليه و آله به اينگونه، از بدعتهای «عرفان و تصوف» است که به مانند سائر قواعد و مسائل، بر يک مباني استوار است که نه تنها سنخيتي با دين مبين اسلام ندارد بلکه در تعارض جدي با مباني اسلام دارد.
سؤال اساسي اين است: تقسيم ناسازگارِ شريعت و حقيقت از کجاي اسلام استفاده شده است که بعد از آن براي رسيدن از شريعت به حقيقت نياز به طريقتي هم باشد؟ و طريقت چيست؟ آيا اين تقسيم يک تقسيم وارداتي باعث تقسيم در ماهيت اسلام و مسلمانان نخواهد شد؟ و صدها سؤال ديگر…

نگاه پيامبراعظم صلي الله عليه و آله و امامان معصوم عليهم السلام به دين و شریعت
اما در اين ميان آنچه مورد توجه نبوده است خود اسلام و پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله و اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام بوده است. چرا که خود ايشان فرموده اند: «کمترين چيزي که شخص را از اسلام خارج ميکند اين است که رأي و عقيدهاي بر خلاف حق و حقيقت ببيند ولي بر همان رأي باطل شروع کرده و به کار ادامه دهد، سپس اين آيه را تلاوت فرمود: «و كسى كه انكار كند آنچه را بايد به آن ايمان بياورد، اعمال او تباه مى‏گردد»
و نيز از حضرت امام صادق عليه السلام در باره آيه «وَ مَنْ يَكْفُرْ بِالْإِيمانِ فَقَدْ حَبِطَ عَمَلُهُ‏» سوال شد؟ فرمود: ترک عملي که اقرار دارد که از جانب خداست، کسي که نماز را عمداً ترک نمايد، بدون اين که مست و يا علتي بر ترک داشته باشد! ٍ».
«از امام صادق عليه السلام سوال شد از ديني که خداوند سبحان غير از آن را از بندگان نميپذيرد و عذر جاهل ـ کسي که ادعاي نداشتن علم کند ـ را قبول نميکند؟ فرمود: «شهادت بر لا اله الا الله، و اين که محمد صلي الله عليه و آله رسول خداست و نمازهاي پنجگانه را خوانده، و ماه رمضان روزه گرفته، و از جنابت غسل نموده، و به حج بيت الهي رفته، و به همه آنچه که از جانب خداوند سبحان است اقرار کرده و اقتدا به امامت ائمه حق عليهم السلام از خاندان رسالت نمايد! »

عملکرد «عرفان = تصوف»
«در نفحات از شيخ الاسلام نقل شده است که گفت: «من کسي را ميشناسم که به مکه در موسم حج رفت، و به زيارت پير خود ابوالحسن رفت و حج نکرد؛ که زيارت او آميخته به حج نشود.»
«عطار از بايزيد نقل کرده که بايزيد گفت: مردي پيشم آمد و گفت: کجا ميروي؟ گفتم به حج، گفت: چه داري؟ گفتم: دويست درهم، گفت: به من ده که صاحب عيالم و هفت بار گرد من بگرد، حج توست، و از تو قبول کنند، چنان کردم و بازگشتم!»
«عطار در «تذکره» نقل کرده که: «شخصي از مريدان ذوالنون مصري که چهل چلّه داشته بود، و انواع رياضتها کشيده بود؛ نزد او آمد و گفت: که با رياضتها و خدمتها که کرده ام دوست با من سخن نمي گويد، و نظري به من نميکند، و به هيچ برنميگيرد، و از عالم غيب هيچ چيزي بر من کشف نميشود، ذوالنون مصري به او گفت: برو امشب سير بخور و نماز خفتن مکن و بخسب تا بامداد، شايد که دوست اگر با تو به لطف سخن نميگويد؛ به عتاب با تو درآيد.»

منبع: http://www.sematmag.com

 

برچسب ها
نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن