پرسش و پاسخ

پرسش و پاسخ درباره فرقه تصوف

۱-چرا به اهل تصوف ، صوفی گویند؟ 

(معنای لغوی و اصطلاحی تصوف)

دانشوران‌ بر سر مبدأ اشتقاق‌ کلمه‌ی‌ صوفی‌ قیل‌ و قال‌ بسیار می‌کنند.

  1. بعضی‌ می‌گویند صوفیان‌ به‌ واسطه‌ی‌ پاکی‌ (صفا)ی‌ دلشان‌ و به‌ خاطر خلوص‌ عملشان‌ (آثار) ملقب‌ به‌ صوفی‌ شده‌اند. به‌ قول‌ بشر بن‌ حارث‌ «صوفی‌ آن‌ است‌ که‌ دلش‌ نسبت‌ به‌ خدا بی‌ریا (با صفا) باشد». اما اگر بپذیریم‌ که‌ کلمه‌ی‌ صفوی‌ از «صفا» مشتق‌ می‌شود باید صورت‌ درست‌ این‌ کلمه‌ صفوی‌ باشد نه‌ صوفی‌!
  2. گروه‌ دیگری‌ تصور می‌کنند صوفیان‌ از این‌ نظر صوفی‌ نام‌ گرفته‌اند که‌ در حضور خداوند در مرتبه‌ی‌ (صف‌) اول‌ قرار دارند و این‌ بدان‌ سبب‌ است‌ که‌ سیر آرمانهای‌ ایشان‌ و حرکت‌ قلبشان‌ و توقف‌ سر آنها به‌ سوی‌ اوست‌. به‌ هر حال‌ چنانچه‌ کلمه‌ی‌ صوفی‌ به‌ صف‌ (مرتبه‌) راجع‌ باشد ناچار صورت‌ این‌ کلمه‌ صفی‌ خواهد بود نه‌ صوفی‌.
  3. بعضی‌ دیگر گفته‌اند ایشان‌ را از آن‌ جهت‌ صوفی‌ خوانده‌اند که‌ صفاتشان‌ شبیه‌ به‌ صفات‌، اصحاب صُفه‌ است‌ که‌ در زمان‌ پیامبر خدا به‌ سر می‌بردند. اصحاب‌ صفه‌ یار و دیار را ترک‌ می‌گفتند و از خاندان‌ و دوستان‌ دوری‌ می‌گزیدند و از متاع دنیا فقط‌ به‌ اندازه‌ی‌ ضرورت‌ برمی‌داشتند تا بدن‌ عریان‌ خویش‌ را بپوشانند و رنج‌ گرسنگی‌ را التیام‌ بخشند.  اما اگر واژه‌ی‌ صوفی‌ از صفه‌ گرفته‌ شده‌ باشد باید صورت‌ درست‌ آن‌ صفی‌ باشد و نه‌ صوفی‌.
  4. آخرین‌ نظر در این‌ باره‌ آن‌ است‌ که‌ گفته‌اند صوفیان‌ را به‌ خاطر عادتی‌ که‌ به‌ پوشیدن‌ صوف‌ (پشم‌) داشته‌اند صوفی‌ گفته‌اند. در هر حال‌ اگر اشتقاق‌ کلمه‌ صوفی‌ از صوف‌ مورد قبول‌ قرار گیرد، شکل‌ این‌ کلمه‌ درست‌ است‌ و این‌ تغییر از منظر فن‌ اشتقاق‌ صحیح‌ خواهد بود. ابوبکر کلاباذ ی    می‌گوید این‌ کلمه‌ در عین‌ آنکه‌ از واژه‌ی‌ صوف‌ آمده‌ واجد معانی‌ لازم‌ چون‌: اعراض‌ از دنیا، روح‌ را متمایل‌ به‌ جهان‌ دیگر کردن‌، دائم‌ السفر بودن‌، اعراض‌ جستن‌ روح‌ از لذات‌ جسمانی‌، ترک‌ یار و دیار گفتن‌، تهذیب‌ سلوک‌، پالایش‌ دل‌، شرح‌ صدر و استعداد ارشاد نیز هست‌.

 ۲چرا در مسلک صوفیه، سالک به پیر و مرشد نیاز دارد؟

(علت نیاز به مرشد در صوفیه)

در ابتدا رسم‌ بود و اکنون‌ نیز کاملاً معمول‌ است‌ که‌ سالک‌ خود را تحت‌ رهبری‌ و ارشاد یک‌ نفر مرشد روحانی‌ که‌ عنوان‌ معلم‌ وی‌ را دارد و به‌ «شیخ‌» یا «مرشد» و یا «پیر» معروف‌ است‌ قرار دهد. در موارد بسیار این‌ شاگردی‌ متضمن‌ اطاعت‌ مطلق‌ از معلم‌ است‌. زیرا از یکسو آموزگار است‌ که‌ راه‌ رستگاری‌ را می‌شناسد و از طرف‌ دیگر شاگرد تا زمانی‌ که‌ هوا و هوس‌ و بر روی‌ هم‌ نفس‌ خود را تابع‌ اراده‌ی‌ رهبر نکند و بدین‌ وسیله‌ آنها را سرکوب‌ نکند قادر به‌ سلوک‌ نخواهد بود و به‌ قرب‌ الاهی‌ نایل‌ نخواهد آمد. این‌ گروهها مرکب‌ از مردمی‌ بودند که‌ به‌ طور معمول‌ کار روزانه‌ی‌ خود را دنبال‌ می‌کردند و فقط‌ گاه‌گاهی‌ دور یکدیگر جمع‌ می‌شدند و به‌ برگزاری‌ مراسم‌ درویشی‌ می‌پرداختند.

۳ برخی ازفرقه‌های‌ معروف متصوفه‌ در قرن دوم را با ذکر مؤسس آن بنویسید؟

(فرقه شناسی۱)

۱- زیدیه‌: این‌ فرقه‌ از طریق‌ عبدالواحد بن‌ زید (متوفی‌ به‌ سال‌ ۱۷۷ هجری‌) پایه ‌گذاری‌ شد و او خود از مریدان‌ برجسته‌ی‌ حسن‌ بصری‌ بود. آیین‌ این‌ فرقه‌ شامل‌ تجرید و تفرید بود. مفهوم‌ تجرید این‌ است‌ که‌ انسان‌ باید از نظر ظاهر از عوارض‌ حیات‌ دوری‌ جوید و از نظر باطن‌ چشم‌ به‌ پاداش‌ نداشته‌ باشد، یعنی‌ انسان‌ نباید چیزی‌ از عوارض‌ این‌ دنیا را بپذیرد و نه‌ انتظار هیچ‌گونه‌ پاداش‌ موقت‌ یا ابدی‌ داشته‌ باشد، بلکه‌ باید فقط‌ به‌ خاطر خدا و بدون‌ هیچ‌ محرک‌ یا دلیل‌ دیگر، عارفانه‌ سلوک‌  کند.

۲-عجمیه‌: به‌ توسط‌ حبیب‌ عجمی‌ (متوفی‌ به‌ سال‌ ۱۵۶ هجری‌) برقرار گردید. وی‌ از بزرگ‌ترین‌ مریدان‌ حسن‌ بصری‌ بود و تعلیماتش‌ شامل‌ امساک‌ و صبر بود. «امساک‌ وقتی‌ راست‌ آید که‌ دست‌ از تعلقات‌ دنیا تهی‌ و دل‌ از طمع‌ ثروت‌ اندوزی‌ پاک‌ گردد» (جنید). اگر دل‌ از طمع‌ ثروت‌ اندوزی‌ پاک‌ باشد، مال‌ دنیا نمی‌تواند صدمه‌ای‌ به‌ شخص‌ وارد سازد. پیامبر می‌فرماید: «این‌ دنیا در مقابل‌ خداوند ارزش‌ بال‌ مگسی‌ را ندارد»..

۳- طیفوریه‌: از طریق‌ بایزید بسطامی‌ (طیفور بن‌ عیسی‌ بن‌ آدم‌ بن‌ سروشان‌، ۱۶۰-۲۴۰ هجری‌) تأسیس‌ شد. با یزید که‌ ملقب‌ به‌ امام‌ العلما بود، از مریدان‌ و الامقام‌ امام‌ جعفر صادق‌ (ع‌) به‌ شمار می‌رود. تعلیمات‌ عمده‌ی‌ این‌ طریقه‌ حاوی‌ مستی‌ (سکر) (intoxication) و هشیاری‌ (صحو) (sobriety) است‌. جد با یزید مردی‌ زرتشتی‌ بود که‌ با اشتیاق‌ بسیار اسلام‌ آورده‌ بود. بنا به‌ گفته‌ی‌ جنید با یزید از اولیاء اللّه‌ بود. با یزید می‌گوید: «صوفیان‌ در شمار فرزندانی‌ هستند که‌ در حمایت‌ و مراقبت‌ خدا قرا دارند.»

  1. ۴٫ کرخیه‌: این‌ طریقه‌ به‌ همت‌ معروف‌ کرخی‌ (متوفی‌ به‌ سال‌ ۲۰۰هجری‌) پی‌ریزی‌ شد. پدر معروف‌، زرتشتی‌ بود؛ معروف‌ از پیش‌ پدر و مادر فرار کرد و در خدمت‌ علی‌ بن‌ موسی‌ الرضا(ع‌) شرف‌ حضور پیدا کرد و به‌ دین‌ اسلام‌ مشرف‌ شد. معروف‌ را از دانشوران‌ بزرگ‌ و یکی‌ از صوفیان‌ برجسته‌ و بلند پایه‌ به‌ شمار می‌آورند. وی‌ از جمله‌ شاگردان‌ و مریدان‌ درخشان‌ اما علی‌ بن‌ موسی‌ الرضا(ع‌) بود که‌ مورد لطف‌ و محبت‌ امام‌ قرار داشت‌ و امام‌ در راه‌ تربیتش‌ متحمل‌ رنجهای‌ فراوان‌ گردید. به‌ توسط‌ معروف‌ بود که‌ شش‌ مسلک‌ مهم‌ صوفی‌ متجلی‌ گردیدند.

معروف‌ کرخی‌ معتقد است‌ که‌ اساس‌ تقوی‌ پرهیز از منهیات‌ و دوری‌ از تمنیات‌ نفس‌ است‌. هر قدر از این‌ دو اجتناب‌ ورزیم‌ به‌ ایقان‌ و اطمینان‌ بیشتر نایل‌ خواهیم‌ شد.

۴- برخی ازفرقه‌های‌ معروف متصوفه‌ در قرن سوم به بعد را با ذکر مؤسس آن بنویسید؟

(فرقه شناسی ۲)

۱- سقطیه‌: این‌ طریقه‌ به‌ وسیله‌ی‌ سری‌ سقطی‌ (ابوالحسن‌ سری‌ بن‌ مغلس‌ سقطی‌، متوفی‌ به‌ سال‌ ۲۵۳ هجری‌) به‌ وجود آمد. وی‌ از مریدان‌ بزرگ‌ معروف‌ کرخی‌ و شیخ‌ جنید بغدادی‌ به‌ شمار می‌رفت‌. آیین‌ مهم‌ این‌ طریقه‌ عبارت‌ از آیین‌ ذکر است‌. ذکر حقیقی‌ متضمن‌ از یاد بردن‌ همه‌ چیز جز خدای‌ واحدی‌ که‌ او را ذکر می‌کنیم‌، می‌باشد.

در قرآن‌ آمده‌ است‌: «و خدای‌ را لحظه‌ای‌ فراموش‌ مکن‌». (۵۳) یعنی‌ چون‌ غیر خدا را از یاد بردی‌، بدین‌ روی‌ خدا را به‌ یاد آورده‌ای‌. پیامبر(ص‌) فرمود: «مردم‌ موحد بر دیگران‌ برتری‌ دارند و چون‌ از او پرسیدند، موحدان‌ چه‌ کسانی‌ هستند جواب‌ داد، مردان‌ و زنانی‌ که‌ خدا را بسیار می‌خوانند و دائم‌ به‌ یاد او هستند. موحد کسی‌ است‌ که‌ در خلوت‌ به‌ روی‌ غیربسته‌ است‌. (۵۴)

۲- جنیدیه‌: این‌ طریقه‌ به‌ توسط‌ جنید بغدادی‌ (متوفی‌ به‌ سال‌ ۲۹۷ هجری‌) تأسیس‌ شد. وی‌ به‌ لقب‌ طاووس‌ عارفان‌ یا طاووس‌ العلما ملقب‌ گردید و اولین‌ صوفی‌ بزرگی‌ است‌ که‌ تعلیمات‌ باطنی‌ تصوف‌ را ثبت‌ و تنظیم‌ کرده‌ است‌. جنید خود از مریدان‌ سری‌ سقطی‌ به‌ شمار می‌رفت‌.

از جنید پرسیدند عارف‌ کیست‌؟ جواب‌ داد رنگ‌ آب‌ رنگ‌ ظرف‌ است‌. (۵۵) و منظورش‌ این‌ بود که‌ در هر حال‌ عارف‌ آنچه‌ را شایسته‌تر است‌ دنبال‌ می‌کند؛ حالات‌ عارف‌ مختلف‌ است‌ و از این‌رو صوفی‌ را «ابن‌الوقت‌» خوانند. تعلمیات‌ باطنی‌ جنید براساس‌ صحو (هشیاری‌) و عشق‌ قرار داشتند و بنا بر این‌، عمل‌ جنید تأمل‌ و تدبر بود. جنید سکر یا مستی‌ را رد می‌کرد و می‌گفت‌ ما به‌ مردمی‌ که‌ منطقی‌ و وثیق‌ نیستند نیاز نداریم‌. موافق‌ سخن‌ این‌ صوفی‌ بزرگ‌، عارفان‌ در حالت‌ وجد در حضور خدا قرار می‌گیرند، اما وجد ناپایدار و معرفت‌ ثابت‌ و پایدار است‌. (۵۶)

در اینجا، ما حتی‌ نمی‌توانیم‌ شرح‌ کوتاهی‌ از تعلیمات‌ سایر فرقه‌های‌ چهارده‌ گانه‌ی‌ صوفی‌ که‌ در بالا مذکور افتاد به‌ دست‌ دهیم‌ و فقط‌ در اینجا به‌ ذکر نام‌ آنها قناعت‌ می‌ورزیم‌:

۳- هبیریه‌: به‌ وسیله‌ی‌ هبیره‌ی‌ بصری‌ (متوفی‌ به‌ سال‌ ۲۸۷ هجری‌) بنیاد نهاده‌ شد.

۴- چشتیه‌: به‌ توسط‌ خواجه‌ی‌ دینوری‌ (متوفی‌ به‌ سال‌ ۲۹۹ هجری‌) تأسیس‌ گردید.

۵- کازرونیه‌: به‌ توسط‌ ابواسحق‌ کازرونی‌ شیخ‌ ابواسحق‌ ابراهیم‌ بن‌ شهریار کازرونی‌، مشهور به‌ شیخ‌ مرشد  (متوفی‌ به‌ سال‌ ۴۲۶ هجری‌) دایر گردید.

۶- طوسیه‌: به‌ وسیله‌ی‌ ضیاء الدین‌ طوسی‌ (متوفی‌ به‌ سال‌ ۵۶۰ هجری‌) به‌ وجود آمد.

۷- قادریه: ولی‌ وصوفی‌ بزرگ‌، شیخ‌ عبدالقادر جیلانی‌ (متوفی‌ به‌ سال‌ ۵۶۱ هجری‌) ‌ مسلک‌ معروف‌ قادریه‌ را پی‌ریزی‌ کرد.

۸- سهروردیه‌: به‌ وسیله‌ی‌ ضیاءالدین‌ ابونجیب‌ سهروردی‌ (متوفی‌ به‌ سال‌ ۵۶۳ هجری‌) پدید آمد.

۹- فردوسیه‌: به‌ توسط‌ نجم‌الدین‌ کبری‌ (متوفی‌ به‌ سال‌ ۶۱۸ هجری‌) قوام‌ یافت‌.

۵- نقش محی‌ الدین‌ ابن‌ عربی‌ در احیا عرفان و تصوف چقدر بوده است؟

(محی الدین عربی۱)

تصوف‌ در قرن‌ هفتم‌ هجری‌ در اسپانیا ظاهر گردید. به‌ نظر می‌رسد که‌ اولین‌ صوفی‌ اسپانیایی‌، شیخ‌ محی‌ الدین‌ محمد بن‌ علی‌ (۱۱۶۵-۱۲۴۰ مسیحی‌) بوده‌ است‌ که‌ معمولاً به‌ ابن‌العربی‌ (مخصوصاً در شرق‌) و همچنین‌ شیخ‌الاکبر شهرت‌ دارد. وی‌ به‌ تمام‌ آسیا سفر کرد و در دمشق‌ در گذشت‌. ادوارد براون‌ می‌گوید: «هیچ‌ متصوف‌ اسلامی‌ مگر جلال‌ الدین‌ بلخی‌ در اشتهار و نفوذ و پرباری‌ و پیچیدگی‌ بیان‌ بر شیخ‌ محی‌ الدین‌ برتری‌ نداشته‌ است‌.» تعلیمات‌ و کلمات‌ قصار او یگانه‌ منبع‌ پر ارزش‌ الهام‌ عملی‌ صوفیان‌ وحدت‌گرای‌، که‌ پس‌ از او در کشورهای‌ عربی‌ زبان‌ و یا ایران‌ به‌ وجود آمدند، به‌ شمار رفته‌ است‌. حتی‌ بعضی‌ بر آنند که‌ جلال‌ الدین‌ بلخی‌ نفوذ و شهرتش‌ را مدیون‌ حضور در جلسات‌ درس‌ صدرالدین‌ قونوی‌ است‌ که‌ درباره‌ی‌ فصوص‌ الحکم‌ ابن‌العربی‌ بحث‌ و تدریس‌ می‌کرده‌ است‌. عراقی‌ (متوفی‌ به‌ سال‌ ۶۸۶ هجری‌)، جامی‌ (متوفی‌ به‌ سال‌ ۸۹۸ هجری‌)، عبدالکریم‌ جیلانی‌ (متوفی‌ به‌ سال‌ ۸۳۲ هجری‌)، شبستری‌ (متوفی‌ ۷۲۰ هجری‌) کمال‌ الدین‌ عبدالرزاق‌ کاشانی‌ (متوفی‌ به‌ سال‌ ۷۳۶ هجری‌ و بسیاری‌ رجال‌ دانشمند دیگر در میان‌ صوفیان‌ هستند که‌ عقاید و تعلیماتشان‌، اصطلاحات‌ و طرز تفکرشان‌، مبین‌ این‌ است‌ که‌ از آثار ابن‌عربی‌ یا آثار شاگردان‌ و مریدانش‌ تأثیر برداشته‌اند.

ابن‌ عربی‌ مؤسس‌ فرقه‌ی‌ وجودیه‌ بود؛ این‌ فرقه‌ نظریه‌ی‌ تجلی‌ یا صدور الاهی‌ را تعلیم‌ می‌کرد. از تعلیمات‌ او چنین‌ برمی‌آید که‌ حقیقت‌ در مراحل‌ پایین‌تر، بدون‌ اینکه‌ کمبودی‌ در مراحل‌ بالاتر رخ‌ دهد متجلی‌ شده‌ است‌ و تمام‌ تجلیات‌ (اعم‌ از ظاهری‌ و باطنی‌) به‌ لحاظ‌ ماهیتی‌ ماهیتند و به‌ لحاظ‌ وجودی‌ وجودند. وی‌ همچنین‌ در تعلیمات‌ خود تأکید می‌کند که‌ اسماء خدا و صفات‌ خدا در شمار ذواتند که‌ در مراحل‌ پایین‌ معرفت‌ از یکدیگر متمایز می‌گردند.

۶- راههای فریب و شبهه افکنی در ذهن افراد توسط متصوفه  را بنویسید؟

(راههای تبلیغ صوفیه)

استفاده گزینشی از سخنان علماء

از فعالیت های متصوفه برای فریب افراد و شبهه افکنی در ذهن افراد ، استفاده گزینشی از کلام دو پهلو و یا چند جانبه علماء و بزرگان تشیع ، در اثبات دعاوی خویش است. مانند استفاده از کلمه صوفی ، که در کلام و کتب برخی از بزرگان آمده است . بر هیچ فرد آگاهی پوشیده نیست که کلمه صوفی یک مشترک لفظی است که در ادبیات عرفانی معانی متفاوتی دارد. یا مانند کلمه مولی که در ادبیات تشیع یک مشترک لفظی است که دارای معانی و مصادیق متفاوت است مانند ( خداوند ، حضرت علی (ع) ، فردی که عبدی (غلامی) را مالک است ، استاد و … ) حال ما بگوئیم هر کجا که لفظ مولی آمد بگوئیم فقط خداست در این صورت وقتی ما می گویم مولی امیرالمومنین ، یعنی امیرالمومنین خدای ماست یا اینکه بگوئیم هر جا لفظ مولی آمد بگوئیم خدا نیست بلکه منظور حضرت علی (ع) است که باز هم ، با تعبیرات غلط مواجه می شویم بلکه باید مشترک لفظی را نسبت مقتضای حال متکلم و مقتضای حال مخاطبش و مفهوم کلی کلام متوجه شد. حال افرادی که اهل فن و تحقیق نباشند به راحتی فریب خواهند خورد ، زیرا هر کجا که لفظ صوفی ببیند گمان می کند که منظور همین دراویش  هستند. از این نوع کلمات و جملات چند جانبه در سخن بزرگان بسیار است .

تهمت درویش (صوفی) بودن به بزرگان

تهمت دروغین صوفی و درویش بودن به بزرگان از فقهاء و علما جهان تشیع مانند حضرت امام خمینی (ره) ، حضرت علامه طباطبائی (ره) ، و دیگر بزرگان جهان تشیع مانند شهید اول و شهید ثانی که عقاید و مرام و مشی سلوکی این عزیزان زمین تا آسمان با این فرقه تفاوت دارد . که دلیل بر این مدعی خود را بعضی سخنان این بزرگان که برای افرادی که در باب عرفان و فلسفه اسلامی اطلاعی ندارند و ممکن است دو پهلو باشد  قرار می دهند. که نتوانند منظور آن بزرگان را به صورت صحیح متوجه شوند تا اینکه شیادان و صیادان این فرقه  مرام باطل خود را منظور آن بزرگان جلوه دهند و شیوه سلوکی آن بزرگان را مطابق و پیرو شیوه سلوکی باطل خود جلوه دهند. البته بسیاری از ادعاهای دراویش فقط صرف ادعا می باشد و هیچگاه دلیل صحیحی علمی برای مدعای خود بیان نکرده اند

۷- آیا متصوفه ولایت فقیه را قبول دارند یا خیر؟

(ولی فقیه۱)

سلسله گنابادی نیز مانند غالب دیگر فرقه های دراویش ، خود را در ظاهر ملتزم به ولایت فقیه می دانند و در خانقاه امیر سلیمانی ها عکس حضرت امام و آیت الله خامنه ای را نصب نموده اند.  ولی در عمل هیچگونه التزامی به اصل ولایت فقیه ندارند . به فقرا خود میگویند که کتاب مصباح الهدایه را بخوان ولی نمی گویند کتاب ولایت فقیه امام خمینی را مطالعه کنید زیرا هرجا که به نفع خود باشد را گرفته (استفاده گزینشی)  و مابقی که عقاید باطل آنها را تحت شعاع قرار می دهد ، رها می کنند.

۸- چه کسانی به راحتی جذب فرقه های تصوف در آمده و فقیر (درویش) می شوند؟

(گروندگان به تصوف)

غالب افرادی که جذب این نوع فرقه ها می شوند از نظر اطلاعات علمی در علوم ( فلسفه ، عرفان، حکمت اسلامی ، کلام ، فقه ، علوم حدیث ، درایه ، رجال ، علم لغت و … ) بی اطلاع بوده ، برای همین وقتی در کتابی که به آنها توصیه می شود  ، مراجعه می کنند هیچ گونه برداشت صحیحی نمی توانند داشته باشند و خود این بی اطلاعی و نادانی و عامی بودن پیروان ، خود اصلی ترین ابزار فریب برای بزرگان و مشایخ سلسله می باشد.

مفهوم سخن ما این نیست که همه پیروان این فرقه کم سواد هستند بلکه منظور ما این است که حتی اگر فردی جذب این نوع گروه ها شده و پزشک باشد، نمی توان دلیل بر فهم آن فرد باشد. زیرا این فرد در علم پزشکی دکترا دارد اما در مبانی عرفان اسلامی عامی و بی اطلاع هست  و توانایی تشخیص و تفریق سخنان عرفا را ندارد و حتی سخنان بزرگان و احادیث ائمه معصومین را با برداشت ناقص خود تفسیر می کند.

۹- یک نمونه از مغالطه دراویش برای فریفتن افراد را ذکر کنید؟

(راههای تبلیغ  صوفیه۲)

شاید بسیاری از سخنان قطب و مشایخ سلسله صحیح باشد یا بر فرض بگوئیم ۹۰% کاملا صحیح است همان۱۰% که دارای اشکال است زهر خود را می ریزد. به طور مثال به کلام زیر توجه کنید.

۱-هر فردی در مراحل سیر و سلوک به جایی رسید تحت نظر استادی راه رفته بوده که راه را از بی راه می شناخته. حتی بعضی پیامبران نیز در کنار استادی بوده اند. و هرچه استاد می گفت بدون چون و چرا می پذیرفتند . زیرا به این مرحله رسیده بوده اند که سخن استاد بدون حکمت و مصلحت نیست حتی اگر با نظرات و تفکرات شاگرد نیز تمایز داشته باشد. و دلیل بر این مدعی را در داستان حضرت خضر و موسی برداشت می کنند.

حضرت خضر که دیدش بالاتر از موسی بود سه کار را انجام داد و موسی در هر مرحله ایراد گرفت . چرا موسی ایراد گرفت؟ زیرا دید موسی دنیوی و ظاهری بود اما دید خضر معنوی و باطنی بود و زمانی که موسی مصالح را فهمید قانع شد.

۲-دید پیر نسبت به فقیر دید خضر به موسی است اگر فقیر در مرحله ی برایش سوالی پیش آمد باید بی اعتنایی کند زیرا حتما دلیل و مصلحتی داشته که فقیر متوجه آن نبوده و پیر آن مصلحت را می دانسته است .

با دقت در متن بالا می بینید که سخنان فوق صحیح بوده و هیچ اشکال نمی توان به آن در مرحله اول گرفت . اما در مرحله دوم که دید پیر را مطرح می کند مجال برای فریفتن مرید فراهم می شود و بدون آوردن دلیل، خود را خضر و مرید را موسی تلقی می کند.

۱۰- انواع کشف و کرامت را نام ببرید؟

(کشف و کرامت۱)

کشف و کرامات

در باب کرامت باید گفت که علماء و عرفاء به حق شیعه اذعان کرده اند که مکاشفات و کرامات دو نوع است:

۱- کشف و کرامات الهی     ۲- کشف و کرامات شیطانی

۱۱- کشف و کرامات الهی به جه معناست؟   

(کشف و کرامت۲)

در سیرو سلوک الهی هیچکس به جز خداوند مطرح نیست و نهایت سلوک نیز خداوند است و خود اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام هم وسیله و هادیان راه هستند و همه وسیله برای به خدا رسیدن هستند و هر جا خودشان هدف می شدند و می دیدند که مردم آنها را در کنار و مقابل خداوند می بینند ، با مردم برخورد می کردند که همه ی ما بنده او هستیم و باید خداوند را سبب دانست مانند داستان های بسیاری که در مورد غلات و افرادی که حضرات را در حد خداوند می دانند حضرات معصومین بارها در احادیث و روایات مختلف آنها را مذمت کرده اند.عارف و استاد واقعی شخصی هست که هر زمان که خود مطرح می شوند ،خویشتن را کنار بزند و شاگردانش را متوجه خداوند کند.

۱۲- کشف و کرامات شیطانی به چه معناست؟

(کشف و کرامت۳)

در سیر و سلوک شیطانی، فردی که خود را استاد می نامد، خود را به جای حضرات معصومین می داند و حتی به مرحله ی از گمراهی می رسد که خود را در مرتبه اُلوهیت می بیند و فریب خوردگان را امر به سجده کرده و خود را خدا می خواند. این جا است که باید افراد و شاگردان افرادش متوجه شوند که از مسیر الهی منحرف شده اند. زیرا ائمه معصومین علیهم السلام با آن مقامات معنوی که قابل وصف نیست هیچ موقع این چنین ادعایی نمی کردند و خود را خدا نمی دانستند و و همیشه می گفتند ما عبد الله هستیم. و بعد از اینکه خود را خدا دانستند به شاگردانشان می گویند ما را باید بپرستید و خدمت به قطب را خدمت به الله بدانید در نماز ما را بپرستید.

عارف واقعی همانند جعفر آقا مجتهدی (ره) است که حتی به او التماس دعا می گفتند در جواب می گفت برای چه به من می گویید بروید به حضرات معصومین بگویید و به آنها توسل کنید. جز خداوند نمی دیدند و جز از خداوند صحبت نمی کردند. اما مشایخ متصوفه در غالب زمان ها خود را در مرتبه خداوند می خواندند و مریدان خود را به پرستش و سجده بر خودشان فرا می خواندند.

۱۳- آیا تأثیر اذکار و ریاضاتی که دراویش  تجویز میکنند سبب حق بودن آنهاست؟ 

(ذکر۱)

بر هیچ فرد آگاهی پوشیده نیست که اذکار دارای اثرات مادی و معنوی است. مداومت یا ختم ذکری خود دارای تاثیراتی است. حال روی سخن با دراویش و مشایخ است که در بعضی از موارد به افراد ذکر یا ختم خاصی می دهند و مریدان و فقرا به آن اذکار مداومت می کنند و اثراتی را می بینند و گمان می کنند که آن درویش و آن شیخ صد در صد حق است در صورتی که غافل از اینکه این اثر از طرف ذکر است و سبب الاسباب خداوند است. یا همینطور در باب ریاضات فرد با تحمل ریاضاتی به قدرت و توانایی می رسد و این توانایی به خاطر قدرت پیدا کردن روح انسانی است. مانند مرتاضان هندی که با تحمل ریاضات به قدرت هایی می رسند قدرت هایی که از افراد معمولی خارج است حتی در مواردی قادر هستند که بعضی از بیماری ها را مداوا کنند . حال ما بگوییم او چون توانست بیماری را شفا بدهد پس او حق است. هر کار خارق العاده ای که از قدرت بشر بر نمی آید بگوییم نشانه حق بودن است. مانند داستان سامری و گوساله اش که در قرآن کریم نیز آمده است. که بنی اسرائیل را از پرستش خداوند به پرستش گوساله وادار نمود. داستان هایی که در قرآن ذکر شده هر کدام دارای حکمت است و پیامی برای تمامی انسان ها در تمام طول تاریخ می دهد که مراقب باشید به دامان سامری های زمان گرفتار نشوید.

۱۴- جایگاه دلایل اربعه فقهی شیعه نزد متصوفه  چگونه است؟

(ادله اربعه شیعه)

علما و فقها شیعه راههای اثبات احکام دین را چهار چیز می دانند که عبارتند از:

۱ کتاب (قرآن)

۲ سُنت (حدیث ، فعل ، تقریر معصوم)

۳عقل

۴ اجماع

که تمامی احکام شرعی شیعیان از این چهار دلیل اثبات می شوند. اما متصوفه عملا این چهار دلیل را قبول ندارند. و تمامی احکام و اعمال خود را بدون در نظر گرفتن این چهار دلیل انجام می دهند. مثال سجده کردن بر قطب ، که در سلسله نعمت الهی گنابادی امری شایع و معمول است ، در حالی که سجده بر غیر خداوند با هر نیتی (اعم از پرستش یا غیر پرستش ) حرام است. ولی فقرا و مشایخ این سلسله کاملا نسبت به این موضوع بی اهمیت هستند و اصلا سجده بر قطب را حرام نمی دانند. سجده کردن بر قطب و بسیار مسائل دیگر از این قبیل (مانند نماز خواندن به سمت قطب نه به طرف قبله ، یا نماز خواندن به سمت منزل قطب ،یا نماز خواندن به سمت عکس نورعلی تابنده و … ) نشان می دهد که متصوفه و بالاخص سلسله گنابادی عملا به احکام اسلامی و مبنای احکام اسلامی پایبند نیستند.

۱۵- شرک جلی در تصوف را بررسی کنید؟

(شرک)

در برخی از فرقه های صوفیه عملا و به طور آشکار شرک جلی وجود دارد. آنها عملا قطب را پرستش می کنند و او را خالق خود می دانند. فقرا در مراحل بالای سلوک شیطانی خود قطب را خدا دانسته و او را سبب الاسباب عالم می دانند. در نماز خود قطب را تصور کرده و او را در نماز پرستش می کنند و در سوره حمد خطاب به قطب می خوانند (ایاک نعبد و ایاک نستعین ) یعنی فقط قطب را می پرستم و فقط از او استعانت و کمک می خواهم. به قطب سجده می کنند، به سمت او نماز می خوانند حتی به سمت عکس او نماز می خوانند و…

البته لازم الذکر است که بگوئیم این نوع شرک در فرقه ها و سلسله های مختلف قوت و ضعف دارد. و یا به عنوان سِر داده می شود و فقرای مبتدی شاید با ده یا پانزده سال نتوانند متوجه شد.

۱۶- نظر متصوفه در مورد دین وسیاست جیست؟

(دین و سیاست)

متصوفه بر این عقیده هستند که دین از سیاست جداست و درویشی با سیاست بیگانه است. که این کلام از زمان خلافت امویان رواج یافت و در قرون بعدی و با ظهور متصوفه (در قرن دوم هجری) تقویت یافت. حال سوال ما از متصوفه این است که اگر شما مقتدایی خود را علی بن ابی طالب (ع) می دانید پس چرا اینگونه سخن می گوید حضرت امیرالمومنین (ع) در تمام عرصه های سیاسی زمان خود حضور داشت و حتی مدتی منصب ظاهری خلافت را نیز قبول کرد. و در تمام آن بیست و پنج سال که می گویند خانه نشین بود بسیاری از مشکلات آن زمان حکومت اسلامی را رفع کرد. همینطور دیگر جانشینان ایشان از امام حسن مجتبی (ع) گرفته وبعد از ایشان امام حسین (ع) و واقعه کربلا که همه جنبه سیاسی داشت و همینطور تا زمان مولانا صاحب الزمان (عج) این امر ادامه دارد.

ما مسلمانان بر این عقیده هستیم که خداوند حکیم است و بنابر حکمت باید برنامه ای که برای زندگی بشر قرار می دهد از هر جهت کامل باشد والا حکمت الهی زیر سوال می رود پس اسلام ، که ما مدعی هستیم دین کامل است، صد در صد باید در مورد مسائل سیاسی نیز برنامه ای داشته باشد که همینطور هم است. اگر قرار بود دین از سیاست جدا بود پیامبر برای چه حکومت اسلامی تشکیل داد و جنگ های فراوانی کرد امیرالمومنین (ع) در زمان خلافتش برای چه این همه جنگ کرد برای چه حضرت امام حسین (ع) قیام کرد برای چه خون خود و یارانش را هدر داد و … مسلماً متصوفه که ادعای جدایی دین از سیاست را دارند نمی توانند جواب درستی به اینگونه مسائل بدهند و در این مواقع به توجیه و تاویل مسائل می پردازند.

لازم به ذکر است متصوفه در زمانی که قدرت لازم را نداشته باشند بیشتر به اینگونه سخنان روی می آورند اما در زمانی که از قدرت لازم برخوردار باشند نظرشان در مورد مسائل سیاسی عوض می شود مانند صفی الدین اردبیلی و جانشینانش که حتی بدنبال حاکمیت نیز بوده اند. در زمان ما نیز این چنین است اگر روزی متصوفه قدرت پیدا کنند که با حکومت مقابله کنند بدون شک چنین کاری را خواهند کرد.

۱۷- شریعت و طریقت در نزد اهل تصوف را بیان کنید؟

(شریعت و طریقت۱)

متصوفه بر این عقیده هستند که دین به دو قسمت شریعت و طریقت تقسیم می شود. احکام اسلام جزء شریعت است و پوسته و ظاهر دین است و اصل دین و باطن دین طریقت هست. و نیز بر این عقیده اند که به جزء مشایخ متصوفه که اسلام شناسان واقعی هستند مابقی جاهل هستند و هیچ مطلبی از دین متوجه نمی شوند. به غیر از متصوفه کسی به مقامات عرفانی نمی رسد. خدا شناسی و عرفان را مختص متصوفه می دانند. خود را متصوفه و مابقی را متشرعه می نامند. خود را عالِم و متشرعه را جاهل می خوانند.  سخنان آنان با دلایل عقلی و نقلی به راحت طرد می گردد. که حتی نیاز نیست که دلایلی بر رد آن بیاوریم. زیرا کسی که کمی با اسلام آشنایی داشته باشد می فهمد که در اسلام دو دستگی وجود ندارد. پیامبر گرامی اسلام که بالاترین فرد بشر بود خود را عامل به قوانین اسلام می دانست . او را صاحب شریعت می دانند و هیچ زمان در تاریخ بوجود آمدن اسلام ، حرفی از دوگانگی در دین نبوده است. بلکه به نظر علماء شیعه طریقت اسلام درون شریعت است که همانا هر مسلمانی به شرع مقدس اسلام عمل کند در طریقت است. البته در سخنان بعضی از علما و عرفاء نیز حرفی از طریقت آمده است اما معنای طریقت در نزد آنها کاملا متفاوت با طریقت در نزد صوفیه می باشد.

۱۸- چگونه علوم غریبه انگیزه ای  برای راه یابی افراد به خانقاه  می باشد؟

(راه های تبلیغ صوفیه۳)

یک دیگر از عوامل فریب و جذب افراد به سوی درویشگری بحث شگفت انگیز سحر و جادو و تسخیر جن و … است. بسیاری از افرادی که جذب فرقه های درویشی می شوند به علت علاقه به مسائل غیبی و علوم غریبه واراد سلاسل و فرقه های درویشی می شوند زیرا از گذشته چنین مرسوم بوده که دراویش بر علوم غریبه (کیمیا ، لیمیا ، هیمیا ، سیمیا ، ریمیا) و جفر و رمل و … مسلط بوده اند و این علوم را می توان در میان آنان پیدا کرد. بدیهی است که غالب افراد به علوم ماوراءالطبیعه و غیبی علاقه و انگیزه دارد و طالب است در مورد این امور اطلاعات کسب کند. بسیاری از افرادی که درویش شده اند از روی همین علاقه بوده است . حال فرد جوانی انگیزه کسب علوم غریبه را دارد کجا باید بیابد ؟ آیا راهی جز خانقاه و یا کتب خطی پیش روی اوست . علاقه به تسخیر جن و تسخیر روح ، بخت گشایی ، گشایش حاجات ، هفتاد دو دیو و … همه و همه در فکر جوان مشتاق به اینگونه مسائل وجود دارد.

کتاب خطی علوم غریبه پیدا می کند . کتاب بدون استاد که نمی شود . استاد کجاست ؟ چگونه می توان پیدا کرد؟ خانقاه یا درویش یا پیر کدامیک ؟ اینگونه افکار باعث می شود که فرد در مورد درویشی جستجو کند و به دنبال استاد بگردد. حال اگر با درویشی روبرو شود چه اتفاقی می افتد . فرد کم اطلاع هست در همه مسائل چه علوم غریبه چه عرفان چه کشف و کرامات . حال هر چه درویش به او بگوید این فرد می پذیرد. چون فرد به این مسائل شوق دارد. حال اگر آن درویش واقعا بر این امور اندکی آگاه باشد و به طرف مقابل آموزش بدهد . شوق فرد بیشتر شده و به مرحله ای می رسد که مرید و شاگرد درویش شده و او را می ستاید. سخنان درویش را حق گرفته و مابقی را دروغگو یا منحرف و نادان فرض می کند . حال این فرد که اینگونه جذب درویشی شده خودش می شود یک عامل تبلیغ برای درویشگری و افراد ناآگاه دیگر مانند خود را نیز به این طریق به درویشی متمایل می کند. دادن اذکار و اوراد و ختومات به افراد نیز توسط دراویش از جمله همینگونه امور است.

ولی از نظر بزرگان دین ما اینگونه امور ماورائی اگر چه جذابیت دارند ولی ارزش معرفتی و دینی ندارد و چه بسا افراد لامذهب و کافر هم دارای این چنین قدرتهایی باشند.

۱۹- آیا فرقه ناجیه دراویش هستند؟

(فرقه ناجیه)

این سلسله (نعمت اللهی گنابادی) نیز مانند دیگر فرقه های متصوفه خود را فرقه ناجیه می داند و داعیه این را دارند که تنها راهی که از اسلام واقعی باقی مانده، آنها هستند. سیر سلوک را مختص خود دانسته و بقیه ی شیعیان همه راه را به خطا رفته اند . اگر قرار است فردی به مرحله ای از مراحل معنوی برسد فقط از راه و مسیر آنها باید برسد. در حالی که این فرقه عمری را زیر پرچم استکبار جهانی و رژیم طاغوت (پهلوی) سپری کرده . و افتخار می کند که دست بوس اربابان ظالم بوده اند(حسین تابنده معروف به رضا علیشاه روابط دوستانه و تنگاتنگی با دربار ستمشاهی بهلوی داشت، قبل از انقلاب بارها به دیدار محمدرضا پهلوی می رفت و در هر دیدار به او تعظیم می کرد ، که اسناد و تصاویر آن موجود است. ) . چطور فرقه ناجیه هستند در حالی که از طاغوتیان و ظالمان حمایت می کردند و دست بوس آنها بودند.

چگونه پیروان علی (ع) هستند در حالی که دست محمدرضا پهلوی ملعون را می بوسند .

چه فریب خوردگانی که این  ضالین را در امتداد اولیاء خدا می دانند . آیا اولیاء خدا نیز یاور و حامی طاغوت و ظالمان بودند.

در شروع تظاهرات مردم قبل از انقلاب در شهر گناباد ،بعد از تظاهرات مردم بر علیه رژیم وقت ، دراویش گنابادی (به تبعیت از قطب وقتشان حسین تابنده) می آمدند و بر حمایت رژیم طاغوت پهلوی شعار می دادند و تظاهرات ساختگی در حمایت شاه براه می انداختند و شعار جاوید شاه سر می دادند. تا مدت ها بعد از پیروزی انقلاب قطب وقت حسین تابنده مخفی شده بود. تا اینکه به وساطت برادرش نورعلی تابنده که از نزدیکان بازرگان بود حمایت شد و از مخفیگاهش بیرون آمد.

۲۰- آیا در زمان پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله صوفیه وجود داشتند؟

(تاریخ صوفیه۱)

۱-پیامبر اکرم(ص) از پدید آمدن این گروه خبر داده و فرموده است:«لا تقوم الساعهُ علی اُمتی حتی یقوم قومٌ من اُمتی اسمهم الصوفیه لیسوا منی و اِنهم یَحلَقُونَ للذکر و یرفعون أَ صواتَهُم یَظُنُونَ انَهُم علی طریقَتی بل هُم اضَلُّ مِنَ الکُفار وَ هُم ا هلُ النار لَهُم شَهیقُ الحِمارِ؛[ سفینه البحار، ج۲، ص۵۸] روز قیامت بر امتم بر پا نشود تا آنکه قومی از امت من به نام «صوفیه» برخیزند. آن ها از من نیستند و بهره ای از دین ندارند و آن ها برای ذکر دور هم حلقه می زنند و صداهای خود را بلند می کنند به گمان این که بر طریقت و راه من هستند؛ در حالی که آنان از کافران نیز گمراه ترو اهل آتش اند و صدایی دارند مانند عرعر اَلاغ».

از این روایت معلوم می شود که صوفی گری در زمان پیامبر (ص) نبوده و حضرت به عنوان اخبار از غیب  ذکر کرده اند که بعدها چنین فرقه ای در میان امت پیامبر(ص) پیدا خواهند شد و این معجزه، دلیل صحت آن حدیث می باشد. همچنین در این روایت تصریح شده است که آنان بر طریقت پیامبر(ص) نیستند و از کفار نیز گمراه ترند.

۲-پیامبر اکرم(ص) در روایتی از لعن ملائکه بر این گروه خبر داده است؛ آن جا که در اثنای سفارش های خود به «ابوذر» فرمود: «یا اباذر یَکون فی آخر الزمان قوم ُُیلبسون الصُوفَ فی صیفهم و شتائهم یرون الفضل لهم بذالک علی غیرهم اولئک یلعَنُهُم ملائکهُ السماء والأرض؛[ وسائل الشیعه، ج ۱۱، ص۵۰۸] ای اباذر! در آخر الزمان قومی پیدا می شوند که در تابستان و زمستان لباس پشمینه می پوشند و این عمل را برای خود فضیلت و نشانه زهد و پارسایی می دانند. آنان را فرشتگان آسمان و زمین لعن می کنند».

۲۱- پیدایش صوفیه در زمان کدام امام بوده است؟

به سند صحیح از «احمد ابن محمد بزنطی» روایت کرده اند که مردی به امام صادق(ع) عرض کرد: در این زمان قومی پیدا شده اند که به آن ها صوفی می گویند. درباره آن ها چه می فرمایید؟

امام(علیه السلام) در پاسخ فرمود:«انهم أعداؤُنا فمن مال إلیهم فهو منهم و یُحشَرُ معهم و سیکونُ أ قوام یّدعونَ حُبّنا و یمیلون إلیهم ویتشبهون بهم و یلقبون أنفسهم بلقبِهِم ویُأوّلون أ قوالهم ألا فمن مالَ إلیهم فلیس منا و إنا منهم برآءُ و من أنکرهم و ردّ علیهم کان کمن جاهد الکفار بین یدی رسول الله؛[ اثنی عشریه، ص۳۳] آن ها (صوفیان) دشمنان ما هستند، پس هر کس به آن ها میل کند، از آنان است و با آن ها محشور خواهد شد و به زودی کسانی پیدا می شوند  که ادعای محبت ما را می کنند و به ایشان نیز تمایل نشان می دهند، خود را به ایشان تشبیه نموده و لقب آنان را بر خود می گذارند و گفتارشان را تأویل می کنند.بدان که هر کس به ایشان تمایل نشان دهد؛ از ما نیست و ما از او بیزاریم و هر کس آنان را رد کند، مانند کسی است که در حضور پیامبر اکرم  با کفار جهاد کرده است».

از این روایت چند نکته استفاده می شود:

اولاً: تا زمان امام صادق (ع) در میان مسلمانان صوفی نبوده و از آن به بعد پیدا شده است. پس اگر کسی اصحاب پیامبر(ص) یا امیر مؤمنان(ع) را صوفی بنامد، دلیل بر بی اطلاعی او است.

ثانیاً: این خبر کرامتی از امام صادق (ع) است که از ساده لوحان زمان خبر می دهد؛ آنجا که می فرماید: «ادعای محبت ما می کنند و حال آن که به دشمنان ما مایل هستند». که مراد، صوفی های به ظاهر شیعه است که دعوی محبت اهل بیت پیامبر(ص) می نمایند.

ثالثاً: لقب صوفی بر خود می گذارند و طرز رفتار و ظواهر حال خود را به آن ها تشبیه می نمایند.

۲۲- دو مکتب معروف تصوف چیست؟و چه ویژگی هایی داشتند؟

(مکاتب صوفیه۱)

دو مکتب در تصوف به وجود آمد: مکتب عراق و مکتب خراسان.

ویژگی مکتب عراق

صوفیان در مکتب عراق بنیادهای تفکرات غیر اسلامی و آمیزه ای از اعتقادات و رفتارهای عرب قبل از اسلام را مخلوط با اسلام کردند و این گونه جریان عراق را بوجود آوردند.

ویژگی مکتب خراسان

در این مکتب، علاوه بر اعتقادات اسلام، آیین های غیر اسلامی بیشتر نمایان بود. آیین های ایران باستان و نزدیکی با هندوستان و رواج تفکرات هندوئیسم، نقش مؤثری در شکل گیری این مکتب داشت و در مقابل این مکتب، مکتب عراق قد علم کرد و چرخش و سمت تصوف به سوی خراسان آمد و تصوف نظری در خراسان نسبت به عراق رشد بیشتری کرد. گفتنی است که کتاب های اوّلیه تصوف اکثراً محصول مکتب خراسان هستند. کتاب هایی همچون:

اللمع سراج طوسی، التعرف کلابادی، طبقات الصوفیه سلمی، رساله قشیریه قشیری، کشف المحجوب هجویری

این آثار، قدیمی­ترین کتبی هستند که در مکتب خراسان تألیف شده است.

۲۳- تفاوت مکتب عراق و خراسان را بنویسید؟

(مکاتب صوفیه۲)

۱-مکتب عراق، مکتبی انزوا طلب با زهد و گوشه نشینی و رهبانیت توأم بود و بزرگان آن معتقد بودند که باید از مردم دور شد و به خانقاه ها رفت؛ اما مکتب خراسان معتقد بود که باید با مردم بود و با آن ها زندگی کرد و به همین دلیل، مکتب خراسان رشد بیشتری نسبت به عراق پیدا نمود.

۲- ریا و تظاهر در مکتب خراسان بیشتر است؛ ولی در مکتب عراق به دلیل گوشه نشینی زیاد ملموس نبود.

۳-مؤسس مکتب عراق، ابوهاشم کوفی است و بزرگ آن ها جنید است؛ اما مؤسس مکتب خراسان، معلوم نیست.

۲۴- بعضی از فرقه های مکتب عراق را نام ببرید؟

(فرقه شناسی۳)

برخی از شاخه ها و مؤسسان فرقه های مکتب عراق عبارت اند از:

محاسبیه: حارث بن اسد محاسبی که بزرگ این جریان است؛ نه مؤسس آن.

نوریه: احمد بن محمد نوری؛

سهلیه: سهل بن عبدا… تستری؛

حلمانیه: ابو حلمان دمشقی که جریان نظربازی یا شاهدبازی را وارد تصوف کرد؛

خرازیه: ابوسعید خراز؛

قادریه: عبد القادر گیلانی یا جیلانی؛

کبرویه: نجم الدین کبری. صوفیان می گویند: او به هر که نظر می کرد؛ ولیّ خدا می شد و به همین دلیل؛ وی را شیخ ولی تراش  می گفتند.

۲۵-اوّلین فرقه های معروف مکتب خراسان را نام ببرید؟

(فرقه شناسی۴)

قلندریه

قلندریه، هم فرقه و هم جریان فکری مستقلی است که مؤسس آن معلوم نیست.

بزرگ این جریان قطب الدین حیدر بن تیمور بن سلطان شاه سالوری (وفات ۶۱۸ ق) می باشد.

ملامتیه

یک فرقه از فرقه های مکتب خراسان است و چون خیلی رشد داشت، مکتب خراسان را با آن می شناختند.

بنیان گذاران این فرقه، ابوحفص نیشابوری و حمدون قصار بودند.

۲۶- ویژگی های فرقه قلندریه چه بود؟

(فرقه شناسی۵)

۱-ترک تعلق به آداب و رسوم جاری در صوفیه؛ یعنی با وجود مخالفت با انزواطلبی و گوشه­نشینی سایر صوفیه، قلندرها آزاد بودن

۲-بی قیدی افراط­آمیز در رفتارهای اجتماعی که باعث شد نام رند بر آن­ها گذاشته شود.

۳- مجرد بودن. آنان معتقد بودند که نباید ازدواج کرد. همین امر باعث شد که مشتری بسیاری پیدا کنند. ضمن این­که بیشتر در سیر و سیاحت بودند.

۲۷- آداب و تفکرات فرقه ملامتیه را بنویسید؟

(فرقه شناسی۶)

۱-اصرار داشتند که در سبک زندگانی و رفتار و روش اجتماعی بر خلاف عامه مردم باشند.

۲-می کوشیدند حالتی داشته باشند که مورد نفرت و خفت، ناخشنودی و اجتناب مردم واقع گردند.

۳- اگر در باطن تابع شرع بودند، می خواستند مردم آن ها را تارک شرع بپندارند.

۴- شعار «الشهرهُ آفهٌ» را نصب العین خود قرار داده و می خواستند به عدم تقوا و ترک شرع معروف شوند تا از سیر و سلوک درونی باز نمانند.

۵- با سماع و فرق اهل ذکر مخالف بودند.

۲۸- تصوف از چه زمانی وارد تشیع شد؟ و چه کسانی در این امر نقش داشتند؟ 

(تاریخ صوفیه۲)

سوابق صوفیه نشان می دهد که صوفیان نخستین، بیشتر سنی مذهب هستند، مانند جنید بغدادی، ابوهاشم کوفی، منصور حلاج، ابوحلمان دمشقی، قطب الدین حیدر، مولوی، بایزید بسطامی، عطار، سنایی، همه و همه سنی هستند.

تا عصر صفویه صوفی شیعه کم بود و چون مبنای دولت صفویه شیعه گری بود، تشیع ،مذهب رسمی شد.

شاه اسماعیل، از نوادگان شیخ صفی اردبیل بود و شیخ صفی صوفی بود و دارای اختیارات و نفوذ بی نظیر در ایران بود. صفویه تشیع را مذهب رسمی اعلام کرد و از طرفی چون شاهان صفوی از نسل صوفی بودند و به تصوف گرایش داشتند، تشیع و تصوف را کنار هم قرار دادند.

دکتر زرین کوب در این باره می گوید: صفویه در عین این که تشیع را رکن عمده دولت خویش ساختند، تصوف را رکن دیگر آن تلقی کردند و در نهضت انقلابی آنان بود که تصوف و تشیع به هم امتزاج یافت.

شاه اسماعیل خودش را مرشد کامل و قطب وقت اعلام کرد و تصوف در کنار تشیع در ایران گسترش یافت.

بعدها در زمان شاه عباس عده ای از بزرگان خاندان صفی ادعای مرشدیت کردند و خواستند مرشدیت و پادشاهی را از هم جدا نمایند. آن ها پادشاه را از مرشد کامل خلع کردند. این مسأله و نفوذ علمای شیعه در دربار باعث گردید که شاه عباس به مخالفت با صوفیان برخیزد و سرانجام دست به قلع و قمع صوفیان زد و کار به جایی رسید که کسی جرأت نداشت خودش را صوفی معرفی کند.

۲۹- تشرف در تصوف به چه معناست؟ نام های دیگر آن را بنویسید؟

(تشرف۱)

صوفی را در این فرقه تا قبل از تشرف، طالب می دانند و بعد از چند سال که آمادگی پیدا نمود طی مراسمی به نام « تشرف » صوفی رسمی می شود و از این به بعد، فقیر نام دارد.

نام های دیگر تشرف : پیوند ، تلقیح و ازدواج لاهوتی می باشد.    (استوارنامه/ص۴۲۳)

۳۰- انواع غسل برای تشرف را نام ببرید؟

(تشرف ۲)

یک صوفی برای رسمی شدن، باید مشرف شود. برای تشرف آداب و احکامی بنا نهاده اند که پنج غسل از جمله آنها است که صوفی قبل از تشرف به فقر باید آن را انجام دهد :

۱- غسل اسلام (کپی برداری از غسل تعمید مسیحیت)

۲-غسل زیارت

۳- غسل حاجت

۴-غسل توبه

۵-غسل جمعه : حتی اگر دوشنبه مشرف شوی باید غسل جمعه بکنی.

(رازگشا/کیوان قزوینی/ص۲۰۴)

۳۱- وسایل تشرف در این فرقه را نام ببرید؟

(تشرف۳)

وسایل تشرف عبارتند از : پارچه سفید ، نبات ، جوز هندی ، انگشتر و سکه.

هرکدام از این وسایل، گویای رازی است؛ به طور مثال جوز آوردن یعنی ما سر آوردیم تا بسپاریم.

 

۳۲-شیوه تشرف برای صوفی شدن را بیان کنید؟

(تشرف۴)

برای صوفی شدن، طالب باید مقداری پارچه سفید که بهتر است یک قواره پارچه کفنی باشد و نیز حدود ۳ کیلو گرم نبات و یک جوز هندی، سکه و انگشتر تهیه کند. او باید این پنج چیز را که وصله نام نهاده اند و هر کدام گویای رازی می باشد، در وقت تشرف به همراه داشته باشد. این وسائل را به دست پیر دلیل می دهد و آنگاه عازم مکانی می شود که رئیس فرقه یا نماینده او انتظار طالب را می کشند.

درِ خلوت را به روی غیر او هر که باشد می بندند، هرچند ولیعهد قطب باشد؛ مگر آنکه قطب اجازه خاص دهد که او هم حاضر شود؛ اما بابد ساکت بنشیند و داخل، هیچ کار و گفتاری نشود.پس قطب رو به قبله نشیند. برخی مقیّدند که روی پوست مرغز بنشیند. به مرید می گوید که در دست چپ دلیل در جانب قبله بایستد و آن پنج چیز را که آورده جلوی خودش بر زمین گذارد. پس به دلیل اشاره می کند که شروع به ادای وظیفه کن. پیر دلیل به مرید امر می کند که پا برهنه و سر برهنه و دوش برهنه شو و شال کمرت را بگشا و هر بند و گره که در لباست هست، باز کن که معنای تمام تخلیه این است. خود دلیل نیز همانطور تمام برهنه می شود.

پس پیر دلیل خم می شود و آن پنج چیز را به دست راستش می گیرد، به طوری که دست او آویخته است. سپس هر دو آرام راه می افتند.پس از طی اندک مسافت، هر دو به سجده می افتند و پشت هر دو دست خود را به زمین می گذارند و کف دست رو به آسمان می نهند. پس از آن، برمی خیزند و نگاهی به قطب نموده، دوباره به سجده می افتند. البته ذکر معینی در سجده نمی گویند. سپس برخاسته، در جلو قطب می نشینند و دلیل با دست راست خود دست راست قطب را به طور صفا می گیرد و می بوسد. و آن پنج چیز را به دست قطب می نهد. در همان ضمن، صفا اگر سبک باشد و بتواند آنها را لای دست خود گرفته که تسلیم قطب کند.

قطب آن پنج چیز را می گیرد و بر زمین می نهد و دست راست مرید را از دست دلیل خلاص نموده و آن را به طور صفا می گیرد. در این حال، قطب با ناله سه بار استغفار می کند و دلیل و مرید هم به متابعت، صیغه توبه و استغفار را می خوانند و گریه می کنند. پس رو به مرید کرده ، اشاره به عقد صفا می نماید و می فرماید که این است صورت بیعت الهیه.

(استوارنامه/ص۱۹۲)

۳۳- قطب در تصوف چه جایگاه ومقامی دارد؟

(قطب۱)

ملاسلطان گنابادی در سعادت نامه در مورد مقام قطب می گوید:

چون طالب و مرید اراده حضور نماید، چنین داند که به خدمت پادشاه مقتدری رود و به بخشش او امیدوار باشد که به یک آن، دو عالم را بی سبب به او بخشد و خیال را مشغول صورت شیخ دارد.(سعادت نامه،ص۱۶۲)

وی در ادامه می گوید:چون وارد حضور گردد، در کمال عجز و فروتنی که شیوه نیازمندان است، صورت بر خاک مذلت میگذارد و به شکرانه نعمت، سجده به جای می آورد.   (همان،ص۱۶۳)

ملاسلطان در ولایت نامه می گوید:

ولایت، پیوند شجره الهیه است که از وجود بیعت گیرنده به دل بیعت کننده وصل می شود و آن پیوند، صورت ملکوتی ولیّ امر است که از راه باطن به واسطه بیعت متصل به دل بیعت کننده می شود و همان صورت ولیّ امر، ایمانی است که داخل دل می شود و همان صورت است حبّ علی (علیه السلام) که هیچ سیّئه به او ضرر نمی رساند.(ولایت نامه/ص۷۶)

او در مجمع السعادات می گوید :

در بیان اینکه هر کس بشناسد امام خود را، حاجت به انتظار ظهور حضرت قائم (عج) او را نخواهد بود ، نه در عالم صغیر و نه در عالم کبیر.

در همین حال، نوع انتصاب را نیز مِن الله می دانند؛ چنانکه ملاّ علی گنابادی می گوید: باید مِن الله باشد تا کوری دلیل کور دگر نگردد و اگر چنین صوفی زیر آسمان نباشد، قرآن را مبین نباشد؛ بلکه عترت هم نباشد.(صالحیه/چاپ دوم/ص۲۱۸)

در ولایت نامه آمده است :

صاحب ولایت کلیه مطلقه را الله توان گفت؛ با این نظر و این لحاظ که فانی است در جهت غیب بینی و علی توان گفت، به آن اعتبار که مضاف به کثرات است و مستولی بر کل است و رب توان گفت، که ترتیب موکول با اوست.(ولایت نامه/ص۱۱)

۳۴- اولین صوفی در تصوف چه کسی بود؟

(تاریخ تصوف۳)

به شهادت پاره اى از اخبار، اولین کسى که بذر این مسلک را در سرزمین اسلام پاشید، ابوهاشم کوفى بود. در کتاب «حدیقه الشیعه» از امام حسن عسکرى علیه السلام نقل شده که فرمود: «انه کان فاسد العقیده جدا و هو الذى ابتدع مذهبا یقال له «التصوف» و جعله مقرا لعقیدته الخبیثه»: یعنى: او مردى بود فاسد العقیده و همان کسى است که مذهبى به نام تصوف اختراع کرد و آن را قرارگاه عقیده ناپاک خود قرار داده است.

جلوه حق(ناصر مکارم شیرازی)

 

۳۵- علم ودانش در بین تصوف چه جایگاهی دارد؟

(علم و دانش)

بسیارى از سران صوفیه علناً با دانشهاى آموختنى و کتاب و دفتر به مخالفت برخاسته، بلکه مبارزه و دشمنى مى کردند و رسماً ازآنچه مربوط به علوم آموختنى و استدلالى بود ابراز تنفر و بیزارى مى نمودند.

جنید بغدادى که یکى از سران بزرگ صوفیه و شاگرد شیخ «سرى» بوده است معتقد بود که: «خواندن و نوشتن سبب پراکندگى اندیشه صوفى است»

شیخ عطار در شرح حال بشر حافى نوشته: «نقل است که هفت قمطره (صندوق) از کتب حدیث داشت همه را در زیر خاک دفن کرد و روایت نکرد.

شبلى مى گفت: «کسى را سراغ دارم که وارد صوفیه نشد مگر اینکه جمیع دارایى خود را انفاق کرد و هفتاد صندوق کتاب (آرى ۷۰ صندوق کتاب) را که خود نوشته و حفظ کرده و به چندین روایت درست کرده بود در این رودخانه دجله که مى بینید، غرق کرد» مقصود شبلى از این آدم خود او بود.

ولى بر عکس، پیشوایان اسلام تأکیدات زیادى درباره حفظ کتب و نگهدارى آثار پیشوایان بزرگ یعنى پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) و ائمه هدى(علیهم السلام) کرده اند به عنوان نمونه و شاهد:

مرحوم مجلسى در کتاب بحار از پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) نقل مى کند که فرمود: «من حفظ على امتى اربعین حدیثا ینتفعون بها فى امردینهم بعثه اللّه یوم القیامه فقیهاً عالماً»: «کسى که براى امت من چهل حدیث حفظ کند و به ایشان برساند تا از آن در امور دینى استفاده کنند، خداوند در روز قیامت او را دانشمند و عالم بر مى انگیزد».

جلوه حق(ناصر مکارم شیرازی)

۳۶- ذکر و فکر از دیدگاه صوفیه را بررسی کنید؟

(ذکر۲)

صوفیه روى همان اصل سابق یعنى تقدم «عشق» بر «عقل» عملا ذکر را بر فکر مقدم داشته، و اوقات زیادى را مصروف اذکار مخصوص به خود مى نمایند. که اگر اصل ذکر اختراعى نباشد لااقل حد و حدود و کیفیت اداى آن ساختگى است، مدرک این گونه اذکار غالبا نظر و ذوق مرشد و یا خواب هاى او و مریدان او است!

در کلمات بعضى از رؤساى صوفیه مانند شیخ صفى الدین اردبیلى تصریح شده که ذکر از فکر فاضل تر و بالاتر است

! یکى از مریدان معروف او در کتابى که به نام «صفوه الصفا» در شرح حالات او نگاشته در ذیل آیه شریفه (الَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللهَ قِیَاماً وَقُعُوداً) از او نقل کرده که براى اثبات برترى ذکر از فکر به دو دلیل متوسل شده است:

اول اینکه: ذکر توجه به خدا است و اما فکر در غیر ذات پاک او است (زیرا تفکر در ذات پاک او روا نیست) پس فکر توجه به غیر خدا است!

دیگر اینکه: ذکر سبب تصفیه قلب مى شود پس فکرى که نتیجه آن است به صواب و صحت نزدیک تر است بنابر این ذکر بر فکر مقدم است… .

در حالى که اگر ذکر خالى از فکر باشد بیهوده و لقلقه لسان است.

مرحوم علامه مجلسى از امام على بن موسى الرضا(علیه السلام) نقل کرده است که: «عبادات به زیادى نماز و روزه نیست بلکه به زیادى تفکر در کار خدا است.

جلوه حق(ناصر مکارم شیرازی)

۳۷- آداب و أقسام ذکر در این فرقه را بیان کنید؟

(ذکر ۳)

ذکر یکى از ارکان اصلى مسلک تصوف و بیش از هر رکن دیگرى مورد توجه بوده است. عبدالرحمن بدوى مى نویسد: «مجالس ذکر صوفیه از زمان حسن بصرى (۱۱۰ هـ) در مسجد بصره و به وسیله او دایر شده بود و در حدود سال ۱۲۰ هم عیسى بن زادان در «ابله» (جایى نزدیک بصره) مجلس ذکرى ترتیب داده. (شهیده العشق الالهى صفحه ۳۲)

مطالبى که در این مجالس ذکر قرون نخستین گفته مى شد، بیشتر شامل کلمات استغفار و آیات قرآن بود و براى تقرب به خداوند انجام مى گردید. (قوت القلوب جلد۱، صفحه ۵۱)

صوفیان قرون نخستین در انجام دادن ذکر حدود اسلامى را رعایت مى کردند ولى رفته رفته موضوع از ذکر محدوده الفاظ خارج شده و صوفیان متأخر در نواحى مختلف قلمرو اسلامى آن را به صورت هاى مختلفى در آوردند. به قول نویسنده «تاریخ خانقاه در ایران»: با گذشت زمان و گسترش خانقاه ها و تجربه هایى که از پیگیرى انواع اذکار خفى و جلى به دست مى آمد، برخى از رهبران طریقت مناسب چنان دیدند که، علاوه بر تأثیر کلامى، براى تحریک بیشتر سالک، انواعى از حرکت جسمى را در حالات مخلتف بدن، بدان بیفزایند تا به سبب سرعت جریان گردش خون و گرم شدن بدن سالک از حد اعتدال خارج شده و به یک حالت بیخودى برسد و جذبه و کشش روانى او شدیدتر گردد.

درین رقص، و درین هاى، و درین هوى *** میان ماست گردان ببر «مه رو»!

بدین نیّت انواع و اقسام ذکرهاى گوناگون انفرادى و دسته جمعى را ابداع کرده و مریدان را وا مى داشتند که آنها را به کار بندند.

ابوالحسن انصارى مؤلف کتاب «جواهر غیبى» با بهره ورى از محیط تصوف منطقه هند، کتاب خود را تألیف کرده و در مورد ذکر اشاره مى کند که انواع اذکار به هزارها مى رسد (همان کتاب چاپ هند صفحه ۲۸۵) مؤلف در جاى جاى از کتابش انواعى از آن اذکار را نام برده و توضیح داده است نمونه اى از اذکار برشمرده او عبارتند از: «ذکر چهار ضرب!، محو الجهات، کلیه، عمیت، معلا، مقدس، پاس انفاس، آورد و برد، صمت، اره!، مراقبه، صفا، انا انت، انت انا، هاموتى، نفى و اثبات چهار ضربى، جبروتى، قوى خفى، ذکر نفى و اثبات دو ضربى، ذکر سه پایه! ذکر ناسوتى و ملکوتى و جبروتى و لاهوتى، ذکر مشى اقدام و…». (صفحه هاى ۲۸۳، ۲۷۱، ۴۶۶ و ۲۸۱).

سلسله رفاعیه نیز در ترتیب ذکر آداب مخصوصى دارند و با بیخودى و حرکات بدنى توأم است منظره شگفت وحشت انگیزى به حلقه هاى ذکر و سماع آنها مى دهد و درویشان این سلسله در آن بیخودى گاه چنان از خود مى روند که ضربه هاى چوب و آهن در آنها کار نمى کند! در این حالت بر زمین مى افتند و در پیش حاضران در زیر پاى شیخ لگد مال مى شوند و این را نیز موهبتى عظیم مى شمارند (ارزش میراث صوفیه، صفحه ۸۱

مؤلف «جواهر غیبى» ضمن بیان و تشریح تفاوت هاى کردارى، اختلاف گفتارى را هم مورد توجه قرار داده و از آنها تقسیماتى ساخته است. اینک براى آگاهى چند مورد از شرح اذکار او بیان مى گردد: «ذکر جبروتى، سر را به کتف راست بند کرده بر پستان چپ، الله گویان چنان ضرب کند که پهلوى چپ خم شود… ذکر «آورد و برد»! این است که مربع نشیند و رو به کتف راست آورده (ها) گوید و کتف چپ رو آورده (هو) گوید، و سر، نگون کرده، در خود (هى) گویان ضرب کند و این معمول اکثر مشایخ است (همان مدرک)

«مولویه» هم به نام درویشان رقصنده و چرخنده معروفند، آنان در سماع خانه گرد آمده و حلقه اى تشکیل مى دهند و کلمه الله را ۱۰۰۱ بار تکرار مى کنند (تاریخ خانقاه در ایران، صفحه ۴۱۸)

جلوه حق(ناص مکارم شیرازی)

 

۳۸- تأثیر غزالى و احیاء العلوم وی در عرفان و تصوف را بنویسید؟

(تاثیر غزالی در عرفان وصوفیه )

ابو حامد محمد بن محمد بن محمد الطوسى مشهور به غزالى، یکى از دانشمندان قرن پنجم هجرى است که در سنه ۴۵۰ در طابران طوس به دنیا آمد و بنا بر مشهور ـ در مذهب ـ پیرو محمد بن ادریس شافعى بوده و مخصوصاً در پاره اى از قسمت هاى مذهبى تعصب مخصوصى از خود نشان داده است. وفات او را در سال ۵۰۵ هجرى نوشته اند.

غزالى در آغاز جوانى به تحصیل در رشته هاى مختلف علوم دینیه پرداخت و بالاخره به منصب تدریس مدرسه «نظامیه» بغداد نایل شد، ولى در آخر کار حالاتش دگرگون شده و به کلى دست از درس و بحث کشید و وارد رشته عرفان و تصوف شد. در این هنگام بود که کتاب معروف «احیاء العلوم» را تألیف کرد.

شکّى نیست که او مردى عالم، فاضل و دانشمند بود و در بعضى از علوم مخصوصاً علم اخلاق تخصص داشت ولى باید اعتراف کرد که متأسفانه از حسن سلیقه که براى هر دانشمندى ضرورى است کم بهره بوده است،از این رو دچار اشتباهات بزرگى شد که هرگز نمى توان آنها را نادیده گرفت و یا خداى نکرده کورکورانه از او تقلید کرد. دانشمند معروف ابوالفرج بن الجوزى الحنبلى (متوفاى ۵۹۷ هجرى) که از نویسندگان مشهور اهل تسنن است کتابى به نام «تلبیس ابلیس» دارد که در آن نیز تاخت و تازهایى بر غزالى کرده و با ذکر اسناد و مدارکى، کتاب احیاء العلوم او را مورد انتقاد قرار داده است از جمله:

۱ـ ابوحامد غزالى مى گوید: «یکى از شیوخ در آغاز کار چون از شب خیزى کسل مى شد برخود الزام کرد که شب را تا صبح بر روى سر بایستد تا اینکه نفس او از روى میل و رغبت به شب خیزى مبادرت کند!

۲ـ دیگرى براى این که دوستى مال را از دل بیرون کند، تمام اموالش را فروخته و در دریا ریخت; زیرا مى ترسید اگر به مردم ببخشد به ریا دچار شود!

۳ـ دیگرى به منظور عادت کردن به حلم و بردبارى، کسى را استخدام کرده بود که در میان اجتماعات او را به باد فحش و دشنام بگیرد!

۴ـ دیگرى براى تحصیل شجاعت، در هنگام زمستان و موقع طوفان و تلاطم دریا بر کشتى سوار مى شد (و جان خود را به مخاطره مى انداخت)!

غزالى در دنبال یک بحران روحى و جسمانى که شش ماه طول کشید نظامیه و بغداد را ترک کرد، و با لباس صوفیه به بهانه حج از بغداد بیرون آمد (۴۸۸) سیر و سیاحت در شام و بیت المقدس و بجا آوردن مناسک حج، و به سر آوردن چلّه و اعتکاف در جامع دمشق نزدیک دو سال وى را در آن نواحى مشغول داشت. در این مدت از اشتغال به درس و بازگشت به سوداى اهل مدرسه با اصرار تمام اجتناب می ورزید، و اوقات خود را در عزلت و انزوا مى گذارنید .

غزالى چون صوفى شد با حرارت وشور بسیار کوشید که ناتوانى عقل را ثابت کند و در این خصوص از هیچ چیز فرو گذار نکرد.

به اعتراف غزالى، مذهب رسمى سنت بسیار خشک و ظاهرى است و وظایف مؤمنین را در اجراى محض آداب و سنت مى داند. مذهب سنت هیچ جایى براى احساسات باقى نمى گذارد و از این رو تنها تنى چند مى توانند با آن سازش داشته باشند. از سوى دیگر آن سان که دیدیم در تصوف احساسات نقش بسیار بزرگى دارد و به عقیده غزالى تصوف در همه جا معیار را در تعلیمات خود رعایت نکرده، و گاه برخوردى با دین پیدا مى کند. غزالى براى رونق و شکفتگى الهیات، از دید خود، راهى پیدا مى کند: او عناصر عرفانى تصوف را به دین مى افزاید و بدین سان عناصر احساس و عشق، به سنت خشک رمق و هیجان مى بخشد.

 

۳۹- بایزید بسطامى که بود؟

(بایزید)

بایزید بسطامى نامش «طیفور» بن عیسى بن آدم و در شهر بسطام که از بلاد خراسان است در سال ۱۶۰ تولد یافت، ولى در سال وفات او اختلاف کرده اند بعضى سنه ۲۳۴ و پاره اى ۲۶۴ و بعضى دیگر ۲۶۱ نوشته اند. این مرد در میان صوفیه مقام فوق العاده اى دارد به طورى که او را به «سلطان العارفین» ملقب کرده اند!

شیخ عطار در کتاب تذکره الاولیاء، القاب مهمى از قبیل «برهان المحققین» و «خلیفه الهى» و «علامه نامتناهى» و «اکبر مشایخ» و «اعظم اولیاء» به او مى دهد و در همان کتاب از ابوسعید ابوالخیر نقل مى کند که گفته است: هیجده هزار عالم را پر از بایزید مى بینم و بایزید در میان نیست.

بایزید داراى افکار عجیب و غریبى بوده است که بدون شک هر شنونده اى را دچار حیرت مى کند.

فتواى بایزید

گویند: مردى پیش او آمد. بایزید از او پرسید به کجا مى روى؟ گفت: به حج خانه خدا. گفت: چه دارى؟ گفت: دویست درهم. بایزید گفت: آن را به من ده که صاحب عیالم و هفت بار دور من بگرد و باز گرد که حج تو همین است. آن مرد همان طور که بایزید گفته بود بجا آورد و بازگشت. چون این موضوع در بسطام منتشر شد و علماى اهل ظاهر از آن آگاه شدند، هفت مرتبه بایزید را از شهر بیرون کردند.

بایزید در راه خانه خدا از شهرى عبور مى کرد، جمعى به او ملحق شدند. سؤال کرد: اینها کسیتند؟ گفتند: همراهان توأند. بایزید از این پیش آمد خوشش نیامد و در صدد بر آمد که آنها را از خود دور کرده محبت خود را از دل ایشان بیرون نماید. چون نماز صبح را خواند، رو به آنها کرده و گفت: انّى انا اللّه لا اله الّا انا فاعبدون!: «من خدا هستم مرا عبادت کنید». مردم گفتند: این مرد دیوانه است و از دور او متفرق شدند!

نگارنده گوید: کدام مذهب و ملت اجازه مى دهد که انسان بوسیله سخنان کفرآمیز، مردم را نسبت به خود بدبین و از دور خود پراکنده کند؟

دستور بایزید به یحیى

وقتى یکى از صوفیان کار کرده به نام «یحیى» از او دستورى خواست، گفت: اگر صفوت آدم و قدس جبرئیل و خلت ابراهیم و شوق موسى و طهارت عیسى و محبت محمد علیهم السلام را به تو دهند، مبادا که راضى شوى! بلکه ماوراء آن را طلب کن و صاحب همت باش و سر به هیچ چیز فرود نیاور که به هر چیز فرود آوردى، محجوب گردى.

خاموش کردن آتش جهنم!

مى گفت: دلم مى خواهد زودتر قیامت برپا شود تا خیمه خود را برطرف دوزخ زنم که چون دوزخ مرا بیند پست شود و به این وسیله راحتى مردم را فراهم کرده باشم.

۴۰- آیا راوی صوفی مورد وثوق است؟

(راوی صوفی)                                                                                                           

شیخ حر عاملی در کتاب نقدی جامع بر تصوف گفته که هیچ یک از شیعیان صوفی نبوده اند لذا در برابر سخن شیخ صدوق در عیون الاخبار که آورده فلان شخص صوفی بر ایمان روایت کرد، چند احتمال داده اند:

۱٫کلمه صوفی در عبارت صدوق منسوب به پشم فروشی  یا پشم ریسی  باشد نظیر صیرفی(صراف)

طاطری(کرباس فروش)،شعیری(جو فروش) ،طیالسی(پوستین فروش)،قلانسی(کلاه فروش)و….

۲٫کلمه صوفی به معنای پوشیدن لباس پشمینه باشد بدون آن که فرد در اعتقادات خود موافق با صوفی ها باشد.

۳٫کلمه صوفی به یکی از قبایل عرب منسوب باشد

۴٫کسانی که در رجال از آنان یاد شده ،صوفی به معنای مشهور بوده ولی از توده ناآگاه مردم باشندکه به شیعه گری و عدالت معروف نیستند و از ناحیه مخالفان وناآگاه نقل شده است.

۵٫به فرض بگوییم اینان صوفیان شیعه باشند اما انسانهایی نااگاه وغیر قابل اعتمادند؛وبر فرض ثبوت تصوف بر آن ها بر صحت ودرستی آنان دلالت ندارد و سخنانشان حجت نیست .مثل واقفیه،فطحیه،زیدیه،خطابیه،نصیریه و…

(نقدی جامع بر تصوف،شیخ حر عاملی صفحه۴۵)

۴۱-مذهب سران  تصوف در قرون اولیه چه بوده است؟   

(تاریخ صوفیه۳)                                                                                                                     

طبقه نخست تصوّف،همان سران صوفیه به شمار می روند که ازاواخر قرن دوم  و اوائل قرن سوم می زیسته اند.

سفیان ثوری :چهره ی برجسته ی تصوّف سال ۱۶۱ هجری ، همان کسی که به پوشش امام صادق علیه السلام ایراد گرفت واز ناحیه ی مقدسه ی آن بزرگوار احادیث مجعولی را روایت می کند.

جنید بغدادی:  شیخ طایفه صوفی ،که تمامی فرقه های تصوف  فرقه های خود را به او می رسانند،وی شاگرد سفیان ثوری ومذهب وی را داشته است.

داوود طایی:صوفی بزرگ سال ۱۶۵هجری،پیر و مرشد معروف بن فیروزان کرخی، شاگرد ابو حنیفه بود که به فرموده ی علامه خویی در شرح نهج البلاغه ناصبی ودشمن خاندان رسول خدا بوده است.

شیخ بلخی:صوفی مشهور  سال ۱۷۴که او را وابسته به امام کاظم علیه السلام  معرفی می کنند و به  گفته ی عبد الرحمان جامی ،در مجالس ابو حنیفه شرکت می کرده است.

ذو النون مصری:معروف ترین صوفی سال ۲۴۵هجری ،شاگرد مالک بن انس بود ومذهب وی را داشته است.

ابو یزید بسطامی:به سلطان العارفین معروف بوده ،اسلام اهل بیت را نداشت  وصوفیه او را شاگرد دایم الحضور امام صادق علیه السلام نامیدند تا با این سیاست به اثبات رسانند که امامان شیعه نسبت به غدیر حساس نبوده اند زیرا شاگردانشان از پیروان مذهب مخالفان غدیر به شمار می رفته اند.

عبدالقادر گیلانی:صوفی سر شناس سال ۵۶۱که به شدت با اهل بیت مخالف بوده است.

(در کوی صوفیان صفحه۷۸و۷۹)

۴۲-نسبت کفرصوفیه به حضرت ابوطالب علیه السلام چگونه جواب داده می شود؟

(ابوطالب در نزد صوفیه)

یکی از نشانه های شیعی نبودن تصوف،مسأله ایمان و کفر حضرت ابوطالب علیه السلام می باشد،به گونه ای که عده ای مسأله ی کفر ابو طالب را به میان کشیدند.

چگونه صوفیان که حضرت علی علیه السلام را سر حلقه ی خود می دانند حاضر می شوند به پدر آن حضرت نسبت  کفر و بی اعتقادی بدهند.

اگر حضرت ابوطالب علیه السلام کافر بود پس چرا رسول خدا جنازه ی یک کافر را به سنت اهل قبله دفن کرده اند.

مگر صوفیان در تاریخ نخوانده اند که به هنگام عقدکنان رسول خدا صلی الله علیه وآله وخدیجه کبری علیها السلام خطبه ای که ابوطالب علیه السلام به عنوان ایجاب از طرف حضرت خدیجه علیها السلام خوانده ،قبل از خواندن خطبه عقد ،شهادت به وحدانیت  حق تعالی داده است واین در حالی بود که هنوز پیامبر مبعوث  نشده بودند.

(در کوی صوفیان صفحه۹۴)

۴۳- منظور از قطب صامت و قطب ناطق  در دیدگاه صوفیه چیست؟

(قطب۲)

صوفی از هر آیه و روایتی که امکان بهره برداری برای خودشان باشداز آن برای خویش شأنی می سازند. مثل کلام امیرالمؤمنین علیه السلام که فرمودند:

«و کان محمد الناطق و أنا الصامت ولابد فی کل زمان من صامت و ناطق»

صوفیه از این روایت ،طرح قطب صامت و قطب ناطق را در غیبت کبری به دو دو جهت بیان کردند.

جهت اول:در زمان غیبت امام زمان علیه السلام ، نایب یا باب یا بزرگ وقت، ناطق است نسبت به سایر خلق ،اگر چه نسبت به امام علیه السلام ،صامت است.

جهت دوم:همین نایب یا بزرگ وقت که قطب ناطق است  دارای ولیعهدی می باشد که بعد از او ، وظایف او را دنبال کند که ولیعهعد در عصر قطب ناطق ،قطب صامت است.

این بدعت بین شیخیه و صوفیه وجه اشتراک دارد که هر دو از گروه منحرف اسماعیلیه گرفته اند.

اشکال: بر فرض درست بودن چنین طرحی ،به امامت مربوط می شود نه شخص دیگر.

(در کوی صوفیان صفحه۲۳۷)

۴۴- نظرصوفیه در مورد مخالفان خود چه می باشد؟ 

(صوفیه و مخالفان) 

صوفیه کسانی که با آنان بیعت نکرده اند یابیعت نموده اند و بعد شکسته اند را مخالف خدا ورسول خدا ومنکر ضروری دین وایجاد کننده ی شبهه در حقایق مسلم دین میدانند.

ملا سلطان گنابادی در مورد بیعت صوفیان می نویسد:واگر العیاذ بالله آن پیوند بخشکد صاحبش مرتد فطری می شود.

آقای جذبی که نماینده ی چند تن از رؤسای فرقه ی گنابادیه بوده است، مسأله بیعت با علی بن ابی طالب علیه السلام را مطرح کرده که بعد از رسول خدا صلی الله علیه وآله ،هر کس که با امیر المؤمنین علیه السلام بیعت نکرد را می گویند مرتد شده است در حالی که احکام شریعت را با کمال دقت انجام می دادند . واین ارتداد را شامل بعد از غیبت هم دانسته وآن بزرگوار یک نفر از اصحاب خودشان را مأمور بیعت گرفتن کرد،یعنی برای امام دوازدهم بیعت بگیرد واین اجازه همیشه دست به دست هست تا ظهور آن بزرگوار.

(در کوی صوفیان صفحه۲۳۰)

۴۵-چرا به حسین بن منصور حلاج می گفتند؟

(حلاج۱)

از ألقاب معروفی که دوستان وی بر او گذاشتند حلاج است،در نامگذاری این لقب بر حسین بن منصور وجوهی رانقل نموده اند:

نخست اینکه پدر وی در واسط ،شغل حلاجی داشته لذا بر شغل پدرش منسوب  می باشد.

دوم اینکه خود وی به حلاجی و پنبه زنی مشغول بوده است که در این مورد به کرامت و داستانی از او نیز اشاره شده است که حلاج برای انجام کار و درخواستی نزد کسی رفته بود ولی این شخص مغازه ای پر از پنبه داشت که حلاج به او گفت : اگر درخواست مرا انجام دهی ، من تو را در کارت یاری خواهم کرد ، آن مرد رفت و وقتی برگشت همه ی ۲۴ هزار رطل پنبه را ساخته و پرداخته و زده شده دید و از آنروز به بعد او را حلاج نامیدند.

و سوم اینکه لقب حلاج به معنی شکافنده ی اسرار (حلاج الاسرار) تفسیر شده است ، به گونه ای که حلاج با موعظه های خود و فاش کردن اسرار حق مستمعان را مشوش و از اسرار درونی مردمان آگاه بود و درصورت درخواست آنان، اسرار را ابراز و اعلام میکرد به این خاطر او را « حلاج الاسرار» نامیدند.

(مصایب حلاج صفحه۳۷)

۴۶- ادعای ربوبیّت حلاج را بنویسید؟

(حلاج۲)

حلاج همانند بایزید بسطامی ادعای ربوبیت کرد به گونه ای که خود را خدا معرفی می کرد و سخنانی در این مورد بر زبان جاری می کرد از قبیل:«انا الحق» و «انا مهلک عاد و ثمود» و نیز نامه ای به یکی از مریدان نوشت با عنوان اینکه«من الرحمن الرحیم الی فلان بن فلان» که در دادگاه بر او عرضه کردند و او منکر نشد.

برخی از مریدانش او را اینگونه خطاب می کردند:«یا ذات الذات و منتهی غایه الشهوات نشهد انّک المتصور فی کل زمان  بصوره وفی زماننا بصوره الحسین بن منصور ونحن نستجیر لک و نرجو رحمتک  یا علام الغیوب.»

یعنی:ای حقیقت ذات و ای نهایت خواسته ها ،گواهی می دهیم بر اینکه تو همان کسی هستی کهدر هر زمان به صورتی در می آیی ودر زمان ما به صورت حلاج در آمده ای و ما به تو پناه می بریم و به رحمت تو امیدواریم.ای دانای پنهانیها.

صوفیه و طرفداران حلاج بر کلام او دلیلهای سست و بی اساس آورده اند من جمله اینکه انسان ناطق را به درخت قیاس کرده  و گفته اندچون بنده به حق واصل شود دیگر انسان سابق نیست بلکه خود خداست و خدا به زبان او سخن میگویدهمچنان که خدا به زبان درخت فرمود:«انی انا الله ربّ العالمین»

همچنانکه شیخ محمود شبستری سروده است:

درآ،در وادی ایمن که ناگاه                          درختی گویدت:إنّی أنا الله

روا باشد انا الحق از درختی                           چرا نبود روا از نیک بختی

وقتی از درختی أنا الحق جایز باشد چرا أنا الحق از نیک بختی که منصور باشد درست نباشد در حالیکه انسان جامع صفات کمال است.

(تصوف وتشیع صفحه ۳۳۱)

۴۷-خصوصیات فرقه قادریه راذکر نمایید؟

(فرقه شناسی۷)

فرقه قادریه دنباله رو جنید بغدادی و شیخ عبدالقادر گیلانی، صوفی مشهور اهل سنت و جماعت می باشد. از این سلسله، شاخه هایی بسیار بوجود آمده است.

دراویش قادری امروز بیشتر در ناحیه کردستان حضور دارند، هرچند این فرقه در ولایات سند و بلوچستان و کشور مغرب (عراق و سودان و پاکستان) نیز طرفدارانی دارد.

دراویش قادری عمدتاً دارای گیسوان بلند هستند و شارب (سبیل) بلند می گذارند و در هنگام ذکر موهای خود را باز نموده و پریشان می کنند.

پیروان این طریقت، درک حقیقت و روشنی روح و وصول به حق را در قیل و قال و سماع می دانند و معتقدند که لذّت جسم موجب شادمانی روح می شود.

ذکر دراویش قادری بر دو نوع است: یکی ذکر نشسته به نام « تهلیل » و دیگری ذکر ایستاده به نام « هره » است. در ذکر نخست، حلقه وار می نشینند و شیخ یا خلیفه، رهبری ذکر را بر عهده می گیرد. او در حلقه مریدان قرار می گیرد و در حالی که تسبیحی در دست دارد، به رهبری ذکر دراویش می پردازد. برای ذکر ایستاده « هره » دراویش به طور ایستاده حلقه ای تشکیل می دهند و خلیفه در وسط ایستاده و رهبری ذکر را بر عهده می گیرد. این ذکر با آهنگ طبل (طاس)، دف و شمشال همراه است.

این طریقت تأثیر زیادی از یوگی های هندی پذیرفته و پیروان آنان در هنگام ذکر و سماع دست به اعمال خارق العاده می زنند.

۴۸- بعضی از کرامت ها و داستانهای دروغ  که برای قطب قادریه ذکر شده را بنویسید؟

فرقه شناسی۸

شعرانی در طبقات الکبری نوشته : شیخ عبدالقادر گیلانی (رض) می گفت : مدت بیست و پنج سال تمام، در بیابانهای عراق تنها و بی کس اقامت کردم. نه کسی را شناختم و نه کسی مرا شناخت. طوایفی از مردان غیب و جن نزد من می آمدند و راه خدا شناسی را به آنها تعلیم می دادم و خضر در آغاز ورودم به عراق با من همراهی و رفاقت کرد در حالیکه من او را نمی شناختم و شرط کرد که با او مخالفت نکنم. او به من گفت : در اینجا بنشین! و من سه سال در همان جا که او گفته بود نشستم. هر سال می آمد و می گفت : در همین جا باش تا من نزد تو بیایم. می گوید : یک سال در خرابه های مداین ماندم و در این مدت به انواع مجاهده با نفس مشغول بودم ؛ آب می نوشیدم و از چیزهای دور ریخته می خوردم، یک سال نه می خوردم و نه می نوشیدم و نه می خوابیدم. یک شب که هوا خیلی سرد بود، در ایوان کسری خوابیدم و محتلم شدم و برخاستم و رفتم در شط غسل کردم. سپس خوابیدم و محتلم شدم و رفتم در شط غسل کردم و این عمل در آن شب چهل بار تکرار شد که من غسل می کردم. سپس بالای ایوان صعود کردم که مبادا خوابم ببرد.(طبقات الکبری/ج۱/ص۱۱۰)

در جای دیگر عبدالقادر گیلانی  می گوید :

آنگاه که جدّم (ص) در شب مرصاد معراج کرد و به سدره المنتهی رسید، جبرئیل امین عقب ماند و گفت : ای محمد! هر گاه به قدر انگشتان نزدیک شوم، آتش می گیرم. خدای تعالی، روح مرا در آن مقام پیش او فرستاد تا مگر از سید امام علیه و علی آله السلام استفاده بکنم. من به حضور او مشرف شده و نعمت بزرگ وراثت و خلافت را نیکو داشتم. آنجا که حضور رساندم منزلت بُرّاق را دیدم تا اینکه جدّم رسول الله (ص) بر من سوار شد و جلو من در دست او بود تا اینکه به مقام قاب قوسین یا کمتر رسید. به من گفت : ای فرزند و ای نور چشمم ! این قدم من بر گردن تو قرار گرفته و قدم های تو بر گردن همه اولیاء خدا قرار می گیرد.

بعد می گوید : به عرش با شکوه خدا بار یافتم و پرتو های آن بر من نمایان شد و خدا این مقام را به من بخشید. قبل از تخلق به اخلاق الهی به عرش خدا نگریستم و ملکوت او بر من آشکار شد و خدا مرا بر کشید و تاج وصال را با نظر در احوال من بر من کرامت کرد و او است که شرافت می دهد و مرا جامه تقرب می پوشاند.

۴۹- مؤسس فرقه نقشبندیه چه کسی است؟

(فرقه شناسی۹)

تاریخ فرقه نقشبندیه، به اوائل قرنهای اسلامی برمی گردد و در طول سده های گوناگون، نام آن تغییر یافته است. در این طریقه، گرچه شاه نقشبند شهرت بیشتری دارد، اما نقشبندیان، به پیش از او می رسند و طریقه او، در حقیقت، دنباله فرقه « خواجگان » است.

خواجه بهاءالدین محمد بن محمد اویسی بخاری مشهور به شاه نقشبند، متولد روستای « قصر عارفان » در یک فرسنگی شهر بخارا، به سال ۷۱۸ قمری و متوفا در همانجا به سال ۷۹۱ قمری است. وی گرچه دست پرورده سید امیر کلال (۷۷۲ قمری) بود، اما در واقع اویسی و مستفید از روحانیت صوفی « خواجه عبدالخالق غجدوانی » است. شاه نقشبند، سه اصل به اصول هشتگانه غجدوانی افزود و با الهام از روح او، مأمور به تلقین « ذکر خفی » شد و ذکر جهر را منسوخ کرد.

۵۰- اصول ۱۱ گانه فرقه نقشبندیه را نام ببرید؟

(فرقه شناسی۱۰)

در این فرقه، سالک مبتدی باید ۱۱ اصل ذیل را رعایت کند :

  1. ۱٫ هوشدردم
  2. ۲٫ نظربرقدم

۳ سفر در وطن

  1. ۴٫ خلوتدرانجمن
  2. یادکرد
  3. ۶٫ بازگشت
  4. نگاهداشت
  5. ۸٫ یادداشت
  6. ۹٫ وقوفزمانی
  7. ۱۰٫ وقوفعددی
  8. ۱۱٫ وقوفقلبی

۵۱- سلسله فرقه نقشبندیه را ذکر کنید؟

سلسله فرقه نقشبندیه به شرح ذیل است :

حضرت محمد (صلی الله علیه وآله وسلم)

ابوبکر

سلمان

قاسم بن محمد بن ابوبکر

و بنابر قولی امام جعفر صادق (علیه السلام)

۵۲- نشانه ها و خصوصیات فرقه نقشبندیه چه می باشد؟

از نشانه های این فرقه گیسوی بلند است که آن را سنّت رسول الله می دانند. آنان با شارب (سبیل)، بسیار مخالف هستند و امام علی (علیه السلام) را کرم الله وجهه می گویند؛ چون هرگز بت پرستی نکرد. بسیاری از مشایخ نقشبندیه ایران و دیگر فرقه های صوفیه، از علوم اسلامی بی بهره اند.

در این فرقه کارهای خارق العاده از جمله خوردن مهتابی و سیخ زدن به بدن و ریاضت های طولانی رواج دارد.

نکته : فرقه قادریه دو شاخه دارد : ۱) قادریه علوی ۲) قادریه سوله ای

۵۳-فرقه خاکساریه چه کسانی اند؟ و مؤسس آن چه کسی است؟

خاکساریه صوفیانی هستند که با شکل و شمایل درویشی که در کوچه و بازار و خیابان کشکول به دست و تبرزین به دوش و کلاه نمدی که تاجش می خوانند و به امر رئیس فرقه آن را بر سر می گذارند و پرسه می زنند.(خاکسار و اهل حق / ۸۱)

چنین شعر هایی هم می خوانند:

در مذهب عاشقان الله علی است علی است الله

آغازی برای پیدایش زمانی این سلسله به طور یقینی و قطعی موجود نیست اما پیوستگی و قرابت آن با مسلک اهل حق، گویای ارتباط این دو با یکدیگر است. این شباهت، عده ای را به این تفکر سوق داده است که خاکساریه گروهی از اهل حق هستند. برخی آنرا ادامه قلندریه می دانند و برخی دیگر معتقدند پدر شاه عباس صفوی آن را تأسیس نمود.

۵۴- مراتب سلوک در خاکساریه را نوشته وگروههای خاکساریه را نام ببرید؟

مراتب سلوک در نزد خاکساریه :

لسان ، پیاله ، کسوت ، گل سپردن ، جوز سپردن ، لنگ ارشاد و عشق الله.

خاکساری ها چهار گروهند :

۱    خاکسار جلالی  : از نام و نشان و فعالیت بیشتری برخوردارند و منسوب به غلام علیشاه جلالی می باشند

۲     دوده معصوم علیشاهی

۳     دوده نورایی

۴     دوده عجم

از نکات قابل توجه در مورد خاکساریه توجه آنان به شاهنامه فردوسی به عنوان یک کتاب عرفانی است که بیشتر در دوده عجم نمود ظاهری دارد و در قالب پرده خوانی و نقالی آشکار می شود.

۵۵- مهمترین اعتقادات فرقه خاکساریه  را بنویسید؟

از مهم ترین اعتقادات قابل توجه در مورد خاکساریه اعتقاد آنان به حلول و تناسخ می باشد که از نظر اسلام این دو عقیده باطل و مردود است.

حلول از دیدگاه خاکساریه وارد شدن خداوند در زمان ها و جامه های مختلف (دون) به کالبد اشخاص است و هفت دون برای آن ذکر کرده اند.

تناسخ عبارت است از اینکه هر انسانی پس از مرگ ، روحش در انسان دیگری وارد شده تا جزای اعمال پس از مرگ خود را ببیند. این عمل هزار بار ادامه دارد تا اینکه در مرتبه هزار و یکم به حق می پیوندد.

شباهت این فرقه با اهل حق زیاد است و در نهایت، برای سرسپاری باید پیش سید اهل حق بروند.

مجالس خاکسار، آلوده به استفاده از بنگ و حشیش است و حتی در برخی از وقف نامه های خانقاه های آنان این مسئله ذکر شده است.

۵۶- سلسله فرقه خاکساریه و اقطاب معروف آنان را بنویسید؟

فرقه خاکساریه سلسله خود را با کمال وقاحت به برق علی طالب مشهور به میر ملنگ زنجیرپا که منظورشان امام سجاد (علیه السلام) است می رسانند و ایشان را مرید شخصی مجهول به نام سلطان قاهر (یا طاهر) قدس دانسته و او را شاگرد زنی به نام « دده روشن » و او را شاگرد محمود پاطیلی که منظورشان سلمان فارسی است می دانند.(خاکسار و اهل حق /ص۴۱)

مشهور ترین چهره این فرقه « حاج علی یزدی » مشهور به بهار علیشاه متولد ۱۲۶۰ قمری و متوفای ۱۳۵۵ قمری است . بعد از ایشان، مطهر علیشاه مدعی قطبیت شد و بعد فردی به نام میر طاهر و بعد از میر طاهر فردی به نام میر مصباح که مصباحی هم می گویند و از کارمندان وزارت دارائی و از نیروهای صادق عنقاء بود، ادعای قطبیت کرد. وی در برابر میرطاهر ایستاد و بعد خودش را تثبیت کرد.

در زمان میر مصباح، سید محمد مداحی مدعی قطبیت شد ولی سرشناس ترین چهره که در مقابل میر مصباح ایستاد، شخصی به نام سید مرتضی ذاکری با لقب میر منور بود که در سال ۱۳۷۳ شمسی بر اثر سرطان فوت نمود.

میر منور در سماع زبردست بود و رقصهای سنگینی می کرد . زنش هم اکنون مجالس او را ادامه می دهد و مدعی است که میر منور وصیت کرده مجالس او برپا شود.

۵۷- مدافعین ابلیس در متصوفه را بنویسید؟

غزالی می گوید : کسی که ابلیس را موحّد نداند کافر است.

(تلبیس ابلیس ابن جوزی ص۶۸)

و یا می گوید : من لم یتعلم التوحید من ابلیس فهو زندیق. یعنی کسی که علم توحید را از شیطان نیاموزد زندقه و کافر است.

(شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج۱ ص۱۰۷)

منصور حلاج می گوید :

موسی با ابلیس در عقبه طور به هم رسیدند. موسی گفت : چه منع کرد تو را از سجود؟

ابلیس گفت : دعوی من معبود واحد را و اگر سجده کردمی آدم را مثل تو بودمی؛ زیرا که تو را ندا کردند و یکبار گفتند : « اُنظُر إلی الجَبَل » (اعراف۱۴۳) بنگریدی (فوری برگشتی) و مرا ندا کردند هزار بار « اُسجد لآدم » و سجده نکردم.

(شرح شطحیات/ص۵۸)

و یا می گوید : صاحب من و استاد من، ابلیس و فرعون است. به آتش بترسانیدند ابلیس را ، از دعوی خود بازنگشت. فرعون را به دریا غرق کردند و از دعوی بازنگشت. فرعون از روی کشفی که از خدا پیدا کرده بود، ادعای ربوبیت کرد.(الطوامیس/ص۵۱)

خود مولوی از شیطان دفاع کرده و سجده نکردن شیطان به پیشگاه خداوند را در مورد انسان به خاطر عشق به خداوند تلقی کرده

وی می گوید :

ترک سجده از حسد گیرم که بود        آن حسد از عشق خیزد نه از حجود

هر حسد از دوستی خیزد یقین          کِی شود با دوست غیری همنشین

(مثنوی معنوی/دفتر دوم/ص۳۲۴)

یکی دیگر از مدافعین شیطان، در میان صوفیانِ به اصطلاح عارف « عین القضاه همدانی » است که در کتاب تمهیدات ص۲۶۷ و کتاب تصوف اسلامی نیکلسون ص۱۷۶ و ۱۷۷ این حمایت وی از شیطان به چشم می خورد.

ابوبکر واسطی یکی دیگر از مدافعین ابلیس در میان بزرگان صوفیه، شیطان را الگوی رفتاری معرفی کرده و می گوید : راه رفتن از ابلیس باید آموخت که در راه خود مرد آمد.

(تذکره الاولیاء عطار نیشابوری ج۱ ص۲۵۸)

بایزید بسطامی یکی از بزرگان متصوفه در تاریخ تصوف به شمار می رود که وی هم در بسیاری از جاها به دفاع از متصوفه پرداخته است .

و یا « ذوالنون مصری » شیطان را یک موجود مخلص پروردگار مطرح کرده است.

در تفسیر کشف الاسرار میبدی به دفاع از شیطان پرداخته است.(ج۱ ص۱۶۸)

ابوالعباس قصاب از مشایخ صوفیه می گوید :

سنگ انداختن بر شیطان دور از جوان مردی است. زیرا شیطان مقامی بزرگ در قیامت دارد.

(تذکره الاولیاء ج۲ ص۱۸۶)

خود حسن بصری می گوید : إن نور ابلیس من نار العزه لو اظهر نوره للخلق لعبد الها .

اگر شیطان نورش را برای خلق خدا روشن کند پرستش می کنند اورا.

(تمهیدات عین القضاه همدانی ص۲۱۱) و (تصوف اسلامی و رابطه انسان با خدا ص۱۷۶)

۵۸- سما در صوفیه به چه معناست؟

سماع در لغت، یعنی شنیدن صدای خوش. صاحب لسان العرب می گوید : سماع، هر آواز خوشی است که گوش از آن لذّت ببرد.

(لسان العرب/ذیل واژه سماع/ص۱۶۵)

اما سماع در اصطلاح :

شعرخوانی همراه با ساز و آواز و حرکات موزون بدنی (پایکوبی و دست افشانی)به منظور ایجاد حال و وجد صوفیانه را گویند.

۵۹- شکل سماع چگونه است؟

شکل سماع ، به نوعی است که در خانقاه به صورت دایره وار جمع و از آلات موسیقی استفاده می کنند و آواز می خوانند و در نهایت از خود بی خود می شوند.

۶۰- ابزار سماع چیست؟

ابزار سماع : طبل ، دف ، نی ، رباب (شبیه طنبور) است.

۶۱- مهمترین مروّجان و اساتید سماع چه کسانی بودند؟

مهمترین مروّجان و اساتید سماع : ابوسعید ابوالخیر ، احمد غزالی ، روزبهان بغلی، اوحدالدین کرمانی ، مولوی و بهاء ولد، فرزند مولوی بوده اند.

مهم ترین فرقه ای که سماع خیلی در آن رواج دارد فرقه خاکساریه می باشد.

۶۲- آیا مولوی هم سماع داشت؟

مولوی مجالس رقص وسماع را وسیله تقرب به پیشگاه خداوند و حتی سماع را برتر از نماز می داند :

وی میگوید : در هوای عشق حق رقصان شوند           همچو قرص بدر بی نقصان شوند

(مثنوی معنوی چاپ میر خوانی و هم چنین در جلوه حق ص۱۹۰)

افلاکی شاگرد مولوی در مناقب العارفین می نویسد :

روزی در حضور مولانا رباب می زدند و مولانا ذوق ها می کرد. از ناگاه عزیزی (یکی از مریدان) درآمد که نماز دیگر (اذان) می گویند. (مولوی) لحظه ای تن زد (صبر کرد) و فرمود : نی نی آن (اذان) نماز دیگر و این سماع نماز دیگر.هر دو داعیان حقّند. یکی (اذان و نماز) ظاهر را به خدمت می خواهد و این دیگر (سماع) باطن را به محبّت حق می خواند.

(احیاءعلوم الدین/ص۴۰۶— مولاناجلال الدین/ص۳۴۲)

در جایی دیگر ، در مقابل حدیث پیامبر اکرم (ص) که می فرمایند : « حبب الی من الدنیا النسا و الطیب و قره عینی الصلوه » ، مولوی می گوید : ما از این عالم سه چیز را اختیار کردیم : یکی سماع و یکی فقاع (آبجو) و یکی حمام.

(مولانا جلال الدین ص۳۴۲)

فرزند خلف مولوی نیز می گوید : انبیا توجه و رویکرد به خدا را در قالب نماز به مردم می رساندند؛ اما اولیا (صوفیه) آن نماز حقیقی را به صورت سماع به عالمیان رساندند.

(ولدنامه/ص۱۱۲ و مناقب العارفین/ص۳۹۴)

مولوی می گوید :

پس غذای عاشقان باشد سماع                 که در او باشد خیال اجتماع   (سماع عرفان و مولوی ص۷)

۶۳- دید گاه مولوی درباره شخصیت شمس تبریزی را بنویسید؟

مولوی درباره ی شخصیت شمس تبریزی غلو کرده و اورا خدای خود میداند و در بعضی تعبیراتش اورا مصداق « کن فیکون » و یا شمس را « سمیع وعلیم » میخواند.

وی می گوید :    شمس من و خدای من                  نور من و هدای من

فاش بگویم این سخن                   شمس من و خدای من

(مثنوی معنوی/ص۶۲۳)

و در جای دیگر که در مورد شمس تبریزی از وی سوال می کنند، می گوید :

اگر از قولش می پرسید: « إنما امره اذا اراد شیئا ان یقول له کن و فیکون » (آیه ۸۲ یاسین) و اگر از فعلش می پرسید: « کل یوم هو فی شأن » (آیه ۲۹ الرحمن) و اگر از صفاتش می پرسید: « قل هو الله احد » و اگر از نامش می پرسی؟ « هو الله الذی لا اله الاّ هو عالم الغیب و الشهاده هو الرحمن الرحیم » که این آیه ۲۲ سوره حشر است که مخصوص خداوند است و در ادامه می گوید : و اگر از ذاتش می پرسی؟ « لیس کمثله شی و هو اسمیع البصیر » که این هم آیه ۱۱ سوره شوری است که فقط مخصوص خداست.

(کتاب شمس تبریزی/بخش مقالات/ص۷۸۹/چاپ سوم و چاپ دوم سال ۱۳۷۷/انتشارات خوارزمی) و (السیوف البارقه آیت الله محلاتی ص۳۲۱) و (عین الحیات علامه مجلسی ص۵۸۱)

«مولوی » به اندازه یک صدم ستایش و تعریفی که از شمس تبریزی کرده است درباره چهره های درخشان اهل بیت (ع) و وسائط فیض الهی چون امام سجاد و امام باقر و امام صادق (علیهم السلام) به زبان نیاورده است.

۶۴- دیدگاه مولوی نسبت به کتاب مثنوی چیست؟

۶) تعریف عصمت آمیز مولوی درباره مثنوی (در دیباچه مثنوی) به خوبی، نشان دهنده دیدگاه او نسبت به کتاب خود است. وی مثنوی را « اصول اصول اصول الدین و فقه الاکبر و شرع الله الازهر برهان الله الاظهر » یعنی « پایه پایه پایه دین، فقه برتر خدا، شریعت درخشان تر خدا و برهان روشن تر خدا » می خواند. البته اگر همین مقدار اکتفا شده بود شاید قابل توجیه بود ولی مولوی قدم را بالاتر می نهد و مدعی می شود که مثنوی « حق محض » است و هیچ سوی باطل در آن راه ندارد و آیه « لایاتیه الباطل من بین یدیه و لا من خلفه » و آیه « لایمسه إلاّ المطهرون » در وصف آن است.

بدین ترتیب مولوی کتاب خود را در کنار کتابهای آسمانی می نشاند و آن را « قرآن وار » از خطا و لغزش منزه می داند…

مولوی در حالی ادعای همسانی با قرآن و مثنوی می کند که کتاب او مشتمل بر ده ها حدیث جعلی و تحریف شده، ستایش و تقدیس صحابه معلوم الحال و اخبار و تاریخ دروغ و مناقب و فضائل سران صوفیه و افکار آنان است.

ستایش های اغراق آمیز و بی حدّ و حصر برخی مریدان، مثنوی را تا مرتبه سروش آسمانی و الهام ربانی و قرآ« پارسی بالا می برند و در برابر لغزش های اصولی آن، روش مسامحه و کوچک جلوه دادن را پیش می گیرند یا همرنگی نشان داده و تأیید می کنند؟

بویژه اینکه خود این اغراق گویی و بزرگ نمایی، توسط خود مولوی پایه گذاری شده و سپس توسط فرزندان و خلفا و مریدان وی دامن زده شده است.

متأسفانه در میان آن همه اشعار (حدود بیست و شش هزار بیت) که از همه چیز و هر کس نام برده و از داستانهای کلیله و دمنه تا قصه های عامیانه در آن یافت می شود جایی برای معارف و احادیث اهل بیت وجود ندارد. حتی برای فرد شناخته شده و رسوایی چون (معاویه) کرامت می سازد و برخی ضعف های خلفا که اهل سنت نیز نقل کرده اند، رندانه به صورت یک کرامت جلوه می دهد

(نشریه مذهبی نور/سیر و سلوک۴/به نقل از کتاب نقدی بر مثنوی مرحوم مصلایی و مدرسی/ص۲۷ تا ۲۹ و ص ۱۵ تا ۱۷)

اما ما منکر اشعار زیبای وی نیستیم بلکه ما منکر اشعار و مطالب انحرافی در این کتاب هستیم. یعنی ما نمی خواهیم از بیخ و ریشه مثنوی را زیر سوال ببریم بلکه ما هم معترفیم به اینکه در این کتاب اشعار پرمحتوا هم وجود دارد ولی اشعار منحرف هم وجود دارد تا خوانندگان این کتاب را از این انحرافات بر حذر داریم

۶۵- منشأ آداب و رسوم تصوف چیست؟

تصوف در حقیقت، مخلوطی از تفکّرات فرقه ها و ادیان مختلف اعمّ از « بودایی » ، « میترایی » ، « زردشتی » ، « مانوی » ، « تائو » ، « مسیحی » ، « برهمایی » یهود و اسلام است.

مسائلی همچون : فقر ، خرقه پوشی و ریاضت های طولانی ،از آداب هندو هاست.(ماللهند/ج۱/ص۲۵)

«تشرّف » را از آئین میترا گرفتند. ( آئین میترا همان مهر پرستی ایران باستان است.میترا یعنی خورشید)(آئین میترا/ص۲۷)

« غسل اسلام » گنابادی ها ، از غسل تعمید مسیحی ها اخذ شده است.

« پَرسه و گدایی صوفی مبتدی » از آئین برهمایی گرفته شده است.(ماللهند/ج۲/ص۴۵۳) (مخصوص فرقه خاکساریه)

عین قول عقیده صوفی ها در مورد ذکر ، در آئین زردشت آمده که باید پیکر پیر را بدل گیرند و چنان داند که حاضر و ناظر است و از فکر پیر غایب نگردد.(ریاض السیاحه/ص۱۸۱)

چنانکه ملّا علی گنابادی، فرزند ملا سلطان مشهور به نور علیشاه ثانی می گوید : مقلّد ناچار است که در وقت عبادت ، مرشد را در نظر آورد.(صالحیه/ص۳۳۴)

«عُشریه » نیز که در فرقه نعمت اللهی گنابادی جریان دارد و جانشین خمس و زکات است، از آئین مسیحیت و یهود اخذ شده است.

(انجیل متی/باب۲۳/ش۲۳)

۶۶- شطح در در صوفیه به چه معناست؟

روز بهان بغلی شیرازی پس از تفسیر لغوی شطح می گوید : پس در سخن صوفیان ، شطح مأخوذ است از حرکات دلشان … از صاحب وجد کلامی صادر شود از تلهب احوال و ارتفاع روح در علوّ مقامات که ظاهر آن متشابه باشد، و عبارتی باشد، آن کلمات را غریب یابند. چون وجهش نشناسند و در رسوم ظاهر و میزان آن نبینند، به انکار و طعن از قائل مفتون شوند.

( شرح شطحیات/ص۵۷ )

 

۶۷- اولین کشته شدگان شطح چه کسانی اند؟

وقتی این جریان وارد تصوف شد، بحران شدیدی درست شد و کشته هم داد. حسین بن منصور حلّاج ، اولین مقتول این جریان است و عین القضاه همدانی دومین کشته معروف آن می باشد.

۶۸- چه کسی به شیخ شطح معروف است؟

بایزید بسطامی از بزرگترین کسانی است که شطحیات زیادی از وی نقل شده است: « بایزید را گفتند که جمله خلایق در تحت لوای محمد (ص) خواهند بود ، گفت : بالله که لوای من از لوای محمد عظیم تر است.

(شرح شطحیات/ص۱۳۱)

۶۹- چه کسی به شارح شطح معروف است؟

مشایخ صوفیه به توجیه این شطحیات مبادرت ورزیده اند، از جمله روزبهان بغلی (متوفای ۶۰۶ق) بزرگترین کتاب را در توجیه شطحیات نوشته است. این جریان تا به امروز ادامه دارد و علمای شیعه با آن مخالفت نموده اند .

۷۰- آیا امام خمینی باشطح مخالف بود؟

حضرت امام خمینی (ره) ضمن مخالفت جدی با شطحیات آن را نشانه خودخواهی و وسوسه شیطان و تکبّر می داند. ایشان می فرماید: « ای مدعی معرفت و جذبه و سلوک و محبّت و فناء، تو اگر به راستی اهل الله و از اصحاب قلوب و اهل سابقه حسنایی هنیئا لک، ولی این قدر شطحیات و تلوینات و دعوی های گزاف که از حب نفس و وسوسه شیطان کشف می کند، مخالفت با محبّت و جذبه است؛ « انّ اولیائی تحت قبائی لایعرفهم غیری ». تو اگر از اولیاء حق و محبّین و مجذوبینی، خداوند می داند؛ به مردم اینقدر اظهار مقام و مرتبت مکن. و اینقدر قلوب ضعیفه بندگان خدا را از خالق خود به مخلوق متوجّه مکن و خانه خدا را غضب مکن! بدان که این بندگان خدا عزیزند و قلوب آنها پر قیمت است، باید صرف محبت خدا شود. این قدر با خانه خدا بازی مکن و به ناموس او دست درازی نکن؛ « فإنّ للبیت ربّا » پس اگر در دعوی خود صادق نیستی، در زمره دورویان و اهل نفاقی.(چهل حدیث/حدیث۹)

و در جایی دیگر می فرمایند: « همه شطحیات از نقص سالک و سلوک و خودی و خودخواهی است.»

(مصباح الهدایه /ص۲۰۷)

برچسب ها
نمایش بیشتر

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن